خسته

دلم نمی‌خواهم بنویسم. کلِ روز را از نوشتن گریخته‌ام.

کلِ روز را؟

کلِ دیروز و امروز را.

برایِ از پا در نیامدن آزادنویسی کرده‌ام. انتشار؟ نه.

نمی‌خواهم چیزی را منتشر کنم.

چرا عاطفه؟

می‌خواهم ارتباطم با انسان‌ها را قطع کنم.

چرا؟

آن ازادنویسی‌هایِ پومودورویی هم سرشار از انکار بوده‌اند. سرشار از گریز.

خب؟

خب چی؟

چرا؟ چه اتفاقی افتاده است؟

کلافه‌ام، می‌دانی؟

عصبی‌ام. از زندگی خسته‌ام. از انسان بودن. از عاطفه بودن. از زیر و رو کردن و شخم زدنِ خودم خسته‌ام. از تراپی متنفرم.

از درد کشیدن خسته‌ام.

توقع داری فریاد بزنم که من دیگر نمی‌خواهم درد بکشم؟ این چه زندگی‌ای‌ست ربنــا. می‌خواهم بمیرم. می‌خواهم تمام شود. و و و.

خیر. من همچنانِ عاشقِ زندگی هستم. اسمان همچنان برایم زیباست. من، هنوز هم خودم را زیباترین دخترِ جهان می‌دانم و لیاقتم چیزی ذره‌ای کمتر از عالی نیست.

اشتباه نکن. من ناامید یا افسرده نیستم. من، خستهام.

من می‌خواهم خستگی در کنم اما زندگی امان نمی‌دهد.

من از اینکه بروم تراپی و ببینم که فلان رفتارم واقعا فلان رفتار نبوده است و وابسته به فلان تله بوده است خسته‌ام.

من از هر فلان و بیسار و بسانی خسته‌ام.

من از اینکه انسان‌ها باعثِ آزارم می‌شوند اما نمی‌توانم خرخره‌شان را بجوم کلـــافه‌ام.

یعنی چه؟

یعنی چه که من انسانِ خوبی هستم و به کسی آسیب نمی‌زنم ولی همه به اندازه‌ای خوب نیستند که از آسیب زدنشان به دیگران جلوگیری کنند و بعد می‌آیند به من اسیب می‌زنند و من هیچ غلطی نمی‌توانم بکنم چــــرا؟

چون من آن انسانِ سبک مغزی هستم که از شدتِ تمایل و تلاشم برایِ خوب بودن می‌روم روحم را شخم می‌زنم و آن زخم‌ها را بررسی می‌کنم.

می‌فهمی چه می‌گویم؟

دیشب از کسی اصطلاحِ جدیدی را یاد گرفته‌ام. فاکداپ. تاپ؟ تایپ؟

هر کوفتی. دلم می‌خواهد مدام و مدام و مدام در این متن تکرارش کنم ولی نمی‌توانم می‌دانی چرا؟

چون من عاطفه‌ای هستم که آنقدر خودش را دوست دارد که دلش نمی‌آید هر عادتی حتی به کلامش اضافه شود آنوقت هر خرشتری، از راه پیدا میشود و زرتکی کوهانی به ما پرت می‌کند و می‌رود.

ما هم نه می‌توانیم سمش را بِکشیم و نه می‌توانیم به کوهانش فندک دبگیریم.

چرا؟ چون خر مغز ندارد و شتر اختیارِ کوهانش دستش نیست.

حالا چه اتفاقی برایِ تو افتاده است؟

من؟ از انسان‌ها کفری‌ام حتی خودِ عزیزم.

و قرار است با این خشم و نفرت چه کنیم؟

سکوت کنیم. نقاشی بکشیم. چپ‌چپ نگاه کنیم. در صورتِ نیاز داد و فریاد راه بیندازیم.

این با آن معیارهایِ عاطفه دوستانه‌ات هم راستا نیست ولی.

در حالِ حاضر هیچ معیاری دارایِ اهمیت نیست.

بگویم خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند؟

خیر. نگو. از خدا… پووووف. از خدا عصبی نیستم. پس نیازی نیست بگویی. تا وقتی که محبتِ خدا به من را باور دارم اتفاقِ بدی نخواهد افتاد.

مطمعن؟

برو پیِ کارت که حوصله‌یِ سوال و جواب‌هایِ تو راهم ندارم.

بیا. به تو هم اعتباری نیست که زرتی گذاشتی رفتی.

بیشعور را ببین.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *