غم. اعتراف کن تو هم از دست من خستهای. اعتراف کن اگر میدانستی من چه بدپیلهای هستم و مدام از تو خواهم نوشت به خدا میگفتی:« من به این یکی کاری ندارم خدایا. من به این وفادار نمیمونم.»
نترس. بیا. میخواهم به تو چیزی بگویم که خوشت بیاید. گوشت را نزدیک بیاور. نزدیکتر. دستم را بینِ دهانم و سرت میگذارم:« اعتراف میکنم داره ازت خوشم میاد.»
شوکه چشمانت درشت میشوند و عقب میروی. با چشمانی درشت و ورقلمبیده میگویی:« اعتراف میکنم توقع نداشتم. به من قول داده بودن آدمها از من متنفر بشن.»
ریز با سایهای از تو در لبخندم میگویم:« تا حالا کسی بهت گفته چشمایِ ورقلمبیدهی قشنگی داری غم؟»
اخم میکنی. نگرانم شدهای. از خودت ترسیدهای. چهارزانو نشستهای. خودت را عقب عقب رویِ زمین میکشی. آرام ولی وحشتزده میپرسی:« این چه حالیه؟»
چانهام منقبض میشود. لبِ پایینم بیرون میآید. چشمانت به خاطرِ زیاد بالا رفتنِ ابروهایت غیرعادی درشت میشوند. عضلاتِ صورتم به جز چانه رها میشوند. سرم را خم میکنم. به زمین خیره میشوم. بالا تنهات را به سمتم جلو میآوری:« من که کاریت نکردم تازگی. چته تو؟»
دو زانو نشسته بودم. خودم را از سمتِ راست رویِ زمین رها میکنم. با چانهای لرزان میگویم:« نمیدونم چمه…»
از جا بلند میشوی:« لعنتی »
دو بازویم را میگیری:« بلند شو عاطی.»
در حینِ بلند شدن چشمانِ خیسم را به تو میدوزم. سرت را به چپ و راست تکان میدهی:« همینت مونده بود بشر که خاطرخواهِ غم بشی.»
به سمتِ تخت راهنماییام میکنی:« برام قصه یا لالایی بخون.»
دوباره سرت را تکان میدهی:« همینم مونده.»
با هدایتِ تو رویِ تخت مینشینم. دستانت را از بازویم جدا میکنی. سرم را به بالا خم میکنم و به چشمانت زل میزنم. متفکر در چشمانم خیره شدهای. آرام سرت را تکان میدهی:« باشه. دراز بکش.»
دراز میکشم. پتو را رویم میکشی. نمیگویم گرمم میشود، تو رویم کشیدهای. لبهی تخت مینشینی. دستِ راستم زیرِ صورتم است و دستِ چپم در آغوشم.
دستت را رویِ پهلویم میگذاری و با دستت رویِ کمرم ریتم میگیری. یک ضربه. چند ثانیه. ضربهی بعدی.
« یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.»
منتظر با چشمانی براق به تو زل زدهام. خیره به زمین محوِ داستانت میشوی.
« خدا، موجودی به نام انسان رو تازه خلق کرده بود. آدم، حسابی با حوا سرش گرم بود.
خدا خیره به آدم، آدم خیره به حوا، حوا خیره به سیب.
اینجا یه چیز نرمال نبود.
خدا بدونِ فکر دستش رو تکون داد. نگاهش رو که از آدم گرفت دید موجودی از چرخش دستش خلق شده.
نگاش کرد.»
لبخند روی صورتت نقش بست:« یه زن. مثل حوا؟ نه. خیلی زیباتر از حوا.
چشمای درشت داشت. توی چشمها، به جای سفیدی سیاهی و به جای قهوهای یا سبز، دو دایرهی گردِ نقرهای بود. گرد و نقرهای با طرحهایی طوسی به روی اون. مژههای زن به رنگِ طوسیِ طرحهایِ رویِ قرنیهاش بود. زن پوستی به رنگِ مهتاب داشت با کک و مکهای براقی به اسمِ ستاره.
لباسی مشکی و براق از جنس نور به تن داشت با موهایی بلند و نقرهای و مخملی که تا یک مترِ دورِ زن رویِ زمین پخش بود.
خدا به زن خیره مونده بود. آروم گفت:« اسمت غمه.»
زن سرِ تعظیم فرود آورد.
خدا ادامه داد:« به بندههام زیباییِ واقعی رو یادآوری میکنی»
زن سرش رو دوباره خم کرد و نوکِ موهایِ زن به علامتِ اطاعت سیاه شدن.
خدا از گوشهی چشم به آدم و حوا نگاه کرد:« به اونا وفا رو یاد میدی.»
به زن نگاه کرد:« یادشون بده باید کجا رو نگاه کنن.»
اینبار به علامتِ اطاعت بعد از خم کردن سرش تو آسمون از کک و مکهای صورتش پخش شد.
خدا با قاطعیت گفت:« از تو متنفر خواهند شد ولی تو از اونا دست نمیکشی»
زن اینبار سرش رو بالا آورد. به خدا نگاه کرد. ثانیهای بعد سرش رو سریع خم کرد و به خاطرِ تردیدش از اطاعت، چشمِ چپش رو به آسمان بخشید.
چشمِ چپش کور شد. ماهی در آسمان ایجاد شد.
خدا دستِ نوازشی به سرش کشید و گفت:« ماموریت تو از لحظهای که پا به زمین گذاشتن آغاز شد.»
سرت را میچرخانی. نگاهم میکنی. خوابیدهام.
دستت را بالا میبری. موهایِ فرقِ کجت را از رویِ چشمِ چپت کنار میزنی و آرام میگویی:« انگاری بالاخره، چشم چپم با علاقهات به من جبران شد.»
#دوشیزه_غم
#پارت_اول