مسخ کافکا / اگر حشره شویم چی؟
بعد از یک روزِ طولانیِ کاری با اصرار شرایط را فراهم کردم تا پیادهرویِ طولانیای هم به روزم اضافه کنم.
بعد از یک روزِ طولانیِ کاری با اصرار شرایط را فراهم کردم تا پیادهرویِ طولانیای هم به روزم اضافه کنم.
دختری زیبا و بااستعداد که دربهدر دنبال مردی از دنیای قصهها در دنیای واقعی است. اولین سوالی که به ذهن
در خانهی مهدیس نشستهام. پشت میز ناهارخوری رو به در بالکنش. همهی پنجره و درها یا با پرده پوشیده شدهاند

کوچکترین عمویم مربی فوتبال بود. نمیدانم به عنوان مربی دقیقن چه کاری انجام میداد. آدم جالبی بود. خیلی کم از
نخوانید. یعنی میتوانید هم نخوانید. ولی من خواندم. نه چیزی از نویسندهاش میدانستم و میدانم، نه چیزی از داستانش شنیده

داستان سوم در مجموعه داستانی که از چخوف میخوانم، داستان پنجم از داستانهایی که اینجا دربارهی آن صحبت میکنیم. «وروچکا»
ساعت یازده و نیم. طبقهی دومِ کافهرستوران «سیناپلاس». بالکن کافه نه، داخلِ کافه کنارِ پنجرهی سمتِ چپی، رو به دیوارِ

اولین واکنش من به هر علم و آگاهیای همیشه ترس است. این عادیست؟ فکر نکنم. در را باز کردم. خانمی

تنها قلدری که در زندگیام دیدهام و به یاد میآورم پسرعمویم است. او هم در کودکی، با کلامش. لحن و

امروز برای داستان خواندن جانم بالا آمد. مقدمه این است. کل روز قصد داشتم فیلم «آنا کارنینا» که دیشب شروع
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی