شرکتی برای درون و برون گراها؟ / شبهای روشن

بیایید کمی باهم درباره‌ی شب‌های روشن داستایوفسکی صحبت کنیم. نگاهی به داستانش بندازیم و نظرهایمان را درباره‌ی شخصیت‌هایش بنویسیم و بعد به این نتیجه برسیم که اگر شرکتی یا کمپانی‌ای باشد که در آن بتوانیم به نوعِ خودمان یا نوع مخالف خودمان کمک کنیم، ایا در آن ثبت‌نام می‌کنیم یا نه؟

 

مروری بر داستان شب‌های روشن از داستایوفسکی

 

داستان را در بین هزاران کتابِ درسی و کنکوری در پاساژ قدسِ قم پیدا کردم و خریدم. «شب‌های روشن از داستایوفسکی با ترجمه‌ی سروش حبیبی.»

از پاساژ که خارج شدم خواندنش را شروع کردم. فیلم ایرانی‌اش را دیده بودم اما مشتاق بودم ببینم داستان اصلی چه بوده؟

داستان درباره‌ی پسری جوان و تنهاست که خود با تنهایی‌اش خوش است. یعنی نه اینکه خوش باشد، پذیرفته است و به بهترین شکل ممکن از پس آن برمیاید و این، تا وقتی است که، او برای یک انسان تصویر خودش را از بیرون تعریف نکرده.

او تنهاست، اول که از چشمانش دنیا را نگاه می‌کنی او تنهاست در دنیایی که زیباست. اما وقتی او را از بیرون نگاه می‌کنی او تنهاست، آنقدر که ارتباطش با جهان و انسان‌ها به تار مویی وصل است که هر لحظه ممکن است پاره شود.

پس پسر تنها ولی خوشحال داستان ما یک شب دختری را در راهی می‌بیند و با او صحبت می‌کند و به همین شکل چهارپنج شب او را می‌بیند و باهم صحبت می‌کنند و از دنیای یکدیگر برای هم حرف می‌زنند. و در نهایت دختر می‌رود. پسر تنها می‌ماند.

 

داستان شب‌های روشن برای من

 

سه چیز را در این داستان خیلی دوست داشتم. تغییر تصویرِ شخصیت وقتی از درون نگاهش می‌کنی و وقتی که از بیرون نگاهش می‌کنی. دومی دیالوگ‌ها. دیالوگ‌های داستان را خیلی پینگ‌پونگی و جذاب دیدم. در اوایل داستان بیشتر البته، چون کوتاه‌تر از اواخر و اواسط داستان بودند. اما دیالوگ‌ها را خیلی دوست داشتم و در حین خواندنشان همراه با لبخند و خنده و سرتکان دادن خیلی لذت بردم. و سومی؟ سروش حبیبی را در این داستان. (استیکر خنده‌ی زیاد). انتخاب کلمه‌ها خیلی جذاب بود. جمله‌بندی‌ها و استفاده از ضرب‌المثل‌ها. مدام دچار این وضع می‌شدم که: «این لغت از کجا به این داستان راه پیدا کرده؟ چقدر مناسب این حس و جمله‌ست.»

رفتن دختر را برای پسر اگرچه‌که دردناک بود ولی خوب دیدم. از دختر عصبانی شدم ولی در نهایت این رفتاری است که یک انسان می‌تواند داشته باشد. متمرکز بر یک شخص رفتار کردن و او متمرکز بر خودش رفتار کرد. منتظر معشوق ماند. وقتی از معشوق ناامید شد به عاشق چسبید و وقتی معشوقش هم او را دوست داشت عاشق را رها کرد و رفت. خیلی خودخواهانه به نظر می‌رسد نه؟ بله تا وقتی که پشتِ شخصیتِ عاشق ایستاده باشید و به صحنه نگاه کنید. اگر بروید و پشت ناستانکا (شخصیت دختر) بایستید و نگاه کنید چی؟

او در وفاداریِ تمام منتظر معوقش ماند و با آن مرد هم دوستانه رفتار کرد. وقتی ناامید شد و فهمید که دوستش عاشقش است تصمیم گرفت از سیخ‌وکباب مراقبت کند پس خواست که با او برود و حتا برنامه ریخت. اما خب. معشوقش سررسید. دقیقه‌ی نود. وقت‌نشناس‌ترین معشوقِ جهان. احمق‌ترین زاویه‌یِ خوش‌شانسِ این مثلثِ عشقیِ بی‌نوا.

اگر کسی باشد که عاشق شماست، و کسی که او هم عاشق شماست و شما هم عاشقش هستید، به عهدهایی که در نبود معشوقتان به عاشقتان داده‌اید وفا می‌کنید و خودتان را در یک عمر حسرت و علاقه‌ی ناخالص می‌اندازید، یا حقیقت را به همه هدیه می‌دهید و با معشوقی که عاشقتان هم هست می‌روید؟

حالم از لغت عشق به‌هم خورد آنقدر که تکرار شد.

در نهایت او هم در هر لحظه درست‌ترین تصمیم را برای خودش گرفت که وقتی نگاه کنیم می‌بینیم درست‌ترین تصمیم برای همه هم بوده است.

و رفتن این دختر؟ تنها تارِ مویِ ارتباطیِ پسر با دنیای اطرافش را قوی‌تر کرد. چرا که او را از دنیای تخیلات و توهماتش به وعده‌ی زندگی با خودش و عشق بیرون کشید و، در دنیای واقعی و دردناک پسر را رها کرد.

او بعد از رفتن دختر تازه متوجه جزئیاتی در چشمانِ پیرِ خدمتکار و چین‌هایی ریزترتر در صورت او شد. تازه متوجه ساختمانی سیاه پیشِ روی پنجره‌اش شد. تارهایی که هنوز از بین نرفته‌اند.

 

رابطه داشتن با آدم‌ها آنقدرها هم سخت نیست، شاید؟

 

فکر کردن به شخصیت مرد داستان مرا به این سمت برد که چرا رابطه داشتن با انسان‌ها این‌قدر سخت است؟ چرا برای تنها نبودن یا درست تنها بودن جان‌مان بالا می‌آید؟ چرا آن‌قدر هیچکس‌به‌هیچکس است که اکثرمان مرزهای تنها بودن را جِر می‌دهیم و پیش می‌رویم؟

چرا این مرد هیچوقت نرفت و کنار آن پیرمرد ننشست که با او صحبت کند؟ با خودم گفتم شاید آن‌قدرها که من فکر می‌کنم آسان نیست و خودم هم می‌دانم چون آرام‌آرام تک‌تک افرادی که دلم می‌خواست بروم کنارشان بنشینم و حرف بزنم را به یاد آوردم. در نتیجه، اصلن آسان نیست.

پس نظر شما درباره‌ی سازمان یا شرکتی که درونگرا و برونگرا برای زندگیِ بهتر و زیباتر می‌پذیرد چیست؟

دسته‌ای برونگرا که سرپرستیِ دسته‌ای درونگرا را برعهده می‌گیرند.

شما باشید به این حرکت می‌پیوندید؟

«سلام وقت شما بخیر. من یه برونگرا هستم. دلم می‌خواد با درونگرایی در ارتباط باشم که بتونه منو تو این موضوعات ساپورت کنه.»

ساپورت یعنی؟ گوش کردن. ریکشن‌های ریز نشان دادند.

«سلام. من درونگرام. نیاز دارم با یه برونگرا در ارتباط باشم تا ارتباطم با دنیای اطراف رو از دست ندم.»

شما درونگرایید یا برونگرا؟

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *