این نامه خطاب به کسی نیست.
بگذار اینطور فرض کنند. فرض کن. من خیلی عادی در گوگل بودم که تصمیم گرفتم وارد پشتصحنهی سایتم بشوم و از دیدن اینکه هنوز هم پنج نفر به سایتم سر میزنند شوکه شدم.
تو چی فکر میکنی؟
به نظرت این چندنفران برای دیدن چیزهایی خوب که خوشحال شوند میآیند؟ یاکه چند نفرشان برای پیدا کردنِ چیزی که برعلیه خوشحالی و خوشبختیام باشد میآیند؟
نمیدانم. کیبورد جدا و بلوتوثی را کنار گذاشتهام و با کیبورد لپتاپم تایپ میکنم. دلتنگِ کوتاهی و آسانتاثیرگیریِ دکمههایش بودم.
همین الان لغتی ترکیبی زدم؟ آسانتاثیرگیری؟
قبول نیست هست؟
دارم به صدای بهنام بانی گوش میدهم و این را مینویسم.
تو کجایی مشغول به چه کاری اطلاعی ندارم. حتا نمیدانم واقعن کی هستی و چه شکلی. من فقط نیاز دارم برای کسی حرف بزنم. کسی که خیالم راحت باشد نامه را نمیخواند.
این روزها فهمیدهام نامه نوعی از نوشتن است که مرا در خود غرق میکند. من فقط در حین نوشتن نامه خیلی راحت و سریع در نوشتن غرق میشوم و اطراف را از دست میدهم. از دست دادن اطراف نعمت است، متوجهی که؟
این روزها نامه نوشتن به افرادی جز تو را شروع کردهام.
برای خانم ملاعلی مینویسم. برای الهه نصیری. برای فائزه اعظمی.
این روزها سخت مشغول بیکاریام. برای نظم شخصی تلاش میکنم. اول ساعات روزم را نظم دادم. ساعات پایین و بالا بودنم را. پایین یعنی مشغول آشپزی و خانهداری بودن. میدانی این روزها زیاد آشپزی میکنم؟
بالا یعنی غرق شدن در خود. یعنی فرو رفتن در نامهها. یعنی پیگیر کارها شدن. یک طبقه کتاب دارم که همه دربارهی نامههاست و من صدای تکتکِ نامهها را میشنوم که صدایم میکنند.
ولعی به تکتک سلولهایم افتاده. گویی هر سلول از خروارخروار نامه تغذیه میشود و الان همگی بیش از حد تشنه و گشنهاند مادرمردهها.
تا الان نامههای تاثیرگذار در جهان را خواندهام.
تو میدانی ترامپ آخرسر با نامه نوشتن به یک چسهتوافق با رهبر کرهشمالی رسیده؟
تو میدانی من زیاد نامه مینویسم ای مخاطبی که مدام در ذهنم تغییر چهره میدهی؟
روحت از روحی به روحی دیگر تبدیل میشود و من گمت میکنم. تا فلانی میشوی فلانیِ دیگری جای تو میجهد.
نامههای یک مادر به دختر نداشتهاش. من این کار را کردهام خبر داری؟
از وحشتناکترین وحشتها در زندگیام این بود که در سنین پایینِ کودکانم بمیرم و نباشم تا جهانبینیام را به آنها انتقال دهم. پس یک شب خواب را رها کردم و با بیان همین موضوع نشستم پای نوشتن نامههایی که تجربیاتم را انتقال دهند به بچههای نداشته و نساختهام.
این کتاب به دردناکترین شکل ممکن تمام شد. این کتاب تنها کتاب غیرداستانی و تمامشدهام است، که نمیدانم کجا، در کدام فایلِ کدام کامپیوتر است.
باید از اول بنشینم پای این کتاب؟ از صفر بنویسمش؟ با عاطفهای که الان هستم.
بهآذین را پدر خودم دیدم. بهترین پدری که میشد دید و شناخت. عاشقش شدم. او خوب پدری بوده. اویی که هرگز دمِ پسرِ فرنگ رفتهاش را رها نکرده.
و این روزها؟ این روزها غرقه در روحِ جبران خلیل جبرانم.
بله. نامه را شاید باید چنین معرفی کرد.
شنا در روح. روح هر کسی. مثلن تو الان در حین خواندن این نامه روح مرا حس میکنی یا نه؟
میبینی که سمتِ راستِ گردن و دست و انگشتانم باز درد گرفته چون زیادی نشستهام پای کامنت جواب دادن و نتیجه هم چشمگیر نبوده؟
این بدن لوس برخورد میکند. کاش مـــیتوانستم دور بیاندازمش و وقتی اختیار داشتم با منت قبولش میکردم.
میبینی که کل روز را دمغ زل زدهام و به سختی گوشتابه پختهام و باز هم به عنوان مزد آشپز برای خودم یک قلقلی بیشتر برداشتم؟
میبینی که زیاد زیر دوش ماندن چون غمگین بودم موهایم را نازکتر از حد معمول کرده؟
و دستهایم از زیاد در خانه بودن توسط مونیای که دمی راحتم نمیگذارد همه خطخط شده. و امروز یک مونیِ جدید داریم.
او از ظاهر کاملن شبیه مونی است. دوماهه است و پسِ کلهاش کچل. من به وقتِ سرلاک دادن آوازی که برای مونی میخواندم را برایش میخواندم: «جیگر طلا، مونی. خشجلو بلا، مونی. مونی مونی مونی مـــونی.»
محمدحسن هم کفوحرص میکرد که: «این مونیِ تو نیست. اسمش کریسه. نگو آبجی یاد میگیره هی میگه.»
میخندم: «بگو مونی؟»
حس مادرانهای دارد. حس غریبی دامان قلبم را به مشت مچاله کرد وقتی او مونی نبود اما مونی صدایش میکردم.
مادر شدن. میدانی مادر شدن یعنی چی؟ یعنی بیدار شدنِ چیزی در روح که هرگز نمیمیرد و هیچکس جز آن شخصی که بیدارش کرده جوابگویش نیست.
و این احتمالن اولاد به اولاد فرق کند نه؟
نمیدانم. مونیِ من درست همانجا در اتاق کناری بود اما از صدا کردنِ دیگریای با نامِ او قلبم شرحهشرحه شد. میتوان به قلب گفت رشته رشته؟ ریسه ریسه؟ پره پره؟ پرز پرز؟
داغِ از دست دادنِ فرزند… آه از داغ از دست دادن فرزند، نه؟
شاید هم نه.
شاید هم باید به من گفت اینقدر حساس نباش.
و من باز ناخنهایم را لاک زدهام. بیتوجه به اینکه بلندترین انگشتِ دستِ چپم کوتاهترین ناخن را دارد.
نقص و عدم هماهنگی، تداخلی با زیبایی ندارند. دارند؟ مثلِ پسِ کلهی کچلِ کریسِ محمدحسن. چشمانِ این عروس درشتتر از مونی است. یا مثلِ تک ناخنِ ابلقِ مونی. ناخنهایش همه سیاهند ولی یکیشان صورتیست.
و من اصلن به او حس اینکه مال من نیست ندارم. به کریس. این ترسناک است. خیلی ترسناک. نیست؟
تو در چه حالی؟ تویی که این نامه را میخوانی. بیا و اینبار دهان بگشا و از چیزهایی بگو که حسرت به دل ماندم از دهانت خارج و حوالهی گوش من شوند.
زخمِ دلم، در چه حالی؟
گسستِ رشتههایِ ماهیچهقلبم، در چه حالی؟
آهِ بی چارهی روحم که از عجز در نمیآید، از نفسهایت چه خبر؟
نشسته بر آسودگیِ تاریکِ ابهام و سکوت، خوش میگذرانی؟
دوستت دارم یا ندارم، بیآنکه بدانی یا ندانی، برای تو مینویسم یا دیگریای، امید که هیچ از اینهمه ندانی.