ابر کل آسمان را پوشانده.
سفیدی در همهجا پهنست.
باران نمیبارد.
به تخت تکیه داده، به پشتی پا چسبانده، ماهیتابهی پر سبزی روی پا، چاقو در دست راست.
بعد از تمام کردن ریحانها میرسیم به پیازچهها و بعد تمام.
با آهنگ سر به چپوراست تکان میدهم و با نجواهای تهیونگ صدایم را میکشم.
میآید و لب تخت مینشیند.
«انگار حرفام مفید واقع شده.»
توجهی نمیکنم و آهنگ را برای بار دوم پخش میکنم.
هرگز به یک بار گوش کردن این آهنگ اکتفا نکردهام.
دستهایش را کنار رانها لبهی تخت میگذارد و کمی به جلو خم میشود. از پنجرهی بزرگ پیش رویمان به آسمان نگاه میکند: «کاش امروزم بارون بباره. تو از بارون خیلی خوشت میاد.»
من همچنان زمزمه میکنم. او ادامه میدهد.
«ما از هم جدا نیستیم میدونی؟»
«توام مقصری میدونی؟»
«میشه دعوای جدید راه نندازی؟»
رویهی گندیدهی پیازچه را جدا میکنم: «با سکوت زیاد بهمون آسیب زدی. همینو بدونی کافیه.»
«چیزی جز این به عقلمون میرسید؟»
«اینقدر حقبهجانب نباشی کافیه.»
«تو کجای من حق به جانبی دیدی؟»
پیازچهها تمام میشوند. آهنگ برای بار چهارم پخش میشود.
سر صاف میکنم و با چشمان بسته نفس عمیق میکشم.
«جای قشنگیه ولی.»
«آره.»
«به مکافاتش میارزه دنیا.»
«آره بابا.»
«آخرشم که قراره بمیریم، حرص چیو میخوریم اینهمه؟»
«حرص نمیخوریم، نگران دردیم.»
«درد.»
«درد.»
همچنان ریز سر تکان میدهم. صدایش را دوست دارم.
«یادته چه روزایی رو با این آهنگ گذروندیم؟»
«ما اونقدرام ساکت نبودیم بودیم؟»
«بذار از سفیدی لذت ببریم.»
«کاش قهوه داشتیما.»
«دیشب با بارون داشتیم دیگه.»
«الانم میچسبید.»
نگاهش میکنم و لبهایم به لبخند منقبض میشوند: «ولی…»
«هوم؟»
«به نظرت بشه فهمید دقیقن کدوممون عاشق قهوهاس؟»
یهویی دستانش را از هم باز میکند و با صورتی خندان داد میزند: «همــــــهامون.»
#با_نوشتن_بگو