کش ساتنِ صورتی را از موهایم جدا میکنم. بلند میشوم. چراغ مطالعه را روشن میکنم و لامپ اتاق را خاموش. هنوز تا سحر دو ساعت راه داریم. باید بیدار بمانم. پرندهها، یعنی مونی و چیکو ولی باید بخابند.
شدیدن میل به آزادنویسی داشتم که تصمیم گرفتم در سایت بنویسم. میل دارم حداقل مدتی را در این سایت روزانهنویسی کنم. میل پشتِ میل.
شاید بتوانم هر شب قبل از خاب پای لپتاپ بنشینم و گزارش و برداشتی از روز را بنویسم.
امروز، خیلی زیاد از ربنا سپاسگزارم. پروردگار را میگویم. امروز حرفهای نیشدار و ناراحتکننده در پوستم فرو نمیروند.
صبح میل شدیدی به خاب داشتم. نمیدانم چرا روانم خسته و افسرده بود. به سختی ساعت دوازدهونیم از خاب بیدار شدم و شروع به جمع کردن آشپزخانه کردم تا وقتی رفتم بنشینم پای جلسه با باده، مامان زرتوزرت زنگ نزند که غر بزند که چرا خانه را اینطور ول کردهای و رفتهای سراغ کارهایت.
حقیقت است یا نه؟ اینکه مادرم معتقد است من نمیتوانم نرمال و عادی چیزی را پیش ببرم.
در جلسه با باده به این نتیجه رسیدم که من برای نشنیدن اعتراض دیگران و اطرافیانم به رشتهی موردعلاقهام یعنی معماری، موقتن تصمیم گرفته بودم خودم و دیگران را گول بزنم و بروم روانشناسی.
سحر اما شب از این عصبی بود که چرا باده میتواند اینقدر در من تاثیرگذار باشد. آنجا بود که به دفاع از باده به این مفهوم رسیدم که، ما در همهی دورههای زندگیمان افرادی را میخاهیم که تاثیرپذیرشان باشیم. یعنی به افرادی در هر مرحله نیاز داریم که بگذاریم رویمان تاثیر بگذارند.
از آنجایی که موجوداتی اجتماعی هستیم ارواح ننههایمان، نیازمند افرادی هستیم که ما را به جامعه وصل کنند. زرتوزرتوزرت از هر کس و ناکس تاثیر گرفتن هم که خب…. چندان به مذاق آدم خوش نمیآید. بیدرقاصهای هستی به هر بادی، یا شخصیت مستقل هم آرزوست؟
در نتیجه ما در مراحل مختلف به انسانهایی نیاز داریم که به عنوان برگزیدهای از جامعهی هزاررنگ، مهر تاییدی حوالهمان کنند. که اغلب هم افرادی را انتخاب میکنیم که میتوانند، در راستای اهداف پنهان درونیمان تاییدمان کنند. چه اهدافِ درونیای؟ شاید حتا تلههای روانی. شاید. نه؟
بعد از انتخاب معماری اما به سرم زد ترم بعد که میشود برج شیش ثبتنام کنم. چرا؟
چون میخاهم تا برج شیش را متمرکز بر نویسندگی باشم.
به سرم زد در دورهی خصوصیِ استاد کلانتری شرکت کنم و به کمک ایشان؟ به کمک استاد برنامهای درازمدت برای خودم طراحی کنم.
میخاهم مدتی را متمرکز و جدی به مطالعهی عمیق در اصولِ مورد نیازِ نویسندگی و تمرین در این زمینهها بپردازم. و بعد؟ بعد که خیالم راحت شد حداقلی تلاش و زور را برای یادگیریای موقتن غلیظ در نویسندگی زدهام، میروم سراغ معماری و سعی میکنم در آن غرق شوم.
امروز مطالعهی کتاب «افسوننامه» از آرمان آرین را شروع کردم و کلی به خاطر اوستا مطلا خندیدم. نمیدانم انسانها چطور میتوانند گاهی اینطور باشند. البته، نمیدانم درست نیست. باید بدانم و حدس بزنم که هر پختگیای از خامیای میآید. و هر موجود خامی روزی نطفهای یا هستهای کوچک و احمق بوده که هیچچیز بلد نبوده و خوردخورد شکل گرفته.
امروز بعد از یک هفته سوزِ دل برای خوردن پپرونی، بلاخره با سحرطلا راهیِ پیتزافروشی شدیم. به کافه یا رستورانی جدید رفتیم و خب…. من که از پپرونیشان خوشم نیامد.
در نتیجه؟ هوس به فجیعترین شکل ممکن دقمرگ شد.
مگر نهاینکه پپرونی چون کالباس دارد و در مغزمان کردهاند که کالباس گوشتِ گربهی مرده است زیادش نمیچسبد؟
یعنی تو میتوانی چشمسفید باشی و گوشتِ گربه بخوری، اما نه چندلایه چندلایه در پیتزا. اوجش یک لایه. که هم مزهاش کنی و هم گربهخور نباشی.
مزاح میفرمایم البته.
از زیباییِ این بیرون رفتنِ چهارنفره با آقایونِ محترم اما سر زدن به دفتر شعر «مثل جوهر در آب» عباس صفاری بود.
آن موقع که خردیمش چندان از شعرهایش لذت نمیبردم و امشب در حین برداشتنش هم گمان نمیبردم که از خاندنش من یکی حداقل لذت ببرم. چون سحر شعر میخاست و ایرانی میخاست و من اصرار داشتم حتمن کتابی ببریم ولی، عباس صفاری همراهمان شد.
نتیجه اینکه هم سحر به شعر خوبی چنگ زد، هم من چیز جالبی را فهمیدم.
بعدِ رهاکردهام. شعر.
چندماه پیش به راهنمایی دانیال مرادی این کتاب و دفتر شعر چارلز بوکوفسکی را گرفتم. «عشق».
همان موقعها به نصیحت دانیال بعد از هر شعر سعی میکردم شعری در همان صفحهی کتاب بنویسم.
کتاب را باز کردم و در انتظارِ پپرونیِ پتوپهنی که از خوردنش پشیمان شدم، شروع کردم به خاندن نوشتههای خودم که قصد کردهام در روزهای پیشِ رو در کانال تلگرامم منتشرشان کنم.
شوکه شدم. دوستشان داشتم.
بخش جذاب نویسندگی برای من، همیشه این است که، شاید با اعتمادی کاذب اما من از خاندن متنهای خودم بیش از خاندن نوشتههای هرکسی لذت میبرم.
من که نمیدانم چه دیدند و چی شد که چنین چیزی نوشتند. اما وقتی میدانم چی شد و من چطور آن را اینطور نوشتم شگفتزده میشوم.
قربان دستوپای بلورینم شوم مادر، نه؟
پس من همیشه از دیدن چیزهایی که مینویسم شگفتزده میشوم. و به رسم استاد که میگوید اگر روزی انرژیام بعد از کلاس کمتر از قبل از کلاس باشد تدریس را رها میکنم، من هم اگر روزی برسد که از متنهای خودم بیش از خاندن متن اطرافیان لذت نبرم، نوشتن را رها میکنم. چرا باید بنویسم در حالی که برای خودم کیفی ندارد؟
انگار که شگفتیِ زبان را نه به وقت شنیدن و خاندن، که البته این روزها این مدلش را هم کم تجربه نمیکنم اما، بیش از هر مدل و بعدی من شگفتیِ زبان و نوشتن را به وقت گفتن و نوشتن تجربه میکنم. و اصلن علت نوشتنم همین است.
چرا؟
برایم جالب است که چطور انسانی میتواند دیده شنیده فکریده خاندههایش را اینطور بیان کند.
شعری که امروز با کمی اصلاح در کانالم منتشر کردم را برایتان بنویسم؟
در صفحهی 9 کتاب آن بالا نوشتهام:
«نگاهم خیره به پیشانیِ توست
دست میکشم از پیشانی تا شقیقهام
از لمسِ تو محرومم»
برای کانال دستکاریاش کردهام و نوشتهام:
«خیره به پیشانیات
دست میکشم به پیشانیام
از لمسِ تو محرومم»
نظرتان چیست؟
کدام بهتر است؟
نظرتان را برایم بنویسید حتمن.
از نیمهشب گذشتهی بیستویکم و؛
02:13
1403/12/22
یک پاسخ
عاطفه ژنرال بیزره من. بینهایت لذت بردم.
به نظرم این هم یک جور مقاله است اینقدر دلینوشتن از روز هم کم کم پایش به مقالههای خوب باز میشود. همینطور ادامه بده