الهه نصیری امروز دربارهی پست قبل حرف زد و گفت که چرا پست دیگری نبوده. این پستها را دوست دارد و بهتر است که ادامه دهم.
من هم برای سال بعد تصمیم گرفتم حداقل فصل اول سال مرتب این پستها را ادامه دهم.
ساعت23:51. بطریِ دو لیتریِ آبِ روزانهام سمت چپم است و نیم لیتری از یکونیم لیترِ امروزم مانده.
افطارها این بطری را پر میکنم و قرار براین است که تا سحر تمام شود که به خاطر روزه گرفتن کم آب نشویم.
از امروز چه خبر؟
اتاقتکانی
امروز اتاق را تکاندم. وسایلها را جابهجا کردم و زیرشان را جاروبرقی کشیدم و هرجایی که راه میداد را دستمال کشیدم و از اول چیدم.
فاطمه دخترخالهام هم همراهیام کرد.
امروز در حین اتاقتکانی برای هزارمین بارِ حیاتِ بیستوچندسالهام به این فکر کردم که بعضی از دور خوبند. شخصیتشان خوب است و میتوانی به عنوان انسانی خوب رویشان حساب باز کنی ولی، دوستان خوبی نمیشوند. انگار دوست بودن و رفاقت نیاز به رفتاری عجیب دارد.
مثلن یک دوست خوب انسان خوبی در جمع نیست وقتی پای رفیقش وسط است، نه؟ منطق و این چیزها به وقت رفاقت با توجه به رفیق تعیین میشوند.
بررسیِ سالی که گذشت
نشستم به بررسیِ سالی که رو به اتمام است و سهچهار روز بیشتر از آن نمانده.
دنیا چه زود میگذرد نه؟
از این بخش این جمله من به شما که:
«آدم وقتی خودِ موردعلاقهاش را زندگی نمیکند، در واقع زندگی نمیکند.»
در بررسیِ 403 متوجه شدم که تا قبل از امسال موجود عادیای نبودهام. منزوی بودهام و در درون خودم زیستهام. زندگی و جهانِ واقعی را از دور و محو شناخته و شنیدهام.
آدم با شنیدن میتواند به شناخت درستی از چیزی برسد؟
چهارصدوسه ولی شد پلی از منِ نازندهام به منِ زندهام.
دختری در آمده از کمایی 25 ساله.
جنازهای که به شوکی زنده میشود.
رنگ گرفتنِ تصویری نامرئی تا روزی با زیرورویی قابل لمس برسد.
باید به تصویر بکشمش؟
از عاطفهای که نودونه درصد روز و هفته و ماه و سال را در خانه بود و مینوشت و با خودش حرف میزد تا ریسمانش به زندگی کلن پاره نشود و نمیرد، تبدیل شدم به عاطفهای که در را باز کرد و در کوچه پا گذاشت و سعی کرد در دنیا قدم بردارد.
به هر در و آینه و شیشهای خودم را متفاوت دیدم و به هر انسانی جهان را متفاوت.
پس چهارصدوسه به من ثابت کرد که میتوانم عادی باشم.
برخلافِ نامگذاریام در شروع 403 که داستان کوتاه بود من در این سال عادی بودن را تجربه کردم.
بماندبهیادگارطور، نه؟
امسال اولین کار حضوریام را تجربه کردم. چالشهای کار حضوری و کارفرما داشتن.
امسال با چالش مالی و مدیریت روبهرو شدم.
امسال بیش از همهی سالها کتاب خاندم و بیش از همیشه نوشتم. امسال بیش از همیشه با عشقی بیحدواندازه به خودم زیاد خودم را بیرون مهمان کردم و از هیچ خرج کردنی دریغ نکردم.
امسال توانستم بعدی را که به زن خانهدار میماند لمس کنم. قرمهسبزیها پختم و در کارها به خودم زور شدم.
امسال بلاخره نظم داشتن را تجربه کردم و مزهاش رفت زیر دندان و حالا شیفتهاش شدهام. با نظم و برنامه روزها و هفتهها و ماهها را پیش بردن.
امسال متوجه شدم که در هیچ رابطهای ما آنقدر خاص نیستیم که کفاف کل زندگی و همهی ابعاد را بدهد.
در نهایت هر رابطهای محدودهای دارد و مسلمن که به ابعاد زیادی دستش نمیرسد و جا میماند.
فالمان برای سال پیش رو
برای 404 که عاشق عددش هستم چه میخاهم؟
میخاهم که در پایان سال داستانی منتشر شده داشته باشم. یا چاپی یا الکترونیکی.
میخاهم کل 404 را مستمر ورزش کرده باشم.
مستمر مطالعه کرده باشم.
نوشته باشم.
یاد گرفته باشم.
هفتک زده باشم.
پول پسانداز کرده باشم.
یادگیری و پسانداز اهداف اصلی هستند.
برنامهام تا این لحظه برای 404 حرفهای شدن است.
پس بعدی از «عادی شدن» سال گذشته، که هنوز نگذشته، میخاهم این سال در ابعادی که در آنها تبدیل به انسانی عادی شدم، «حرفهای» شوم.
پس هدف سال بعد «حرفهای شدن» است.
این حرفهای زیرِ بالِ خود استمرار و نظم و ثبات دارد.
میخاهم ابعاد مهمی که سال گذشته شناسایی و مزهشان کردم را در حداقلی حتمن و حتمن هرروز پیش ببرم.
باید که یک سری کارهایم در سال پیش رو حتمن هرروز حداقل یک ربع انجام شوند.
پس بعد از سالی نرمال که توانستم نیاز و اهدافم را شناسایی کنم، این سال سالی مهم و کلیدی برای درست گام برداشتن به سمتِ آن اهداف با پیشنیازهای مورد نیاز است.
خبر دیگر؟
امروز یک ایدهی جالب برای مطالعه یا آزادنویسی به ذهنم رسید. به کنجهی خالیِ اتاق که سمت راست روبهرویم است نگاه میکنم و میپرسم: «نظرتان است کتابهایی که در طول هر سال مطالعه میکنم را در این کنجه بچینم روی هم تا ببینم به کجای قدم میرسند؟»
استاد کلانتری امروز میگفتند به نظرشان هر انسان سالانه به اندازهی قد خودش باید کتاب بخاند.
اینطوری میتوانم به پایان هر سال کنار ارتفاعشان خطی بکشم و سال را بنویسم و هرسال هرسال رشد و گذشت عمرم را نگاه کنم.
این ایده پایان این متن است؟
نامهای به 403 عزیزم
ممنون از همهی شیرینیها و تلخیهایی که برای رشد به دهانم ریختی. ممنون بابت همهی چالهها که نردبانی نامرئی در آنها کار گذاشته بودی و این نردبان به محضِ تمام شدنِ گریهام و بیدار شدنِ امیدم مرئی میشد.
ممنون که در زندگیام هستی.
تو را شاید روزی از یاد ببرم؟ نمیدانم.
سمینارها، تراپیها، مراجعین و آدمهایت را ولی هرگز.