که مریض آدم نازک‌دل است، نازک بگوییدش

فکر می‌کنم ویروس باشد. معده‌دردی یکهویی که هم از دانشگاه مرا کرده هم از خوشی.

به تولدم نزدیک می‌شوم. سه چهارسالی است که هر چقدر ادای خوشی در می‌آورم نزدکی به تولد غمگین می‌شوم.

نمی‌دانم علت چیست. ولی امروز باز هم گرفته‌ام. امروز دوم است و دیروز یک اردیبهشت بود.

دارم به آهنگ ارسالیِ الهه گوش می‌دهم. «عاشق مث تو، دیوونه مث من»

غمگینم. رنجورم. دنبال بهانه برای گریستن می‌گردم. مثلن تولد مهدیس.

هر چه می‌خورم در نهایت معده بغ می‌کند و خوشی را زهر می‌کند.

امروز از مبینا ملائی آهنگی برای تبریک تولدم گرفتم.

از چه می‌خاهم حرف بزنم از امروز؟

از مسیری که در زندگی طی می‌کنیم.

 

امروز به این فکر می‌کنم که علتِ خودکشی بی‌کسی نیست فقط، می‌تواند ناکسی باشد.

ناکس یعنی چه؟

یعنی کسی که با وجود داشتن کسانی که دوستش دارند، خودش را کسِ خبی برای دیگران نمی‌داند و از ناکس دانستن خودش، دیگران را ناکس می‌کند.

یعنی چه؟

گمان نمی‌کنم لایق این حجم از مهر باشم. بر باعث و بانی‌اش لعنت هوم؟

این روزها باورِ علاقه‌ی دیگران به خودم، لیاقتِ مرا زیر سوال می‌برد.

دنیا می‌تواند اینقدر بی‌رحم باشد یا ادمی اینقدر احمق؟
اول می‌نالی که کسی نیست که دوستت بدارد و بعد می‌نالی که مطمعن نیستی این دوست داشتن‌ها واقعی باشد و بعد که باو ر می‌کنی واقعن دوستت دارند بغ می‌کنی که ایا من آنی‌ام که لایق این حجم از مهر باشد؟

خانم ملاعلی بود می‌گفت: «چرا نباشی عاطفه؟»

بپرس از من این را.

چرا نباشی عاطفه؟ چون گفته‌اند نیستی؟ چون وقتی غلط دوستت داشتند رها کردی و رفتی و آن‌ها گفتند چون رفتی لایق هیچ مهری نیستی؟

نوشتن برای همین است انگار. نوشتن برای همین است صددرصد.

برای اینکه وقتی عواطف و احساساتی که تحت تاثیرِ سایه‌ها و اتفاقات زرت‌وزرت تغییرِ بو و چهره می‌دهند و در حال غرق شدنی، نوشتن همان است که تک به تک این بوها را کنار می‌زند و تو را بالا می‌کشد. به تو یادآوری می‌کند که تو صورتی با پوستِ زرد و سایه و قهوه‌ای نداری. خودت را اینطور نبین.

انگشتانت را به آینه می‌زند و می‌گوید: «این آینه است.»

و بعد دست دیگرت را به صورتت می‌زند و می‌گوید: «این تویی.»

و بعد تک به تک رنگ‌ها را کنار می‌زند و به تو می‌فهماند که تو یک رنگی. گندمی یا سفید یا برنز. این رنگ‌های عجیب و به دور از پوستِ واقعی گازهای رنگی‌اند.

درد معده بالا می‌زند بازو میل شدیدی به رها کردن و خابیدن داشتم مل روز را.

اما نه. نداشتم. باده گفته بود: «عادت می‌کنی.» رفته رفته نتوانستم بیکار باشم. هی خابیدم و بلند شدم کارکی پیش بردم و فیلم دیدم و بلند شدم کارکی پیش بردم و.

از آن ور هم می‌توان افتاد نه؟ یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی نمی‌توانی برای جسم و روح بیکار بنشینی.

بگذریم.

ناخوشی‌ام به متن ریخته. سر و ته ندارد.

همینجا تمامش می‌کنیم.

پس؟ می‌دانم شاید تو هم چون من باورش نکنی ولی، می‌توانند دوستمان بدارند و نه چون آن‌ها توانمندند چون، دما هم آدمیم.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *