روزهای جنگ

 

در این روزهای عجیب و غریب که معلوم نیست چیکاره‌ایم و قرار است چیکاره باشیم چه کنیم؟

نوشتن را شروع کنیم.

 

نوشتن چیست و چرا باید به زندگی‌مان اضافه شود؟ نوشتن یعنی برداشتن قلمی و طرح زدن افکاری بر کاغذ. منظورم از نوشتن در این پست آن زور زدن برای حرف قلمبه نیست. دارم از برداشتن سالنامه‌ای و نوشتن افکارمان بر کاغذ حرف می‌زنم.

این نوشتن با عینیت دادن افکارتان بر روی کاغذ به شما کمک می‌کند که بهتر به خودتان آگاه شوید تا بهتر بتوانید با افکارتان رفتار کنید.

پس؟ پس توصیه می‌کنم در این روزها قلم و دفتری را انتخاب کنید و با این تیتر شروعش کنید:

«در روزهای جنگ»

و در روزهای جنگ چه شد؟ با خودم شروع می‌کنم. این جنگ وقتی شروع شد که سریال کره‌ای جدیدی را برای دیدن انتخاب و شروع کرده بودم. «شکارچیان شگفت انگیز»

روز اول ناباورانه به سریال دیدنم ادامه دادم. چرا که با خوش‌باوری فکر می‌کردم: «هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. مگر احمق است که ایران را بزند؟ ایران قوی‌تر از این حرف‌هاست.»

باور سطحی‌ای که با خوشبینی برای آسوده‌خاطر کردن خودمان اکثرمان به خودمان تلقین می‌کردیم.

از روز دوم ولی آرام‌آرام ترس به جانم ریخت. خیلی نرم و مهربان شروع کردم به ترسیدن. اول دیدم که فرماندهانمان را کشته‌اند. بعد دیدم که تشویش در مردم ریخته. بعد دیدم که کشورمان، مورد حمله‌ی اسرائیل قرار گرفته و کشورهای آسیب‌دیده از اسرائیل پیش ذهنم نقش بست. سوریه. عراق. لبنان. فلسطین.

و مرحله‌ی بعدی باور واقعی‌ام به ارتش و کشورم بیرون زد. احساس ضعف. ضعفی که به خورد ناخودآگاه‌مان داده بودند. شروع کردم به جمع کردن کوله. در آن لباس و خوراکی و ضدآفتاب و دارو ریختم. بدترین شرایط را تصور می‌کردم. بدترینِ بدترین. و این بدترین فلجم می‌کرد.

همه‌ی کار و بارم را ول کرده بودم. تک‌تک عادت‌ها. نوشتن. خاندن. خندیدن حتا. کار کردن. برنامه ریزی کردن.

شده بودم اخبارخاندن و خابیدن و سریال‌دیدن. هنوز هم زیاد می‌خابم البته. واکنش غیرارادی‌ام به ناخوشی خاب است. به ترس و هر چیزی که ناخوش‌کننده باشد.

یا در سریال خودم را نشئه می‌کردم که ترس به سراغم نیاید یا در اخبار خودم را خفه می‌کردم بلکه امنیتی از اخبار بتراوشد. یا که در خاب از دنیا و آدم‌بودنم دور می‌شدم.

تا این‌که اخبار تلگرام را رها کردم و به ایتا رفتم. برای متعادل بودن هر دو را دنبال کردم. کانال‌های زیادی را دنبال کردم. فقط پیام‌هایی که زیاد تکرار می‌شدند را باور کردم. موضوعاتی که همه تایید می‌کردند.

در تلگرام اوضاع ایران خراب بود در ایتا اوضاع اسرائیل. از جایی به بعد هم همه‌ی کانال‌ها یک صدا شدند. هم از پهپادهای فعال در شهرها می‌گفتند و هم از تعداد موشک‌های ارسال شده و هم از موفقیت‌های ایران و هم از شهدا.

همزمان با باورم به سپاهی و ارتشی‌های کشورم، آرامش به قلبم برگشت. آرام‌آرام باور کردم که این جنگ باخت ندارد. نه به آن معنا که نشود که اسرائیل و امریکا پیروز شوند، به این معنا که مهم نیست چه کسی پیروز شود.

با امید به اینکه ما پیروز می‌شویم، به این نتیجه رسیدم پیروزی وابسته به اینکه در نهایت کی غالب می‌شود نیست. وابسته به این است که در کدام سمت ایستاده‌ای.

پس هنوز هم سعی می‌کنم احتمال مغلوب شدن را در ذهن حفظ کنم که احمق یا خوشبین نباشم.

با اینکه به مردان کشورم اعتماد یافته‌ام. کوله‌ام هنوز هم آماده روی پله است. اما وسایلش کم‌کم برای زندگی عادی به داخل خانه کشیده می‌شوند. مثل ایرپاد و ضدآفتاب.

و این‌ها را می‌گویم که از مسیری که در این روزها طی کردم بگویم که یادم نرود چه شد و چرا به اینجا رسیدم.

چرا می‌گویم بنویسید و چرا نیاز دارم بفهمم چه شده و در چه وضعی‌ام؟

چون علم به اینکه در چه وضعی هستی و چطور در این وضعی و چی شد که به اینجا رسیدی در آدم احساس تسلط و امینتی حداقلی ایجاد می‌کند.

پس چطور است شما هم شروع به نوشتن کنید؟

شاید اکثرمان یا مجبور به دورکاری شده‌ایم یا این روزها تقریبن فعالیت جدی و کاری‌ای نداریم.

در این روزها به عنوان کسی که شدیدن مضطرب شد و هنگ کرد، و الان حال و روزش بهتر است توصیه می‌کنم بنویسید. از حالتان و ترس‌هایتان بنویسید. حتا با جزئیات به بدبین‌ترین حالت شرح دهید که می‌ترسید چه اتفاقی برای خودتان و کشورتان و اطرافیانتان بیفتد؟

و بعد دانه‌دانه منطقی و حتا خوشبینانه ردشان کنید. حتا اگر خیلی خوشبینانه ردشان کنید هم بعد از دیدن بدبینانه‌ترین حالت و خوشبینانه‌ترین حالت بعد از چندی به تعادل می‌رسید.

پس؟

بنویسید.

قلم و کاغذ بردارید و بنویسید تا بهتر احساسات و افکارتان را مدیریت کنید.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *