از شما میپرسم: «از کجا میتوان گفتگویی خوب را شروع کرد؟»
البته اگر بتوان این پست را گفتگو نامید.
به جای شما جواب میدهم: «بهترین شروع زمان و مکان است.»
باز برگشتهام به «خانهی روانپویشی»ِ قدیم که این روزها «مرهم» نامگذاری شده است.
امروز دوشنبه است. روزی که قرار بود فردایش یعنی سهشنبه ماکت را تحویل بدهم.
من ترم دوی معماری را همین دیروز با آخرین امتحان کتبی و قرار بود فردا با تحویل ماکت تمام کنم.
دانشگاه ازاد درس میخانم. در قم. قم. بله قم.
این روزها موضوع جدید در زندگیام پارهوقت کار کردن است.
یکی از علایقم بعد از دیدن سریالهای کرهای پاره وقت کار کردن است.
در سر دارم پستی مرتبط با انتخاب رشتهی معماری بنویسم اما چون امروز فقط میتوانم از خودم حرف بزنم، بیخیال آن میشوم.
خلاصه.
این روزها چه میکنم؟
بیخیال ورزش کردن شدهام. در هفته سه روز سه چهار ساعت به مرکز میآیم. شدیدن در روحیه و پیشرفت کارهایم تاثیر دارد.
امتحانهای آنلاین را با غلظت تقلب میکنم. اتاقم را برای افزایش انگیزه و پذیرش با علایقم تزئین میکنم.
سریال و فیلم میبینم. و به نظم فکر نمیکنم.
خوره زیاد است.
چیزهای زیادی در درونم میل به بلعیدنم دارند. این روزها پررنگترین چیز در من خودشرزنشگری است.
چرا تلاش نمیکنی؟ چرا دست از تلاش میکشی؟ مگر به هدف رسیدهای؟ مگر اصلن تو به جایی رسیدهای؟ این اعتماد به نفس از کجاست؟ بیکار نمان ارواح جدت. تو هیچوقت موفق نمیشوی. تلاشهایت هیچوقت کافی نیست. بیفایده است به تو نباید امید داشت.
دمی عمیق میکشم. برای خودم چای ریختهام. این روزها عادت کنترل مقدار آب را کنار گذاشتهام.
کمی سردرد دارم. بوی عود در مرکز پیچیده. آهنگی که پخش میشود مرا از خودم دلگیرتر میکند.
روزهای زیادی را با خودم گذراندهام. عاطفه روزهای زیادی را از سرگذرانده است. اما گویی برای پذیرش خودمان یک عمر کافی نیست.
شاید باید مثل افسانهی تناسخ بارها و بارها و بارها متولد شد تا بلاخره آنی شد که باید. خود را پذیرفت.
بارها و بارها خود را در آغوش کشیدن. بارها و بارها بحثها را به صلح کشاندن. بارها و بارها بر شونهی خود گریستن. کفایت نمیکند انگار هیچ تعدادیاش.
برای پذیرش خود باید تا کجا و چطور پیش رفت که بلاخره جواب دهد؟
شاید هم نباید به خود زد.
سوال این است که پس باید به کی زد؟ اگر این منم که با من میزیام و این شخص است که مانع منِ ایدهآل است پس باید از چه کسی خورده گرفت؟
بحث دارد از کنترلم خارج میشود. یک بار دیگر جمعبندی میکنیم پس.
موضوع چیست؟ من. باز برگردم به عادت سراغ اینکه چرا باید مرا بخانید؟ جواب: «شاید بخشهایی از خودتان را بیابید.»
این روزها بزرگترین چالش برای من منظم بودن است. دلم میخاهد نظمی تقریبی در هر چیز برقرار باشد. قبلن هرگز اینطور نبودهام. من در تمام طول عمرم کاملن از بینظمیام راضی بودهام. بینظمی به من احساس رهایی میداد و برعکس، نظم احساس خفقان.
بعد از یک سال فکر کردن با نگاهی متفاوت اما این روزها نظم را تنها راه رهاییام از تشنج افکار و احساس میدانم.
کمی هم این تفکر به من وایب دیوانگی میدهد. مثلن نگرانم از آن وسواسیهای عجیب شوم. بگذریم.
موفق اما نیستم
موفق اما نیستم. هیچ نظمی حتا یک هفته هم در من ثبات ندارد. تنها نظم ثابت در زندگیام گریز و پرش از نظم و اراده به بینظمی و زمینگیر شدن است.
این شده است فرسایشیترین جریان.
و فرسایشیاش برمیگردد به کجا؟
به همان جملههای قبل. سردرد به من غالب میشود.
مغلوب شده میخاهم متن را وسطش رها کنم.
از من بپرسید سختیاش در چیست که نمیتوانم؟
در اینکه آسانترین کار برایم نتوانستن است چون از من همین توقع را دارند.
مغلوب شده من. به سردرد و سرزنشها.
حتا خودم هم از خودم توقع شکست دارم. چه توقعاتی.
4 پاسخ
سلام عاطی. ژنرال بیزره من. تو همیشه بدون زره به جنگ میروی برای همین همیشه زخم و خاکی میشوی و یعد این زخم عفونت میکند و بعد باید انقدر گریه کنی که چرکهایت خشک شوند. اسم این نوشتنت شجاعتت است عاطی این را بشنو و باور کن.
این پستت را که خواندم بخشهایی از خودم را دیدم. سرزنشگریام را و ناکافی بودنم را. راضی نبودن و نق زدن را.
به قول استاد اگر راضی باشیم ما را چه به نوشتن. نارضایتی از نوشتن میآید. از تو میخواهم بنویسی شده پنج دقیقه. شده یک فهرست روزانه که قرار باشد کارهای روزانهات را تیک بزنی نه زمانبندی شده، فقط در حد تیک زدن. کارهای ساده تا متوسط.
فائزهی قشنگم. ممنونم که همیشه برای حمایت و کمک به من هستی❤
عاطفه عزیز سلام
نوشتهات به دلم نشست.
خودم را در تو دیدم.
من هم این روزها چندان با این حس و حال بیگانه نیستم.
دوستت دارم
بهاره
سلام بهارهی عزیز.
ممنون بابت کامنتت.
میتونیم بیشتر درباره اش صحبت کنیم اگر مایل باشید. برای این کار میتونید ایمیلتون رو در بخش نامه نگاری ثبت کنید.