به رعناترین موچولویِ زیبای جهان

دخترها راهیِ خانه‌هایشان می‌شوند.

امشب تا سحر پیش من ماندند.

الان ساعت؟ ۰۵:۰۶

از ساعت ۹ دور هم جمع شدیم و سالاد ماکارونی خوردیم و بعد نشستیم به حرف زدن تا سحر.

سحری را دیر جفت و جور کردیم در حدی که معلوم نشد چند نفرمان بعد از اذان هم آب یا خیارگوجه‌ای بالا انداخته.

اذان که داده شد بندوبساطشان را جمع کردند و راهیِ خانه‌هایشان شدند.

این روزها حس می‌کنم گیجی‌ام شدت گرفته. درست است که بپذیرم همیشه درصدی گیجی در من است؟ به این امید که شاید روزی بنویسم «گیجی‌ام در کمترین درصدش است.»؟

گیجی‌ام شدت گرفته. گیجیِ طبیعی‌ام و گیجیِ روزه‌گی و گیجیِ پی‌ام‌اس در هم پیچیده.

درصد هوشیاری؟ نه. درصد تمرکزم شدیدن کم شده.

کل روز را با این تمرکز پایین سعی کردم کار کنم که کارها لنگ نمانند.

قبل از رفتن نفیسه می‌گوید: «بهش سخت گرفتی، بعدن سعی کن از دلش در بیاری.»

کمی فکر می‌کنم و در حین نوشتن همین متن برایش پیام عذرخاهی می‌فرستم.

عذرخاهی کردن برایتان سخت است یا آسان؟

به رابطه‌ام با او فکر می‌کنم. تا الان رابطه‌مان نسبتن دور بوده.

دخترخاله‌هایی که از دور، گاهی به دیدار و دلتنگی‌ای یکدیگر را می‌دیدیم.

هیچوقت به آنجایی نمی‌رسیدیم که به چالش بخوریم.

از همان موقع‌ها حس می‌کردم که با کمی بالا رفتنِ ساعت دورهمی‌ها من با آن‌ها به مشکل می‌خورم.

مگر همین قرار نیست با همگان باشد مگر اینکه یکهو یکی خیلی زیادی جور در بیاید؟

این ولی نزدیک به دوسال شاید بیشتری است که یهویی از آن سرِ شهر آمده بیخِ گوشم.

تفاوت‌ها بولد و ما مجبور به درک یکدیگر شده‌ایم.

باید اعتراف کنم با ادعای درک بالا تلاش زیادی برای درکش نمی‌کنم. چون درکش می‌کنم.

نه. شاید درکش نمی‌کنم. اما می‌پذیرمش. بر وزن عادی نیست ولی رایج است، درکش نمی‌کنم ولی می‌دانم که چنین چیزهایی موجود است. می‌تواند باشد.

این روزها که از انعطاف‌پذیری و بی‌خیالی و سکوتِ کمتری برخوردارم، راحت از او به دل می‌گیرم.

و من خب… کسی نیستم که به دل گرفتن‌هایم را به دل محدود کنم. حتمن که به زبان می‌رسد و بیان می‌شود.

یا پیش خودش یا دیگری.

می‌گوید: «بد بهش پیچیدی بعدن از دلش در بیار.»

به فکر فرو می‌روم که بد پیچیده‌ام؟

خب مگر نه اینکه او هم آدم است؟

ممکن است برای رابطه با تو مضطرب باشد؟

تازه هم که به‌خاطر ناراحت کردنت غمگین شده بود.

مگر نه اینکه به قول خودت، او هم گلادیاتور میدان جنگ خودش است عاطفه؟

خب؟

خب اینکه شاید باید قانونی بذاریم به این شکل که:

«در یک روز، به هر شخص، بیش از یک نقد و اعتراض و گله منتقل نکن.»

بگذار بتواند برای ساعاتی بدِ تو باشد.

زمان بده بتواند بفهمد بد تو بودن چطور است بی اینکه حس کند تو بدِ او شده‌ای.

پس؟

پس:

نامه‌ای به سحر عزیزم

سحر عزیزم.

هرگز و هرگز از یاد نمی‌برم و از یاد نبر که ماه‌های طولانی‌ای که با یکدیگر به کلاس شنا می‌رفتیم، تو منبع انگیزه و انرژیِ من برای دوام آوردن بودی.

تو، با وجود هر گاز گرفتن و خنجرکشی‌ای، عزیز دل منی و یک تار موی تو را به بهترین‌ها در صلح و فلان نمی‌دهم.

من هم تفاوت‌هایمان را درک می‌کنم، هم نگرانی‌ها و اضطراب‌هایت را، هم تلاش‌هایت برای کمک را، و هم تلاش‌هایت برای فهمیدن را.

من، تو را، واقعن، درک می‌کنم.

تنها درد این است که من الان در اعمال این درک ناتوانم.

چراکه با حداقلی از انرژی فقط و فقط سعی می‌کنم قدردان بودن‌هایتان باشم.

نمی‌توانم آنطور که باید، دقیق برای جبران و پذیرای نقص‌ها باشم. چه نقص خودم، چه هر کس دیگری.

پس فقط بپذیر که من این روزها نمی‌توانم عاطفه‌ی با جنبه و توانمندی باشم.

اگر فکر می‌کنی باعث رنجش و آزار توست، می‌توانم انرژی‌ام را به درکِ نیازت به فاصله خرج کنم.

اگر نه، بیا حداقل مدتی را، در سکوت و علاقه‌ای پنهان در سکوت و آشکار در بودنت، فقط کنار هم باشیم.

باورم کن که تو موچولو و عزیز دل منی.

دوستت دارم.

اوچولو

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *