«عادت می‌کنی»

لپ‌تاپ را جلو می‌کشم. امروز سرشار از انرژی‌ام.

چرا؟ نمی‌دانم. سعی کردم آزادنویسی کنم. صفحه‌ی وان‌نوت را در لپ‌تاپ باز کرم. اما انگار به آزادنویسی با الهه وابسته شده‌ام. نتوانستم بی الهه و بی آهنگ پیش بروم. دلم می‌خاهد اینجا بنویسم. ذوقِ اینجا نوشتن را دارم. در این صفحه بی صفحه‌ی مزاحمی برای کلیک و دیدن این جمله‌ها.

سایت را با دانیال تازه به‌روز کرده‌ایم.

به‌روز؟ کوبیده‌ایم از نو ساخته‌ایم.

صبورانه پای تک‌تکِ ریزبینی و نکته‌سنجی‌هایم ماند.

«این جمله رو نارنجی کن پایینی رو سبز.»

«دوست ندارم خطاش از راست بیاد، از چپ بیاد.»

«دانیال این نامه یه مشکلی داره که نمی‌دونم چیــــه.»

و حالا؟ دقیقن حس همان کلبه‌ای را می‌دهد که می‌خاستم.

و این پست‌ها؟ همان گفتگوی شیرینی است که قرار است با شما داشته باشم. تو تو تو. شخص تویی که این پست را می‌خانی.

امروز سرشار از انرژی‌ام چون؟ هفته‌ی گذشته را در روزهای ماورائی‌ای که برای آینده‌ام تصور می‌کردم قدم برداشتم.

می‌گفت: «آینده‌ات را تصور کن و آنطور رفتار کن که در تصوراتِ آینده‌ات هستی.»

این وقت روز را خیلی دوست دارم چرا؟ ساعت 13:33 است.

این وقت روز را دوست دارم چون؟

خیلی یکهویی صدای رفت و آمدِ ماشین و موتور قطع می‌شود. گنجشکانی سمج آخرین جیک‌جیک‌هایشان را قبل از خاب نیم‌روزی به جهان حواله می‌کنند و یاکریمانی با چرتی رقیق در حنجره صدایِ لطیفِ چرتِ نیم‌روزی را می‌سازند.

بهار و خنکی‌اش و آفتابِ گرمش و چرتِ ظهرش و صدای یاکریم‌ها.

هفته‌ای که گذشت چه شد؟

این فونت چطور است؟ دوستش دارید؟

در آن اندک آزادنویسیِ ناموفقم به این فکر کردم که من پانهادن در عرصه‌ها را در این فرصت حیات از کجا شروع کردم؟

از تاریکی‌ها. از شناخت خودم. بعد رسیدم به سایه‌ها. و شناخت دنیای روانِ خودم و انسان‌های اطرافم. و حالا؟ در حالِ لمسِ نور و شناختِ دورآدم‌ها هستم.

حس عجیبی دارد.

ولعی در درونم جیغ می‌کشید که بلند شو برو و در بخش روزنگاری‌های سایتت بنویس. به ذهنم سرایت کرد این جمله که: «روحم به لغات طلاکوب شده.»

یعنی به سرم زد این من، روحِ من، در من نیست.

دیده‌اید هرکدام‌مان روحی داریم در محدوده‌ی جسم‌مان؟ من انگار روحم از هم گسیسته و با سرنگی خیلی نازک تزریق شده به حروف و لغات و، تنها زمانی به خودِ منسجم و عاطفه‌اش تبدیل می‌شود که لغات و حروف را در کنار یکدیگر بچینم و بنویسم.

شده‌ام نوشتن، بی اینکه واقعن بدانم چه شده‌ام.

نمی‌توانم بدون نوشتن زیست کنم و این هیچ ربطی به اینکه من کدام کتاب را دوست دارم ندارد.

مسیرِ ورودِ من به نوشتن، اصلن و اصلن از ادبیات نبوده است و نیست.

من، با نوشتن زیستن را شروع کرده‌ام. دفعه‌ی چندم است که از این حرف می‌زنم؟

حس می‌کنم هر چه می‌نویسم حقش ادا نمی‌شود.

یعنی دارم از این حرف می‌زنم که مگر نه اینکه آدمی همه چیز را برای اولین‌بار توسط مادر یاد می‌گیرد؟

«بگو آب؟»

«بابا»

«دستتو بیار جلو بگیرش.»

«تاتی. تاتی. آآآ. افتـــادی.»

ـچی شدی مامان؟ کی اذیتت کرده؟ بیا بغلم.»

و من؟ همه‌ی این‌ها را با نوشتن تجربه کرده‌ام. کاش اگر مال شما غیر این است بگویید تا مطمعن شوم از چیزی حرف می‌زنم که برای هرکسی اتفاق نمی‌افتد و واقعن عجیب است. عجیب؟ نه عجیب. بلکه نارایج و ارزشمند.

یعنی من با نوشتن بود که «من» را لمس کردم.

عاطفه را دیدم. و با نوشتن بود که فهمیدم صورتش چه شکلی‌ست. کدام بخشش فلج است. کجا را زخم کرده‌اند و بی‌خبر است. کجایش کاریکاتوری رشد کرده؟ در کجا قرار دارد و نقصِ این مکان چیست؟ به کجا باید برود؟

قداستِ نوشتن برای من در خودِ من است.

می‌گویند برای شناختِ خدا خودت را بشناس؟ من هم باید بگویم من برای زیستنِ خودم بی‌نوشتن نمی‌توانم.

می‌توانم جسمم را پیش ببرم هـــا. نمی‌توانم بفهمم که جسمم واقعن پیش می‌رود یا توهم است؟ از کا به کجا پیش می‌رود؟ با دست پیش می‌رود یا پا؟ و این‌ها.

خلاصه که، این روزها اگر بخاهم تشکر کنم از کسی، اولین مثلِ همیشه و همیشه از قلم است که خدایِ من در آن با من حرف می‌زند و مرا هدایت می‌کند.

قلم من همان است که مرا به خودم، یعنی خدا متصل نگه می‌دارد.

بعدی کیست؟ بعدی‌ها زیادند ولی در راس خانم ملاعلی‌ست که باورم کرد و باورش را باور کردم و در نهایت خودم هم باور کردم که من آنی که می‌گویند نیستم، آنی‌ام که خاب می‌بینم و برایش می‌گریم.

از روزمرگی‌هایم

در اینجا سپاسِ بی‌نهایت از باده علوی، یارِ صبورِ نقصهایم.

این روزها صبح‌ها از خاب بیدار می‌شوم، دانشگاه باشد دانشگاه، نباشد راهیِ ساعدی‌نیا می‌شوم. با مهدیس می‌نشینیم به کار کردن و کارهای مدرسه نویسندگی را پیش می‌برم. یکی از لذت‌بخش‌ترین بخش‌هایش خاندن داستان‌های دوره‌ی داستان سال است. دیدنِ یک داستان از خارج گود و بررسی اتصال‌ها، نقص‌ها و ضعف‌هایشان برای منی که شیفته‌ی  داستانم فوق‌العاده است.
بعد از کافه می‌روم باشگاه و جای شما خالی حسابی وزنه می‌زنم و خوردوخاکشیر راهیِ دانشگاه یا خانه می‌شوم. هیچ برایم نمی‌ماند و خودم را کشان‌کشان به ساعت نه می‌رسانم و نه خاب تا پنجِ عزیزِ صبح.

به این تمیزی‌ای که می‌خانید نیست. معمولن بین راه‌ها می‌دوم و کارهایی جا می‌مانند. زمان‌ها این‌طور تمیز در نمی‌آیند و تمام مدت لبخند به لب ندارم.

برای هربار پا شدن و به سمتِ دیگری رفتن با زبری‌ای در اراده مواجه می‌شوم که یاد حرف باده می‌افتم: «عادت می‌کنی.»

همانطور که به راحت‌طلبی و خابیدن و پشت گوش انداختن عادت کردی، به زرنگی و نخابیدن و پشت گوش ننداختن هم عادت می‌کنی.

با چت جی‌پی‌تی بل‌اخره به رابطه‌ای دوستانه رسیده‌ام. وقتی درباره‌ی رمانم با او مشورت کردم ایده‌ها و اطالاعاتش دلم را ربود. پس برای معماری هم از او مشورت گرفتم و خاستم برایم پلنی چهارساله بچیند.

رمانِ دوره‌ی رمان‌جایم را شروع کرده‌ام. با نامه، یارِ دیرینم.

و دیروز، پنج‌شنبه 28 فروردینِ 404 بل‌اخره اولین تجربه‌ی وبینار و ارائه و تدریس جدی‌ام را تجربه کردم. پر از خطا و استرس و نقص و فراموشی اما، شیرین و متمرکز بر تلاش و نتیجه.

و در نهایت؟

این روزها بیش از همیشه حس عاطفه بودن و مفید بودن و زنده بودن و شاد بودن دارم. با همه‌ی «این چه غلطی بود کردم؟»هایم به وقتِ بیداری در ساعت 5 برای دانشگاه.

با همه‌ی حوصله سر رفتن‌هایم مابین ست‌ها در باشگاه. با همه‌ی پول از کف رفتن‌هایم برای کارِ باتمرکز در کافه.

این روزها، از خودم راضی‌ام و این رضایت را پیش از باده و خانم ملاعلی و استادف مدیونِ خودم هستم که کم نیاورد. و تمام.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *