نامه‌ای به خانک

خانه آنجاست که معشوق خانه دارد؟

نه.

خانه آنجاست که متناسب با تنبلی‌ها و نشاط‌های ما طراحی شده باشد.

 

این شاید بتواند در آینده شعار برندمان باشد نه؟ نمی‌دانم.

می‌دانم که با فکر کردن به تو نوشتمش.

سلام

سلام به تویی که هنوز موفق به کشیدنت روی کاغذ نشده‌ام.

این اولین بار است که با تو صحبت می‌کنم و برایت نامه می‌نویسم درست است؟ خب. از آشناییِ بیشترت با خودم خوشحالم. من می‌توانم برای هر چیزی و کسی نامه بنویسم.

سلــــام. چطوری خانه‌ی ایده‌آل و رویاییِ من؟

با صورتی درهم کشیده و شوکه به صدایی که می‌پیچد و لغاتی که در کنارت چرخ می‌خورند گوش می‌دهی؟

خب. اول خودم را معرفی کنم. من خالق تو هستم. شاید هم، صاحبت. شاید طراحت. یا شاید، فقط صاحبت.

تو چه هستی؟ ایده‌آلِ من از زندگی. تصویرِ آینده‌ام که باعث می‌شود دست بجنبانم و تلاش کنم.

یک خـــانه؟

البته که نه جانِ دل. یک زندگی. یک مسیر. یک عاطفه.

تو، تصویری هستی که هزاران چیز در خود جای داده. تو اجتماعِ اهدافم برای سال‌های پیش رو هستی.

در تصوراتم کی خودم را موفق می‌دانم؟ وقتی که به تو برسم. وقتی که آنقدر پول در آورده باشم و مستقل شده باشم که بتوانم تو را در منطقه‌ای که متعلق به آنی بسازم. محلی در رشت که نمی‌دانم کجاست فقط می‌دانم سرسبز و خوش آب و هواست. شاید، همان روستای معصومه‌اینا. شاید هم، منطقه‌ی خوش آب و هوایِ نزدیک‌تری.

تو عاطفه‌ای را در خود جای دادی که بیش از سی سال دارد. عاطفه‌ای که آماده است تا بعد از ازسرگذارندن سیاهی‌ها و آسیب‌هایی زیاد، حالا به زندگی سلام کند و اغلب اوقات را خوشحال باشد. الان هم به زندگی سلام را داده‌ام البته. با زندگی روبوسی کنم؟ شاید بیشترتر؟

هندی‌بازی در نیاوریم. در نهایت، تو خانه‌ی ایده‌آل من در مکان ایده‌آل من در زندگی‌ام هستی.

 

موضوع از این قرار است که من، این سایت را، این کلبه‌ی مجازی را دارم. شبیه کلبه هست؟

یعنی من برای نویسندگی در حال فعالیت و یادگیری‌ام.

موضوع بعدی این است که الان ترم اول معماری هم هستم.

از بافتنی‌ها پریدم در نوشتنی‌ها. بعد در طراحی لباس و بعد در نویسندگی طولانی‌مدت قدم زدم و حالا؟ معماری.

باید اعتراف کنم خانک‌جان، اسمت را می‌خاهم بگذارم خانک، چطور است؟ چون به نسبت خانه‌هایی که در آن‌ها زیسته‌ام چندان بزرگ نیستی.

داشتم می‌گفتم. باید اعتراف کنم که امید زیادی به این رشته دارم.

همه می‌گویند الان؟ دانشگاه؟ تو را چه به معماری؟

کی به کی اهمیت می‌دهد؟ همین و نامه تمام.

نه این نامه تمام نه. حرف دارم هنوز با تو خانکِ چوبی و قشنگم. کامل چوبی نیستی البته. بخش‌هایی‌ات.

خانک می‌دانستی خانه‌های آهنی محکم‌ترند؟ البته فکر کنم لفظ آهنی درست نیست. فولاد؟ بگذریم.

قبل از اقدام برای ثبت‌نام در دانشگاه خانک، حسابی بررسی و مشورت کردم. اولین بار بود چیزی را اینطور بررسی می‌کردم.

یک پکیج کارآموزی مجازی گرفتم که بخش‌های متنوعی از معماری را آ‌موزش می‌داد. با یک فریلنسرِ طراحی داخلی صحبت کردم. و با مهدیه شوریابی.

بعد با قاطعیت ثبت نام کردم.

راه خودم را برای انصراف باز گذاشت‌ام البت. لحظه‌ای که حس کنم علاقه‌ای به ساختن خانک و امثال خانک‌ها ندارم انصراف می‌دهم.

از جدیدترین چالش این روزهایم بگویم.

پله‌ها خانک، پله‌ها خیلی مهم‌ند. می‌دانستی؟

من اصلن فکر نمی‌کردم پله‌ها اینقدر مهم باشند.

هفته‌ی پیش قرار بود برای استاد یزدی یک پله بکشیم. همه در کلاس کشیدند و رفتند. من ولی… حسابی به مشکل خوردم.

دیده‌ای وقتی وارد رشته‌ای می‌شوی… از کجا بفهمی تو…

من برایت می‌گویم. وقتی وارد رشته‌ای می‌شوی، همیشه، می‌بینی افراد زیادی وجود دارند که از تو خیلی جلوترند. مثلن؟ دبیرستان را معماری خانده‌اند. از هر نرم‌افزار اندکی بلدند و سال‌هاست با پله و پلن‌ها در رابطه‌اند.

آه خـــانک. در طراحی لباس هم با این مشکل روبه‌رو شدم. همه‌ی بچه‌های کلاس یا بچه‌خیاط بودند یا گنده‌خیاط. هر چه می‌کشیدم لبخند می‌زدند که «قشنگه، اما قابل اجرا نیست.»

در میان این افراد بودن معمولن حس مزخرفی دارد. افرادی که همیشه باید سعی کنی به آن‌ها برسی. نرسی به هیچ‌جا نمی‌رسی. اولین مکان رسیدنی آن‌ها هستند.

تو یک تازه‌کاری و اصطلاحاتی را می‌شنوی که هیچی نمی‌فهمی. کارهایی که برای دیگران آب خوردن است برای تو مثل آمپول نوروبیون‌ند.

ولی خب. نغ بیخود می‌زنم.

با این که آدم نغ‌نغویی‌ام ولی خانک، راست می‌گویم. من حتا نمی‌دانم چطور گونیا دست بگیرم. این را بعد از مدتی در طراحی لباس بودن فهمیدم که حتا مدل مداد و خط‌کش دست گرفتن هم می‌تواند روش آسان‌تری داشته باشد. اگر کسی پیدا شود و به تو بگوید. وقتی قرار است خط‌ها را عمود کنیم یا زاویه‌ی سی درجه، به هر زاویه گونیا چطور باید قرار بگیرد؟

از این نظر، حسابی فاجعه‌ام. شاید درست نباشد آدم بنویسد حسابی فاجعه است نه؟ ندانم.

خلاصه. پله کشیدن را نتوانستم در کلاس به درستی انجام بدهم. افتاد به خانه. در خانه که شروع به پله کشیدن کردم، رفتم بالا بالا بالاتر و یکهـــو، دیدم عرض پله‌ی اول شیش است و عرض پله‌ی پنچـــم؟ شیش و نیــــم.

هر چه اندازه گرفتم محل ایراد را پیدا نکردم خانکــو. هرچه اندازه گرفتم ایراد در نیامد. هرچه اندازه گرفتم ایراد در نیــــامد.

گذاشتم و آخر هفته رجوع کردم به استاد.

می‌دانی مشکل از چه بود؟ خط مبدا. آن خط لعنتی که حتا مطمعن نیستم اسمش را درست گفته باشـــم.

همان که کف به حساب میاید. همان که بنا از آن شروع می‌شود.

خط مبدا خانک‌جان. خط مبدا. خط مبدا خیلی مهم است.

مرا یاد ضرب المثل: «خشت اول نهد کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج.» انداخت. و بعد یقه‌ی روح را گرفت و کشاندش به گذشته و کودکی و همه‌جا جز جایی که باید. دست به کشیده شدنم ملس است خانک.

من این‌طور بودم که: «لعنـــــتی. فقط به خاطر یکم کج بودنِ خطِ مبدا؟؟؟»

خب درست است می‌دانی؟ با منطق جور در می‌آید.

تو همیشه اولین جهت‌گیری را زود از یاد می‌بری. اما تمامیه قدم‌هایت قدمی برای ضخیم‌تر کردنِ فلشِ اولین هدف‌گیری‌اند. چه مثل افتضاحی.

همه‌ی قدم‌ها پیماینده‌ی راهِ جهتِ هدف‌گیری‌اند؟ نمی‌دانم.

خلاصه خانک. نزدیک بود پله‌های چوبی‌ات که تصویرشان درست همین الان پشت کیبوردم نقش بسته و پابرهنه برای حس خنکی‌شان در حال بالا رفتن از آن‌ها هستم را تا ثریا کج بکشم. یکهو اتاقِ کاری‌ای که در طبقه‌ی دومت تصور می‌کنم سر از اتاقِ جبرئیل در می‌آورد. شاید هم عذرائیل. می‌دانی نیم سانت در واقعیت می‌شود چقدر؟ من هم نمی‌دانم هنوز. ولی می‌شود خیلی.

و امروز برای ماکت‌سازی تمرین می‌کردیم.

قرار بود گروهی تمرین کنیم. اما من نتوانستم گروهی که باید را پیدا کنم. یعنی پیدا کردم. ولی به نظر می‌رسد هنوز هم من هم او مفهوم درستی از گروه نداشته باشیم. چون او با هم گروهی‌ای که ماکت را نمی‌خاهد و من معرفی کردم کار می‌کند، و من تنها. از این تنها افتادن‌های به‌ظاهر بی‌اهمیت متنفرم می‌دانی؟

امروز شدیدن بابت این موضوع سرخورده و رنجورم. در حدی که قید ماکت داشتن را زدم و به یکی دیگر از بچه‌ها پیام دادم که «ماکت برای تو. ولی استاد گفت ماکت اول را گروهی بسازید. بیا با هم بسازیمش.» یکی این‌جا از تنهایی متنفر است.

تصورِ درست کردنِ ماکت برای منی که هیچی بلد نیستم و به نظر می‌رسد کمی هم از آن می‌‌ترسم، پر از حسِ نباید و نشاید است.

در این زمینه باید بگویم که تنها راه له نشدن توسط افرادی که در یک رشته از تو بیشتر و بهتر بلدند این است که، آن‌ها را نعمت ببینی. آدم‌های قوی وقتی باعث آزار نیستند که آن‌ها را ابزار ببینی. حالا نه آن ابزار به آن معنای بدش. آن وسیله و اهرم و کمک‌کننده که برای تقویت بعد ضعیف تو وارد زندگی‌ات می‌شوند. امیدوارم منظورم را رسانده باشم. البته فکر کنم تو مشکلی با ابزار دانستن و بودن نداری خانک، داری؟

پس من با اینکه از هم‌گروهیِ ظاهرن هم‌گروهی‌ام رنجورم ولی، همچنان او را نعمت رب می‌بینم چون، می‌تواند چیزهایی که استاد نمی‌تواند به من بفهماند را به من بفهماند.

در ضمن، سر تکان نده خانکِ بی‌ادب، به نسبتِ هیچی ندانستنم همچنان تیزم. حرف‌های استاد را زودتر حتا از همان‌ها که جوجه‌معماری گذرانده‌اند می‌گیرم.

در این زندگی در هیچ رشته‌ای در شروع سختی و مشکل نداشته‌ام. استعداد اولیه‌ام در همه‌ی چیزهایی که تا الان امتحان کرده‌ام خوب بوده است. شنا، طراحی، بافتنی، نویسندگی.

بخشی که در من ضعیف است استمرار در تلاش است. که قصد دارم در این رشته حســـابی تقویتش کنم. پس؟

خوشحال نشو. تو را به معماران دیگری نمی‌سپارم. خـــودم می‌سازم. حتا اگر اتاق کارم را با عزرائیل شریک شوم.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *