خطوط اصلی، ستون فقراتمان

اسکیس سبک مورد علاقه‌ی من است. چه در معماری چه در طراحی لباس.

دیروز فهمیدم آبرنگ هم موردعلاقه‌ی بعدی‌ام است.

در هیچکدام ماهر نیستم. اما فهمیدم که بهشان علاقه دارم. شروع خوبی‌ست، نیست؟

چرا؟

هر دو جدیت ندارند. هر دو رها و آزادند و چهارچوبی ندارند و بدونِ هیچ چهارچوبی زیبایی خلق می‌کنند.

در پست قبلی از این گفتم که:

«سرعت بهترین برای ترس است.»

امروز اما می‌خاهم بگویم:

«سرعت بعد از سکوت و سکونی طولانی که با تفکر و مهارت همراه باشد، می‌تواند آفریننده‌ی هنر باشد.»

امروز چند شنبه است؟ پنج‌شنبه. دیروز چهارشنبه بود و برای کلاس موردعلاقه‌ام یعنی بیان معماری رفتم.

قرار بود برای این کلاس با خودمان 6 طرح که با روان‌نویس کشیده‌ایم را ببریم.

سه طرحِ اول را که در پست قبلی درباره‌شان حرف زدم را جا گذاشته بودم (همان‌هایی که با مکث و نرمی خوب از آب در نیامدند.)

 

سه طرحی که بردم اما سه ساختمان قدیمی بودند که با روان‌نویس سبز کشیدمشان و…

این‌ها بودند که به من فهماندند:

 

خطوط اصلی، نخاع‌ند

یعنی چی؟

یعنی اینکه تو طرح را می‌کشی و وقتی تکه‌تکه نگاهش می‌کنی به نظر درست می‌رسد اما، کلش درست نیست. جزئیاتش درست است اما کلییاتش می‌لنگد.

یعنی یک خط را انتخاب می‌کنی و شروع می‌کنی با آن خط کشیدن. نوک روان‌نویس را می‌گذاری و می‌کشی و باید به خودت اعتماد و اعتبار بدهی و تا ته بروی.

اما تمام که می‌شود یکهو می‌بینی زکی.

کلِ قلعه‌ی تاریخی تلنبار شده است در گوشه‌ی راست برگه.

به قول استاد سلیمی: «تو مشکلی نداری. مشکل از کاغذته که تموم شده.»

باید تا ابد ادامه می‌داشت تا طرح من ناقص نشود نه؟

 

ریزش قلعه به سمتِ راست و پایین صفححه

 

 

خطوط اصلی نخاع‌ند

بدنمان را تصور کنید. تا به حال کسی که ستون فقراتش آسیب دیده دیده‌اید؟

در حیاطِ یک ساختمان بازپروری؟ چنین چیزی، منتظر دوستم نشسته بودم و سخنرانی گوش می‌کردم که دیدم مردی با ویلچر آمد. بلند شد. سوار ماشینش شد و رفت.

مسیری که از ویلچر تا ماشین طی کرد را می‌گویم. با چشمانی از زیرِ عینک دودی به بدنش خیره بودم.

او یک انسان بود. بدن، بدن انسان است. مثل نقاشی من که ساختمان، یک قلعه است.

اصلن خنده‌دار نیست و اتفاقن تامل‌برانگیز است.

اینکه گویی پاها با یکدیگر هیچ آشنایی‌ای ندارند و می‌توانند به هر سمتی بچرخند. این را در جاسوئیچی‌ها برای بانمکی استفاده می‌کنند نه؟ اینکه از دستانش به پایین که روی عصا بودند، بقیه‌ی بدن اتحاد و هم‌جنس بودنشان را از یاد برده بودند.

بدون خطوط اصلی در نقاشی یا زندگی یا شخصیت، چرا زندگی و شخصیت را قاطی این جمله کردم؟ نقاشی همچنان نقاشی است و هم دیوارها هستند و هم در و پنجره‌ها، اما وقتی نقاش یعنی من، خطوط و طرح کلی را اشتباه تشخیص داده باشم و کلیت را درست نکشیده باشم، قلعه از یک گوشه در کاغذ تلنبار می‌شود.

 

معجون‌سازی

در یادگیری این بخش را دوست دارم که؛ بتوانم ربط‌های جدید بین بخش‌ها و آموخته‌های مختلف پیدا کنم.

دیروز که طرح‌ها را به استاد سلیمی نشان دادم و خودم هم ایرادم را گرفتم: «خط اصلی رو درست پیدا نمی‌کنم.» به ذهنم رسید که چیزی که در دیگر درس استاد یزدی یادمان داده را در این درس پیاده کنم.

در طراحی معماری استاد یزدی برای رسم نما می‌گوید در گوشه‌ای یک ریزه‌ساختمان بکشید و ارتفاعات و فواصل را بنویسید.

یک کلیت ریز. به نظرم رسید که این بتواند در این بخش هم نجات‌دهنده‌ی من باشد. اینطوری دستم می‌آید که اول، کلیت چیست و نسبتشان با یکدیگر چیست. و دوم. خطوط اصلی کدامند.

 

و اما ربطش به زندگی و شخصیت

شما حس نمی‌کنید در شخصیت انسان‌ها هم یک سری خطوط اصلی وجود دارد که به شرط تشخیص درستشان، سرعتِ شناخت بالا می‌رود؟ و مسیر سالم‌تر طی می‌شود؟

یعنی زود می‌فهمیم که طرف کیست و چیکاره است و با توجه به خطوط اصلی خودمان آیا می‌توانیم و می‌خاهیم که در زندگی‌اش باشیم و در زندگی‌مان باشد؟

یا اینکه چطور با او رفتار کنیم؟

خطوط اصلی به ما کمک می‌کنند بفهمیم کدام رفتارها با این شخص ممنوع است و کدام رفتارها برای ساخت و بالا بردن کیفیت رابطه جواب است.

در زندگی هم همینطور است.

تشخیص خطوط اصلی و نمای کلیِ چیزی که از سفرِ کوتاهمان می‌خاهیم چون یک نقشه‌ی راه به ما کمک می‌کند که تند و تند رفتار و راه‌هایمان را چک کنیم. که کدامشان خارج از چیزی‌ست که باید و کدام مکمل نقشه‌ی ساختمانمان است.

هوم؟ اینطور فکر نمی‌کنید؟

و اینکه، از این درباره‌ی معماری برایتان نوشتن دارد خوشم می‌آید. دقتم در یادگیری را بالا می‌برد.

اما، یکهو شما قبل از من معمار نشویدها؟

شوخیِ باسمه‌ای؟ دلم استیکر خنده می‌خاهد.

هر هر هر هر.

خدانگهدار تا پست بعدی.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *