لبم را تا عمق سه متری کندهام. از عمقی به ارتفاع یک کف تا سقف. باور نمیکنی؟ جلو بیا و نگاه کن.
استخانهای پای رساتم درد میکند. در حین جاروبرقی کشیدن جارو برقی افتاد روی ساق پایم.
امروز هم در کانالم متنی منتشر کردم و هم در اینجا برایت نامه مینویسم.
بگذار از مکان دیگری شروع کنم. بله. این روزها، هنوز هخم، از معماری لذت میبرم.
این ترم درسهای خیلی سنگینی دارم و از سنگین بودنشان ناراحت نیستم. اتفاقن، ترجیحم این است زیرِ چالشهایشان بمیرم و تمام شوم.
اغراق شد.
نمینویسم این روزها. میدانی؟ ننوشتن آدم را آرام آرام میپوساند.
برای نپوسیدن مجبورم. در دفترچهای کوچک که حتا اگر روزها در آن چیزی ننویسم باز هم همراهم دارمش، جملههایی مینویسم.
وقتی مینویسم حالم بهتر است.
این روزها عاطفهی غریبی شدهام. خودم را نمیشناسم. به نظرت ببینیام، بشناسیام؟
نمیدانم. به بدبخت نبودن عادت ندارم. خوشبختی هم از نظرم معنا ندارد. جملههایم بهم ریختهاند.
از چه میهاستم بگویم؟ از خامستری.
حالم از خاکستری بهم میخورد این روزها میدانی؟ خاکستری بودن. خاکستری دیدن.
آدم در حقیقت، دوستِ عزیز، باید بتواند بدبختِ بدبخت یا خوشبختِ خوشبخت باشد.
خوشبخت بودن در عین بدبختی روح را از پا در میآورد. باورم کن. گناهکار بودن وقتی ایمان در قلب میچرخد قلب را پاره پوره میکند.
نمیتوانی قاتل شوی در چنین دنیایی. نمیتوانی آنکه به تو خیانت کرده را بکشی چون میدانی غیرمستقیم تقصیری ندارد.
دنیایی که خشمت برای قاتل شدن کافیست اما نمیتوانی قاتل شوی فایدهای ندارد میدانی؟
حرفهایم وحشتناکند. مرا به وحشت میاندزاند.
اما بگذرا برایت بازش کنم.
میدانی از چی حرف میزنم دوست عزیز؟
خودم هم نمیدانم. دقیقن از همین حرف میزنم. این روزها تصمیم میگیرم به تنبلی و فاصلخه غلبه کنم و چیزی بنویسم. اما تا شروع به نوشتن میکنم تک به تک همه چیز شروع میکند به رنگ باختن.
این روزهنا همه چیز برایم آفتابپرستی میکند.
ساعاتی به رنگی و ساعاتی بعد به رنگ دیگری.
و من، ماکتِ مورد نیاز برای فردا را نساخته. باید که صبح زود بلند شوم و به باشگاه بروم.
میدانی که دوستت دارم؟ شاید نه چون تو دوست داشتنی هستی، که تداخلی ندراد احتمالن هستی. چون من بدونِ دوست داشتنِ کسی ارزش و معنایی ندارم. هوم؟ چرا معنای من باید دوست داشتن یا نداشتن کسی باشد؟ شب بخیر.