شعری دیگر بگو عاطی

غم

در وجودم رخنه می‌کند.

آسمان جهان را

به بادی تکان می‌دهد.

خورشید تابستان را

شتابان شدید

در قم پهن می‌کند.

سینه‌ی عاطفه

از غلظتِ غم در جهان

خودش را جمع می‌کند.

جهان از اول همینقدر بی‌رحم بوده است؟

آدم بودن

از حضرت آدم اینقدر سخت بوده است؟

می‌دیدمش

حس می‌کرد دستانش می‌لرزند

انگشتانش را به هم چسبانده زیرِ چانه اش زده بود

نکند بلرزند و

ببینند و

وای اگر خودش ببیند که دستش می‌لرزد.

سکوت می‌کرد چون خودش را مقصر می‌دانست

سکوت کرد چون

چون خودش را بی‌تقصیر نمی‌دانست.

یتیمی داریم تا یتیمی.

یکی یتیمِ مادر است

یکی یتیمِ پدر و یکی هر دو.

یتیمیِ ربّ کمیاب‌ترین مرگِ جهان است.

وای بر آن که یتیمِ خودش است.

خدا نیارد کسی یتیمِ خودش شود.

از همه یتیم است یتیمی که یتیمِ خودش است.

خدا نجات دهد کسی که یتیمِ خودش است.

یتیمِ خودش بود.

سینه‌اش برایِ خودش ستبر نمی‌شد

ای بابا

ای خدا

سکوت می‌کرد و یتیم بود و می‌زدند و یتیم بود

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

  1. خودت را از بیرون تعبیر قشنگیه. می تونی به جای همه خودت رو بغل کنی ❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *