آدمهایِ سمی

پرتکرارترین عنوانِ این روزها.

آدمهایِ سمیِ زندگی. دوست‌هایِ سمی. روابطِ سمی.

سمی. سمی. سمی.

سمی.

به نظرم انسان‌ها را می‌توان به دو دسته با تفاوتی چشم‌گیر تقسیم کرد.

انسان‌هایی که داشتنِ آدمهایِ سمی را در زندگی تجربه کرده‌اند و انسان‌هایی که انسان‌هایِ سمی را لمس نکرده‌اند. فقط شنیده یا دیده‌اند.

حتی آنهایی که دیده‌اند هم نمی‌توانند آنهایی که سمی‌ها را لمس کرده‌اند درک کنند.

سختیِ آدم‌هایِ سمی در بی‌تقصیر بودنشان است. شاید هم بی‌تقصیر نیستند. دقیقا به همین دلیل سمی‌اند، که از تقصیر و سمِ وجودیِ خود آگاه نیستند.

از چه قرار است بگویم؟

قرار است یادداشتی روزانه باشد ولی مدام به سمتِ نامه می‌رود.

امروز به یاد آوردم که من نوشتن را با نامه شروع کرده‌ام.

و به نظرم این دلیلِ شدیدا موجهی برایِ علاقه‌ام به نامه‌نویسی بود.

امروز چه اتفاقی افتاد؟ از چه قرار است حرف بزنیم؟
از آدمی سمی که امروز با او هم‌آغوش شدم.

هم‌آغوش. اصطلاحی مناسب‌تر پیدا نمی‌کنم.

کاملا او را بغل کردم، با او درآمیختم و هر چه به تنش بود را به تنم مالیدم.

از زبانِ بدن و صداهایِ نامفهومی که از دهانش خارج می‌شد از همان ورودش فهمیدم که آمده است که بارم کند.

دروغ چرا؟

من هم دلم می‌خواست بارم کند. چون تنم می‌خارید برایِ حرف شنیدن؟

نه. چون دستم بی‌قرار بود برایِ کتک زدن. روزها بود که در مغزم صدایِ فریادِ روحم شنیده می‌شد و نیاز به شخصی داشتم تا صداها را با او از وجودم خارج کنم. این می‌تواند شروعی برایِ سمی شدن باشد، درست است؟

هی گفت و هی من ادایِ خودخوری را در آوردم.

خودخوری می‌کردم؟ نه. سکوت کرده بودم که وجدانم را خفه کنم. که من تلاشم را برایِ حرمت نگه‌داشتن کردم.

و بعد شروع کردم. و گفتم. و گفتم.

نفرین کرد نفرین کردم.

فحش داد فحش دادم.

گریه کرد بغض کردم.

راستی انسان‌هایی که بددهنی و فحش دادن را شروع می‌کنند، چطور بددهنی‌شان را در برابرِ انسان‌هایی که نباید کنترل می‌کنند؟

لذت بردم؟

نه نبردم.

حسابی از چهارچوب‌هایم گذشتم.

حسابی خودخوری کردم. بخشی از وجودم به آرامی می‌شکست و بغ می‌کرد که چرا مبجور به گذراندنِ چنین لحظاتی‌ست؟ چرا ما باید چنین فریادهایی را در درون داشته باشیم و چرا باید چنین نفرین‌ها و کلماتی را بشنویم و چرا باید کار به جایی بکشد که مجبور شویم پس بدهیم؟

«نفرین شرش به خود آدمه. نفرین نکن عاطفه.»

«صبوری در برابرِ چنین انسان‌هایی قدرتِ مطلقِ. ضعیف نباش عاطفه.»

«فحش دادن نباید برایِ آسیب زدن باشه. برایِ تخلیه‌یِ خشم و شوخی با رفیق اشکالی نداره عاطفه.»

عاطفه؟ امروز چه کردی؟

تخلیه‌یِ خشم و غم.

به چه قیمتی؟

چه کردم؟ همه‌یِ کثافات و لجنی که به تنش چسبیده بود را به تنم مالیدم.

اگر قرار باشد من با کسی در کلام دوئل بگذارم، بدونِ پرده‌ای از حیا و احترام، فکر می‌کنی کسی در برابرم می‌برد؟

حداقل نه در این حوالی. با خاطری آسوده ادعا می‌کنم ولی به یک اگر.

اگر پرده‌یِ حیا و احترام را کنار بگذارم.

از کارِ امروزم پشیمانم؟ ده درصد.

حقیقتا خیلی خسته‌ام.

دلم می‌خواهد به بالایِ کوهِ خضر بروم و آنقدر فریاد بزنم که در درونم چیزی جز سلول‌هایِ جسم نماند.

برایِ جسمم نگرانم.

موضوع این نیست که من نمی‌خواهم به انسان‌ها آسیب بزنم چون آسیب زدن به آنها را آسیب زدن به خودم می‌دانم.

موضوع این است که از تلنبار شدنِ این خشم و غم در وجودم وحشت دارم و نگرانم این خشم و غم بیش از هرچیزی به جسمم آسیب بزند.

امروز وقتی بعد از ماه‌ها دوباره، افراطی خوابیده بودم با شکمی گرسنه؛ به نظرم آمد ممکن است در یکی از این خواب‌هایِ عصبی، ناگهان یکی از اعضایِ بدنم تصمیم بگیرد از درد و رنج خلاص شود. ارتباطش را با جسمم قطع کند. خون نپذیرد و چیزی ندهد.

قطع رابطه کند و هلاک شود.

اگر این اتفاق بیوفتد چه می‌کنم؟ من عاشقِ تک‌تکِ سلول‌هایِ خودم هستم.

برایِ دیگران؟

من از جنجال متنفرم. من از صدایِ بلند مثلِ سگ می‌ترسم. نفرین سلول‌هایِ جسم و روحم را به چنده می‌اندازد. فحش از چهارچوب‌هایِ شخصیتی‌ام خارج است.

ولی امروز، همه را انجام دادم. کارم را تایید می‌کنم؟ خیر.

این یک اعتراف است.

امروز در یادداشت‌نویسیِ روزانه‌ام اعتراف می‌کنم که حداقل به ظاهر تلاشم را کردم.

دلستر قورت دادم و نفسِ عمیق کشیدم. بغض‌ها قورت دادم و به خودم گفتم:« قرار گذاشتیم احترام نگه داریم که ربنا محترممون کنه.»

اما…اما دلم برایِ خودم ضعف رفت. برایِ خودم سوخت. برایِ خودم هلاک شد.

پس زبان باز کردم. آنقدر خودم را در استفاده از کلمات و بالا بردنِ صدا و بی‌ادبی راحت گذاشتم که جسمم شوکه شد.

زانوانم می‌لرزید و دستانم برایِ نگه‌داشتنِ لیوانِ دلستر ضعف داشتند.

چه اتفاقی افتاد؟ خشم تخلیه شد. فقط برایِ چند ثانیه. شاید کمتر از سی ثانیه.

استفراغی از احساساتِ منفی بر مسببش.

تاییدش می‌کنی؟ دوباره انجامش می‌دهی؟

تاییدش نمی‌کنم ولی قولی برایِ دوباره انجام ندادنش نمی‌دهم. چرا؟

چون انسان‌ها زیادی پررو می‌شوند وقتی تو چهارچوب‌هایت را اولویت می‌دهی.

تو به خودت احترام قاعلی، این خیلی زیباست. اما احترامِ تو به خودت را احترامی به خودشان قلمداد می‌کنند و قشنگ تا جایی که بتوانند تو را از پستان‌هایِ نداشته‌ات می‌دوشند.

احترام به خود؟ به نظرم گاهی اینکه از جسمت مراقبت کنی به اینکه از کلامت مراقبت کنی ارجحیت دارد.

گاهی احترام به خود این است که نگذاری سکوتت جسمت را مریض کند.

فریاد می‌زنم:« فوقش اینه که می‌میرم و می‌رم جهنم؟ من که الانش هم تو جهنمم.»

اعتراف می‌کنم که دروغ می‌گویم. این برزخ است و من تصوری از جهنم ندارم.

برزخی که گاهی هم زیباست و گاهی هم جهنم چون اعتباری به زشت و زیبایش نیست. برزخ است. ابدی نیست.

جهنم اما، عذابِ مطلق است و من مشکلی با جهنم ندارم اگر، در بهشت جگرگوشه‌ای نداشتم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *