عاشق بودن یا نبودن؟

«عاشق بودن یا نبودن؟»

«بودن»

«عاشق بودن یا نبودن؟»

«بودن»

«عاشق بودن یا نبودن؟»

«بودن»

دستِ راستش را رویِ میزِ چوبی می‌کوبد و بلند می‌شود:« لعنت بهت.»

دل بغ می‌کند. لب‌هایش را بر می‌چیند:« سوالی که جوابشو می‌دونی چرا می‌پرسی؟»

مغز عصبی به سمتش می‌چرخد:« یه بار، فقط یه بار.»

دستِ راستش را بالا می‌آورد و نوک انگشتانش را به‌هم می‌چسباند:« فقط یک‌بار آدم و غافلگیر کن. فقط یه بار.»

قلب لب‌هایش را به پایین سمتِ چپ می‌کشد:« اون موقع دیگه دل نیستم. مغزم. یا قلمم. یا دغل؟»

مغز دستی که به سمت دل گرفته بود را رویِ سرش می‌کشد. انگشتانش در شیاری عمیق گیر می‌کنند.

خیره به میزِ چوبی می‌گوید:« حسابی تو این ماجرا حرفه‌ای شدی.»

«عاشق شدن؟»

«لجباز بودن.»

چشمانش را به دل می‌دوزد:« می‌دونی اذیت میشیم میری سمتش؟»

قلب سرش را رویِ صندلی رها می‌کند:« تو نمی‌فهمی.»

«تو می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟»

از پایینِ چشم نگاهش می‌کند:«عاشقی؟»

مغز سر به چپ و راست تکان می‌دهد و به سمتِ دیوارِ شیشه‌ای از میز دور می‌شود.

زیر لب می‌گوید:« باید قلم و صدا کنم.»

به صدایِ قِچی می‌چرخد.

قلم باز از آسمان افتاده. باز نوکش شکسته.

مغز دستش را رویِ صورتش می‌کوبد. دل به پقی پخشِ میز می‌شود.

قلم مچاله از شکستن نوکش می‌گوید:« باز چی شده؟»

«چرا…چرا باز از سقف…پریدی؟»

مغز باز سر تکان می‌دهد.

دل بیشتر می‌خندد:« آخرش… آخرش می‌میری.»

قلم کشان‌کشان خودش را به میز می‌رساند:« خب چی شده؟»

مغز که گویی مادرش را دیده می‌چرخد، به دل با دستِ چپ اشاره می‌کند و با صدایی بلند از شکایت می‌گوید:« میگم عاشق بودن یا نبودن؟ میگه بودن.»

قلم به دل خیره می‌شود:« این مسئله رو که حل کردیم قبلا.»

دل تکیه از صندلی‌اش برمی‌دارد:« نه می‌دونــی؟»

مغز بین جمله‌اش می‌پرد:« چی چی چی؟ باز چه دلیل کوفتی‌ای داری؟»

دل با جدیت اخم می‌کند.

قلم جو جدی را تشخیص می‌دهد. کمرش را صاف می‌کند و پایِ شکسته‌اش را زیرِ میر می‌کشد.

مغز داغ کرده. موضوع جدی‌ست.

دستانش را بالا می‌برد و آرام پایین می‌آورد:« آروم. آروم. قرارمون این بود صلح درونی برقرار باشه.»

نگاهش را بعد از نگاهی خیره به مغز و ابرو بالاانداختنی معنا دار به دل می‌دوزد:« چیو باید بدونیم؟»

دل هنوز اخم دارد. به قلم خیره می‌شود:« من تصمیــم گرفتم این بـا..»

مغز با قدم‌هایی ریز به سمتِ دل:« ای ریـ…»

قلم به تشر:« آروووم.»

اخم دل شدیدتر می‌شود.

مغز نفسی نیمه می‌کشد و به میز پشت می‌کند.

قلم دوباره جدی خیره به قلب:« تصمیم گرفتی این بار؟»

قلب با اخمی غلیظ به صندلی تکیه می‌دهد:«مهم نیست.»

قلم چشم می‌بندد:«هست.»

«خودم حل و فصلش می‌کنم.»

قلم عصبی لبخند می‌زند. چشمانش را آرام باز می‌کند:« دل جان؟ چی شده؟»

از جدیتش دل وا می‌دهد:« من دنیا رو بدون عشق نمی‌تونم حاجی. تمام.»

قلم ابرو بالا می‌اندازد:« دنیا بدون عشق؟»

با اخم خیره به میز سر تکان می‌دهد.

«اون‌همه معشوق ریختیم به پات.»

نگاهش را تا قلم بالا می‌برد:« کدوم؟»

«درخت. گربه. آسمون. عروس.»

قلم با همان لبخند عصبی کمی بالاتنه‌اش را عقب می‌کشد و با نگاه از مغز دعوت به همکاری می‌کند:« قرار شد عروس هلندی بگیریم.»

لب‌هایِ دل با اخم‌های مغز رقابت می‌کنند.

مغز دستی تکان می‌دهد و دوباره به آنها پشت می‌کند.

قلم هم تکیه می‌دهد:« صبر کنیم چطوره؟»

هیچکس جوابی نمی‌دهد.

قلم دستِ راستش را جلو می‌برد و به یک بندِ انگشت اشاره‌اش اشاره می‌کند:« اگر اینقدر من برات ارزش دارم صبر کن.»

دل شانه بالا می‌اندازد.

«این یعنی آره یا نه؟»

«یعنی نمی‌دونم. تلاشم و می‌کنم.»

قلم سر تکان می‌دهد و بلند می‌شود. به نوکِ شکسته‌اش صورت درهم می‌کشد و خم می‌شود.

دل سریع به کمکش می‌دود و مغز سریع شماره‌ی اورژانس را می‌گیرد.

دستِ راستش را رویِ دستِ دل که بر بازویش است می‌گذارد و خیره در چشمانش می‌گوید:« صبر کن باشه؟»

پلک می‌بندد:« باشه. انگار که عاشق بودن هم به این راحتیاست که بتونم صبر کنم یا نه.»

قلم خواهش را به صورتش می‌ریزد:« سرمون خیلی شلوغه به خدا. خودت می‌بینی که. این روزا مغز واقعا درگیره.»

دل سر تکان می‌دهد.

قلم تاثیر را که می‌بیند ادامه می‌دهد:« توام حسابی تحت فشاری. تمرکز نکن روش باشه؟»

دل دست روی دستِ قلم می‌گذارد:« نگران نباش.»

قلم لبخند می‌زند.

لبخندی که فریاد می‌زند:« نگرانم.»

در این شهر، هیچکس به دل اعتماد ندارد.

دل با تک‌تک مویرگ‌هایش این را در هر نشستی حس می‌کند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *