این داستان؟ «پذیرش»

در اینستاگرام امروز پستی را دیدم مرتبط به دیروز، که می‌گفت ماه در حالت ماهی و فلان است و این موقعیت و شرایطِ ماه، باعث می‌شود شما چشمانتان به حقیقتی باز شود و غمگین شوید.

هیچوقت آنقدری به این چیزها باور نداشتم که پیگیرشان باشم. به جز خصوصیات رفتاریِ هر شخص با توجه به ماه و سال تولدش؛ ولی اگر زمانی چنین پستی یا محتوایی ببینم اینطور هم نیست که در برابرِ باور کردنشان مقاوم باشد. ممکن است با شگفتی بپذیرم و بگویم:« راست می‌گـــه.»

امروز. این یادداشت‌نویسی روزانه است؟ نمی‌دانم. دو روزی می‌شود که در سایت چیزی منتشر نکرده‌ام پس حس می‌کنم از هرچیزی که کمی به آن نزدیک شده بودم دوباره دور شده‌ام.

امروز روز را به نسبت میانگین روزهایم زود، ولی با انرژی‌ای خنثی شروع کردم. هر چه زمانی بیشتری از بیداری و ننوشتنِ صفحاتِ صبحگاهی‌ام گذشت غلظتِ روحم بیشتر شد. الان به این فکر می‌کنم شاید اگر آن انرژیِ خنثی را به صفحاتِ صبحگاهی می‌بردم روزم خیلی بهتر پیش می‌رفت.

امروز بخشِ زیادی از روز را با بی‌حسی گذراندم. بی‌حسی؟ احساساتِ منفی‌ای که از آنها فرار می‌کردم.

در حالِ گریز از «پذیرش» و برگشتنِ «پذیرش» مثل یک یویو به سمتم و محکم به پیشانی‌ام خوردنش.

پذیرش می‌تواند راحت باشد اگر در زمینه‌ای باشد که به ان عادت داری.

مثلا اگر تو را با سرزنش و کم‌بینی بزرگ کرده باشند تو خیلی راحت می‌توانی بپذیری که در زمینه‌ای از لیاقت کافی برخوردار نیستی و باید بیخیال شوی، راحت هم بیخیال می‌شوی، حداقل در ظاهر.

یا وقتی به وابسته بودن به انسان‌ها معتاد شده باشی خیلی راحت می‌توانی وابستگی را از شخصی به شخصی دیگر منتقل کنی.

ولی اگر در خانواده‌ای شخصیتت ریشه دوانده باشد که در آن سرزنش، کم‌‌بینی و وابستگی چون کربن‌دی‌اکسید رایج باشد، بعد از مدتی به اکسیژن تبدیل و ضروری می‌شود.

و آن موقع است که پذیرش رویِ زمخت و «نرو»اش را نشان می‌دهد.

هی به تو بگویند:« تو خوب و عالی هستی.»

هی نقاط قوتت را به تو بگویند. نشانت بدهند. تو در پذیرشش عاجزی. چرا؟ چون به این یکی عادت نداری.

یا وقتی از تو تعریفی می‌کنند، جدای از اینکه باورش نمی‌کنی که طولانی باید رویِ این کار کنی که شاید درست باشد و بپذیری؛ تو بعد از هر بار شنیدن معذب می‌شوی.

چرا؟ چون گوشِ تو به شنیدنِ چهارسرها عادت ندارد(مثبت‌ها +)، حسابی به وقتِ ورود اینها دردش می‌گیرد. او به دوسرها عادت دارد(منفی‌ها _). به راحتی به قلب و روح و ذهنش وارد می‌شوند.

گوش و مغز و قلبی که از باورِ چهارسرها عاجزند.

پس به نظرم در این جهان سخت‌ترین چیز، دیدنِ طرزِفکر یا باورهایِ آسیب زننده‌ای است که حسابی در روحت کهنه شده‌اند.

از خانواده به تو رسیده باشند یا مدرسه یا ساخته‌یِ خودت باشند؛ خیلی فرقی نمی‌کند.

وقتی می‌فهمید چیزی از گذشته بدون اطلاع شما چون گیاهِ عَشَقِ رشد کرده و خون‌تان را می‌مکیده است و شما بی‌خبر از همه‌جا او را عشق نامیده تغذیه‌اش می‌کردید حسابی غمگین می‌شوید.

که کاش فقط غمگین شویم.

و این تازه مرحله‌یِ اول است. مرحله‌ای سخت‌تر وجود دارد و آن پذیرش و اعمال تغییرات برایِ ترمیمِ آسیب‌هاست. کندنِ آن گیاه که در گوشت‌تان ریشه دوانده و ترمیمِ جایِ نیش‌هایش.

امروزِ من به این گذشت که از پذیرشِ آسیب‌هایِ یک باورِ غلط فرار کنم. فرارهایی ناموفق.

اینکه فلان رسمِ رایج، فلان اصل یا نهایتِ خوشبختی که کلِ زندگی‌ام را برایش برنامه‌ریزی و طراحی کرده‌ام چندان اصلِ موفقی نیست. یا اگر هم هست باید فعلا رهایش کنم. بدونِ برنامه‌ریزی‌هایِ عمری‌ام برایِ آن پیش بروم.

بیست و پنج سال خودت را برایِ رسیدن به چیزی تدارک ببینی و حالا مجبور شوی کلِ زندگی‌ات را با باری از گذشته بر دوش برایِ زندگیِ بدونِ آن تغییر بدهی.

گویی برایِ معشوقی که مطمعنی امشب از تو خاستگاری می‌کند سالنِ عقدی را به بهانه‌یِ تولد تزئین کنی، کلی مهمان دعوت کنی، و او با نامزدش بیاید و از تو برایِ مهیا کردنِ جشن تشکر کند.

همینقدر تلخ و خائنانه.

مضحکه‌یِ خاص و عام. تنها، با جیبی خالی شده برایِ رقیبِ عشقی‌ای که مدت‌ها پیش به او باخت داده‌ای.

سرشار از حسِ حماقت.

امروزِ من سرشار از حسِ حماقت بود. با این جمله که:«یا بپذیر یا به اوسکول بودن ادامه بده.»

آمدم در سایت پستی منتشر کنم که بگویم:«تو روزهایی که کلِ ساعت‌ها دورِ منفی «عقربه» می‌چرخونن، گاهی بعضی ثانیه‌شمارها به روز خیانت می‌کنن و دورِ «مثبت» می‌چرخن.»

پست می‌نویسم چون با وچودِ همه‌یِ فرار و حماقت‌هایم در برابرِ پذیرش، لحظاتی هم به یاد می‌آوردم که امروز هم روزی از روزهایِ خاکستری است. و خاکستری سیاه نیست و همین کافی‌ست. همین.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *