چه کاری از چه کسی؟

به مادرم با گله می‌گویم:«شما هیچ کمکی به من نمی‌کنید. هیچ باری از دوش من برنمی‌دارید. نمی‌خوام بار از دوشم بردارید یکم کمک حالم باشید، در حدِ درست کردنِ یه چایی.»

به آشپزخانه می‌رود. کتری را پر می‌کند و دم کردن پایی را هم از یاد می‌برد. لحنِ همیشه دلخورش از بین می‌رود. بیشتر نگاهم می‌کند. مهربان‌تر صدایم می‌کند.

وقتی می‌نویسم پیشم می‌آید و همراه با تکان دادنِ بدنش می‌گوید:«چرا می‌شینی هی می‌نویسی؟ اینجوری معلومه افسرده می‌شی. بلند شو.»

شانه‌هایش را با دستانش بالا و پایین می‌برد:نرنگ به رنگ لباس بپوش. بالا پایین بپر.»

خنده‌ام می‌گیرد. تلاش می‌کند. به سبکِ خودش، به مدلی که برای من کارآمد نیست؛ ولی تلاش می‌کند.

دمی سبک و رقیق می‌کشم. بازدمی پوچ را بیرون می‌فرستم و به این فکر می‌کنم که در نهایت باید از پس هرکاری خودمان تنها بربیاییم.

شاید بتوانیم به کسی برایِ استراحتی تکیه کنیم، شاید کسی بتواند دستش را بالایِ چشمانمان بگیرد تا بدونِ آزارِ نورِ آفتاب چرتی بزنیم، ولی همان آهنگ از گروه بلک‌پینک است.

ما تنها به دنیا آمده‌ایم چرا در زندگی به دنبالِ تنها نبودن می‌گردیم؟

شاید برای مبارزه با این حقیقت که در نهایت تنهایی اضرائیل را می‌بینیم و جان می‌دهیم.

ما می‌میریم و عزیزی که به جان کندنی در زمین پیدا کرده‌ایم را در این جهان رها می‌کنیم.

هنوز نمرده غصه‌دارِ این می‌شویم که آنها بدونِ ما چطور ادامه خواهند داد، گویی ما به جای خدا نان و آب واکسیژنشان را تامین می‌کنیم.

ما موجوداتی گیج از جبرها، احمق در راه‌حل یافتن برایِ گریز از این جبرها و با مخ به دیوارِ زندانِ جهان خورده‌ایم.

کل عمرمان را صرفِ فهمیدن و گریختن و پذیرش می‌کنیم.

در تنگنا چون گربه پنجه می‌کشیم و به وقتی پذیرش چون بچه اشک می‌ریزیم.

می‌توانیم شخصی را در کنار خود داشته باشیم که شاهد پنجه و اشک ریختنمان باشد اما به دنبالِ یک شاهدِ این چنینی کلِ جهان را زیر و رو می‌کنیم.

به خودم در ذهنم دیکته می‌کنم:«تنهایی اون بینیِ بزرگ و گوشتالو و کج و شکسته که غیرقابلِ عمله نیست عاطی.»

تنهایی؟

تنهایی نمی‌تواند با این غلظت بیهوده و نامناسب باشد. شاید مناسب‌ترین باشد.

شاید باید همان اول بچه‌ها را از خانه طرد کنیم که واقعیت در چشمانشان فرو رود.

اینطوری کور می‌شوند نه؟

نمی‌خواهیم کور شوند، می‌خواهیم بینا باشند.

پس دست از نسخه پیچیدن برای دیگران بکش و حواست را به زندگیِ خودت بده.

تنهایی. تنهایی.

باید زیرِ زبان مزه شود پس زیر لب تکرارش می‌کنم. تنهایی. تنهایی. تنهایی.

تنهایی.

تنهایی.

تنهایی.

تنها بودن. تنها موندن. تنها متولد شدن. تنها مردن. تنها رشد کردن. تنها گریه کردن. تنها موفق شدن. تنها؟

تنها؟

تنها.

حس می‌کنم پذیرشِ تنهایی با خودش تنها نبودن را به همراه می‌آورد.

در جلسات درمان مدتی را بر تنهایی متمرکز بودیم. که تو می‌توانی تنها باشی و مشکلی ندارد.

تو می‌توانی زخم‌هایت را تنهایی ببینی، تنها بودنت خونریزی‌اش را بیشتر نمی‌کند.

تو می‌توانی فرصتِ حیاتت را تنها باشی و این به معنایِ بیهوده بودنت نیست.

تنهایی؟

درست وقتی که به پذیرش تنهایی می‌رسی روابطت با انسان‌ها به سمتِ سلامت قدم برمی‌دارد.

توقع بیجا از انسان‌ها از ما احمق می‌سازد و از آنها دیو.

وقتی می‌پذیری تنها هستی و کسی وظیفه‌ای در برابر تو ندارد به قدرت خودت تکیه می‌کنی. تو رشد می‌کنی و دیگران رها می‌شوند اما؛ این به این معنا نیست که هیچکس هیچ وظیفه‌ای در برابر تو ندارد.

که انسان‌ها باید به ارتباطی که با تو برقرار کرده‌اند متعهد باشند.

به پیوندی که داده‌اند، به تصویری که از خود برایِ تو ساخته‌اند، به محبتی که روانه‌یِ قلبت کرده‌اند.

اینکه در این جهان هرکسی تنهاست به این معنی نیست که انسان‌ها هیچ مسئولیتی در قبال یکدیگر ندارند.

بی‌ادبی را با استقلال اشتباه نگیریم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *