باورهای دگرگون شدهی من؟
من دربرابر تغییر باور خیلی مقاومم. فکر نمیکنم بتوانم لیستی بلندبالا با تغییراتی چشمگیر بنویسم.
اما به طور کلی، من به «عشق» مثل سابق نگاه نمیکنم. به «خدا». به «انسانها». به «زندگی». به «طبیعت». به «رفتارها». به «آسیبها». به «زخمها».
و گفته بودم این فهرست طولانی نمیشود؟ از این طولانیتر؟
عشق
قبلن عشق را چیز خیلی خاصی فرض میکردم. محبت یا نعمتی که به هرکس داده نمیشود. هرکسی که عشق و عاشقی نصیبش شود انسانی صددرصد خاص از بقیه است. عشق را روحی ماورائی متعلق به بهشت میدانستم که انسان را از انسان بودن دور میکند. یک ابرقهرمان. یک معصوم؟
این روزها ولی عشق برایم چندان چیز شاخ و بالداری نیست. خیلی سادهتر بهنظر میرسد. هنوز هم بهنظرم عشق و دوست داشتن انسانها چیزی زمینی نیست. چیزی از جنس روح ماست. و به همین دلیل ما را به جاهای خوبی میکشد.
ولی روحی فرازمینی که ما را ابرقدرت کند؟
عشق وقتی بیش از حد خاص باشد بیش از حد دستنیافتنی و بیش از حد آسیبزننده و بیش از حد سنگین میشود.
وصال قتلگاهش میشود و برای رسیدن و درست برخورد کردن با آن باید بارها و بارها پوست بیاندازی.
امروز در این ساعت دوست داشتن و عشق را جدا از هم نمیدانم. دوست داشتن انواع و غلظتهای متفاوتی دارد. این احساس به انسانهای مختلف با جایگاههای متفاوت میتواند رقیق و غلیظ شود. میتواند از شکلوفرمی به شکلوفرمی دیگر دربیاید. میتواند یک دوست را معشوق کند.
تعریف من از دوست داشتن؟ دوست داشتن به معنایی که برای همه بهکار برود یعنی کسی را با زشتیهایش دوست داشته باشی.
من معتقدم اوجِ خواستن یک شخص وقتی است که زشتیهای او از زیباییهایش برایت دوستداشتنیتر باشد.
مثلن؟ دوستت را با علم به اینکه گاهی به تو حسادت میکند دوست داشته باشی. به شرطی که آسیب نزند.
دوستت را با وجود اینکه فقط بهوقت غم سراغ تو میآید به آغوش بکشی.
برادرت را با علم به اینکه اگر در شرایط سختی قرار بگیرد تو از آخرین ترجیحاتش هستی دوست بداری.
دوست داشتن برای من یعنی من بینیِ بزرگ تو را به هزاران بینیِ فابریک قلمی نمیدهم. دوست داشتن یعنی من تو را با نقصهایت دوست دارم. نقصهایت هم برای من مثل نقاط قوتت جذابند. یعنی تو میتوانی در آغوش من گریه کنی و من با اینکه چندشم میشود به تو اجازه میدهم آب دماغت را به لباسم بمالی.
دوست داشتن یعنی من میگذارم وقتی عصبی هستی سرم داد بزنی. ولی بعد که آرام شدی به تو یادآوری میکنم که تو حق نداشتی سر من داد بزنی، مراعات عصبانیتت را کردم.
دوست داشتن یعنی من میتوانم ساعتها به تو خیره شوم و تو بدون توجه به من به کارهایی که از من مهمتر میدانی برسی، البته مهمتر در آن زمان. و تو باید بعد از انجام دادن کارهایت این یکطرفه خیره ماندن را برایم جبران کنی.
دوست داشتن؟ دوست داشتن یعنی ما با هم بحث میکنیم. من از تو قهر میکنم. تو روزها سراغم را نمیگیری. اما هر دو مطمعنیم که در این قهر و دعوا و نبودنها من کاری که روح تو را جدی زخمی کند انجام نمیدهم. به تو خیانت نمیکنم. وقتی که برگردم هم با تو از همهی بلندی و پستیهای صدا و کلمات و رفتارهایمان حرف میزنم.
و این کارها برای شخصی که قرار است تا پایان عمر با او بمانیم جدیتر و منعطفتر است. غلیظتر و بخشندهتر. میتوان این احساسات را با غلظت بالا به شخصی خاص عشق نامید.
عشق برخلاف تصور سابقم کاملن رایج است. اگر بخواهی که ببینیاش. عشقمان به گربهها. عشقمان به بچهها. و خیلی نامرئیتر عشقمان به تکتک انسانها.
بین انسانها به شخصی نیاز داریم که از همه امنتر باشد. ما در جهانمان به انسانی که از همین انسانهاست نیاز داریم تا زخمهایمان را بدون ترس از عفونت به او نشان بدهیم. که زخمهایش را بدون ترس از واگیر ضدعفونی کنیم.
ما در جهانمان به رابطهای نیاز داریم که کارواشی برای روحمان از آلودگیهای رابطههای دیگر باشد. آیا یک کارواش خودش نیاز به شستشو ندارد؟ به تمیزکاریای چندوقت یکبار. به چکاپی گاهبهگاه که مبادا در شستشو به روحمان آسیب بزند. فرسوده نشود. برای تمیز کردن روحمان خودش قربانی نشود؟
زیبایی
زیبایی از نظر من همیشه برای افرادی خاص بوده و هست. این شاید متفاوتترین نگاه به زیبایی باشد. اینکه مرا یکی دو نفرِ مدنظرم زیبا بدانند کافیست.
من چندسالهام؟ 25ساله. تا به امروز، نه، تا یکی دو هفتهی پیش سخت معتقد بودم انسان بهتر است در اکثر مواقع زشت باشد. چطور؟
اینطور که من اگر در خیابان راه بروم نگاه کمتری را به خودم جذب میکنم. نگاه کمتر، تیکه و مزاحمت کمتر. آسیب کمتر.
من در زندگی دربهدر دنبال اینکه چه نیازی دارم راه نمیافتم. من مینشینم و ماستم را میخورم تا اینکه یکهو حس میکنم نیاز دارم به جای ماست چیز جدیدی بخورم. بعد میگردم و دوغ را پیدا میکنم.
هیچوقت احساس نکردم نیاز دارم دیده شوم. هیچوقت دلم نخواست انسانها مرا ببینند و بگویند: «چقدر قشنگی تو.»
و هیچوقت نفهمیدم وقتی از زیباییای که خودم نقشی در بهوجود آمدنش ندارم تعریف میکنند چه واکنشی نشان بدهم.
من به صورتم چیزی برای زیباتر دیده شدن نمیزدم. من برای استایل و نظم اهمیتی قاعل نبودم. من حتا استایلهایی که زشت و عجیب به نظر میرسند را دوست دارم.
من حتا وقتی لبهایم بهجای رژ لب رنگِ سفید خودشان را به نمایش میگذارند احساس امنیتم بیشتر است.
به نظر من در این دنیا زشتی بیش از زیبایی به کار میآید.
وقتی زشت به نظر برسی نامرئی به حساب میآیی. آدمها تمایلی به نگاه کردنت مگر به انزجار و تمسخر ندارند. و من این انزجار را به علاقه ترجیح میدهم.
من میتوانم با خیال آسودهتری در کافه بنشینم. من میتوانم به مرکز توجه بودنِ دخترهای دیگر در جمع خیره شوم. من میتوانم از کنار مردها رد شوم و به خاطر مرد بودنشان یا زن بودنم آسیبی نبینم.
من هیچوقت زیبایی و استایل را راه مناسبی برای جلب توجه کسی ندانستم. برعکس. من معتقدم شلختگی و زشتی میتواند مرا از جذب آدمهای سطحینگر و اشتباه نجات دهد.
حتا اگر آن شخص همسر یا برادرم باشد.
برای من مهم است که هر آدمی اگر به من جذب میشود اول جذب روحم شود و بعد زیباییام.
هنوز هم به این باورها باور دارم. هنوز هم هیچ مشکلی با پوشیدنِ کاپشنی مردانه و بزرگ از زیر چادر ندارم. هنوز هم لبهای زخمی و کنده شدهام آنقدری بد نیستند که رژ لب رویشان بزنم. هنوز هم گاهی با شلوار صورتیِ ورزشیام در شهر تردد میکنم.
این باورها را از ابعاد مختلفی زیر و رو کردم.
«خود واقعیت رو دوست داشته باش.» «تو دنیا زشت بودن کارآمدتره.» «باید جذب زیبایی روح من بشن.»
این روزها؟ دو هفتهی پیش در جایی از شخصی که مروج دین بود شنیدم که ظاهر ما، چیزی که دیگران از ما میبینند حقیست که آنها بر ما دارند.
حقالناس به حساب میآید. چرا که چیزی که دیگران میبینند نباید باعث رنجشی شود. پس امروز همینجا اعلام میکنم که تمام تلاشم را برای زخم نبودن لبها و خاکی نبودن چادر و نپوشیدن کاپشنی مردانه میکنم.
در نتیجه بله، در این جهان زشتی کارآمدتر از زیباییست. ولی استفاده نکردن از نعمات الهی هم اصراف است. از فردا به هزار مدل خود را بیارایم و عشوه بریزم؟
بینمک. توبه توبه.
از اول. در نتیجه، در این جهان زشتی کارآمدتر است ولی هرچیزی متوسط باشد و افراط نشود.
انسانها
انسانها. موجوداتی با دو پا و دو دست. موجوداتی که گاهی میتوانند تو را در دهان عزراییل پرت کنند و گاهی به عرش اعلا ببرند. انسانها. موجوداتی گِلی با روحی الهی. روحی الهی؟
موجوداتی که میتوانند کاری کنند شیطان در نهایت به شدت پلیدیشان سجده کند.
انسانها؟
انسانها در گذشته برای من موجوداتی بودند که برای جا شدن بینشان باید خودم را پاره میکردم. افرادی که پذیرای عاطفه نیستند چون شبیهشان نیستم. مدام دنبال قلاب کردن دستشان دور مچم هستند. نگاهشان به صورت من دوخته شده است و آرزو دارند ذهنم را بخوانند و تا حد زیادی موفقند. موجوداتی که دندانهایشان روی هم کلید شده است تا بعد از اینکه بهانه دستشان دادم خرخرهام را بجوند.
من از چنین انسانهایی گریختم. خودم را به گوشهای تاریک و گرم کشاندم. با بخاری خودم را گرم کردم. با کلماتم جنگ با آنها را تمرین کردم. از خانه بیرون زدم. به جنگ رفتم. در جنگ واقعی باختم. و شدیدتر به غارِ خود خزیدم.
انسانها از نظر من وحشتناکترین موجودات جهان بودهاند و هستند. وحتشناکتر از اجنه. چون از اجنه توقع جن بودن میرود ولی از انسانها توقع انسان بودن داریم.
و اکثرمان باوری درست دربارهی انسان بودن نداریم. هرکس با باور و اصول خودش پیش میرود.
من بودن با کلمات و تخیل را به بودن با انسانها ترجیح دادم، در گذشته.
این روزها ولی عاشق نگاه کردن به انسانها هستم. نشستن روی صندلی و دنبال کردن زبان بدن انسانها. صورتهایشان. گوش کردن به صدایشان. تلاش برای دیدن روحشان از چشمانشان.
انسانها این روزها برای من جذابترین موجودات در زمیناند. انسانها.
تعریف و باوری جدید به انسانها؟
انسانها مظلومترین موجودات در جهاناند. ما متعلق به این جهان نیستیم. ما در این جهان خاکی با روحی ملکوتی که مدام ولع خدا بودن دارد گیر افتادهایم.
یک مشت موجودِ مفلوک که دربهدر در خیابانها و خانهها برای بهتر گذراندن این سفر سگدو میزنیم. نگاه بدی بود؟ از آنور بوم افتادم.
تلاشی دوباره. انسانها. به چشمانشان با دقت خیره شدهاید؟ همهمان رنجها و آرزوهایی داریم. همهمان شکستها و حسرتهایی را در کولهای تیغدار بر دوشمان حمل میکنیم.
همه خستهایم. از ربنا دور افتادهایم و برای رفع دلتنگی به هرچیزی چنگ میزنیم بدتر زخمی میشویم.
ما همه از حملِ روحی که برای پاک نگهداشتنش زیادی در محاصرهی اسلحههاییم خستهایم.
زخمهایی که خوردهایم. عشقهایی که از دست دادهایم. مشکلاتی که به دست و پایمان زنجیر شدهاند. اولویتبندیهایی که هیچ ثبات و صداقتی ندارند.
این روزها تکتک انسانها برای من مخلوق پروردگارند. مخلوقاتی که چشمان ربنا سخت به آنها دوخته شده است. موجوداتی نرمقلب و سبکروح که به پاهایشان وزنههایی سنگین قفل شده است.
دلم میخواهد تکتکشان را به آغوش بکشم. موهایشان را نوازش کنم. و آرام زمزمه کنم: «خسته نباشی. خداقوت. خیلی خستهای؟ چه خبر از آرزوهات؟ اذیت شدی؟»
ربنـــا
ربنا. ربنا. ربنـــا. باور من به پروردگار را علیرضا پناهیان عوض کرد.
من خدا را خالقی میدیدم که چشمبهراه خطایی از من است تا از من دست بکشد. خدایی که تربیت و خانواده برای من ساخته بودند خدایی بود که مرا مجازات ساخته بود. با مگسکش منتظر نشسته بود تا خطایی کنم و مگسکش را محکم به سرم بکوبد.
برای هر رفتاری نگران مجازات بودم. و خدا فقط همین بود. خدایی که فقط مجازات میکند.
مبحث «توبه و گناه» با سخنرانی حاجآقای پناهیان این نگاه را بهکل عوض کرد.
الان؟ نفس میکشم به محبت ربنا.
من؟ من را به عنوان شخصی که اهل نوشتن است و اینجا مینویسد تا توجه و محبت جلب کند نبینید. عینکدودیای تیره که تا الان نامرئی بود به عمد از روی موهایم سر میخورد و روی بینیام میافتد.
من دختری هستم که ربنایم با دقت تمام برای خلق تکبهتک انگشتانم وقت گذاشته است. آنها را با ظرافت خط و خطوط بخشیده است.
من؟ اهم. من خدایی دارم که یک لحظه از من چشم بر نمیدارد. مدام مرا نگاه میکند. به خوشحالی و موفقیتهایم او هم با من از هیجان ذوق میکند و بالا میپرد. من خدایی دارم که وقتی درد میکشم بیش از من درد میکشد.
ربنای من؟ ربنای من بعد از هر آسیبی که به خودم میزنم چشمبهراه من است. چشمبهراه که به سمتش بروم. به چشمانم خیره میماند. همین که چشمانم بگویند: «به خودم اسیب ز….» جملهام تمام نشده او زمینوزمان را بههم میدوزد تا آسیب را طوری درمانوجبران کند که انگارنهانگار که من کاری کردهام.
من خدایی دارم که به خوشیام خوش میشود به غمم غمگین. خدایی که با حوصلهی تمام به من گوش میدهد. خدایی که مرا دوست دارد وقتی خودم خودم را دوست ندارم. مرا میبخشد وقتی اشتباهم برای خودم بخشودنی نیست. خدایی که برایم جهانی سرشار از شگفتی خلق کرده است. خدایی که هرگز از انتظار و دوستداشتن و بخشیدن من خسته نمیشود.
خدایی که هرگز از من خسته نمیشود. هرگز از من خسته نمیشود. هرگز از من خسته نمیشود.
نامهای به ربنا
بیدلیل دلم خواست این پست را با نامهای به تو تمام کنم ربنای من. به تو. ربنای من؟ چطور پیش میروم؟ خوب کلماتی که یادم دادهای را خرج میکنم؟ میپسندیام؟
تمام تلاشم را میکنم که مخلوقاتت را آنطور که تو میبینی ببینم. تمام تلاشم را میکنم که با عاطفهی تو مهربان باشم. سخت مشغول ساختن خودم هستم. روح و روانم را در تراپی زیر و رو میکنم. راستی تو کلمهی تراپی را بیشتر دوست داری یا درمان؟ من تقریبن هیچکدام را دوست ندارم.
چه میگفتم ربنا؟ میدانی من وقتی تو را ربنای من صدا میکنم تو را دو بار برای خودم خطاب میکنم؟ از ربنای من صدا کردنت خیلی لذت میبرم.
نامهای از عاطفهای کوچک به ربنایی بزرگ.
سخت در تلاشم خودم را به بهترین عاطفهای که تو میخواهی نزدیک کنم. در حال شخم زدن روحم هستم. زخمهایی که جهان به من زده است را باز میکنم. ضدعفونی میکنم و نور درونشان را آزاد میکنم.
سخت تلاش میکنم مخلوقاتت را دوست داشته باشم. رفتارهایشان را نه به خودم، به سختیهایی که تجربه کردهاند مرتبط بدانم. به تکتک رفتارهایشان به چشم شگفتی نگاه میکنم. آنها را چون اولاد دوست دارم. اولاد خودم؟ نه. اولاد تو. بیش از اولاد تو.
سعی میکنم خودم را دوست داشته باشم. سعی میکنم با خودم بااحترام برخورد کنم. که من عاطفهی تو هستم. عاطفهی تو. باید محترم بدارمش به خاطر تو. به جسمش برسم. به روحش برسم. از او دربرابر دیگران محافظت کنم. برای سلامتش باشگاه بروم. برای روحش بنویسم.
و تو همهچیز منی. تو را در قرعهای که به اسم مامان درمیاید، در فنچی که سرزده به خانهمان میآید، در وزنی که با نوشتن سبک میشود میبینم. از تو ممنونم که مرا خلق کردی، با وجود دردها و فشارهای کشندهای که این روزها تحمل میکنم.
دوستت دارم ربنای من. دوستت دارم. دوستت دارم و دوست داشتنت هستهی حیات من است.
5 پاسخ
من معتقدم اوجِ خواستن یک شخص وقتی است که زشتیهای او از زیباییهایش برایت دوستداشتنیتر باشد.
این جمله رو خیلی دوست داشتم عاطی جان
خیلی جالب و خواندنی شده بود.مرسی.و نامه ربنا. علیرضا پناهیان و…
نمیخواستم خیلی تعریف کنم .
ولی خیلی تعریف کردم .😉
عاطفه جانم چقدر مقالهتونو دوست داشتم. چرا فکر میکردم که سنتون بالاست. باورم نمیشد که۲۵ ساله هستی. عزیز دلم چند روز پیش اومدم که مقاله تونو بخونم. نمیتونستم تو سایتت برم. ممنون که هستی. کلی همیشه بهتون زحمت میدم. توانمند، سلامت و همیشه بدرخشی.😘
چقدر قشنگ مینویسی عاطفه.
گفته بودم و باز هم میگم با نوشته هات احساس نزدیکی میکنم.
یاد حرف یک نفر افتادم.
«چیزی که بیشتر از همه ازش میترسم آدمان.
روح ها نمیتونن بکشنت.
ولی ادمها میتونن.
ترسناکه.
آدمها از راه های مختلف میتونن همو بکشن.
با کلمات با خشونت.
آدمها از همشون ترسناکترن.»
احسنت👌🏻
قلم زیبایی دارید خانم عطائی👍🏻