تو نمی‌تونی چیزی جز چیزی که هستی باشی

 

«منم خوبم مرسی تو چطوری؟»

«اون‌طوری که کانالمه؟(:»

«مسلما متنی ک مینویسی مثل نقاشییه ک یکی میکشه گویای درونته»

 

چشمانم از گوشه‌ی راست به خودم خیره می‌شوند. ابروهای پت‌وپهنم به صورت‌شستنی حتمن درهم و باریک‌تر از معمول‌ند.

خیره به خودم می‌غرم: «می‌بینی؟»

بی‌رگ و بی‌غیرت به سیب‌زمینی خوردنش ادامه می‌دهم.

سر به زیر انداخته سیب‌زمینی را می‌جوم و در ذهن می‌گویمش: «توروخــدا، این وضع نیست به ابلفضل. دست از این بُعد برداااار. یه بعد دیگه پیدا کــن، بچـــسب بهش. یکمم از اون بنویس. ببین چی می‌گه. یکم طنز بنویس. تو که بُعد طنز خوبی داری که. چه مرگته نمی‌نویسیش؟»

شانه‌ها را به ثانیه‌ای به‌هم می‌رسانم. تق ضعیفی شنیده می‌شود: «چیزی که پررنگ نیست و فقط به‌اضطرار برای از بین نرفتن گاهی فعال می‌شه رو چجوری زرت‌وزرت‌وزرت بنویسم؟»

«خب از خودت ننویــــس. مرگت چیه آخـــه؟ این‌همه موضوع. از دنیا بنویس. از مونی بنویس. از لبای ژلیِ فلانی تو باشگاه بنویـــس. امروز تولد ندا بود، ندا. چه حسی گرفتی؟..»

«هیچ حسی.»

«…از اون بنویـ…چی؟»

«حالیته من چیز خاصی حس نمی‌کنم؟»

«خب از احساس و کوفتای احساسیت ننویـــس.»

«الان پرسیدی چه حسی داشتیم.»

«می‌دونم‌چی‌پرسیدموتوگفتی‌حسی‌نداری خب وقتی حس‌نمی‌کنی چیزی بنویس که نیاز به احساساتت نداشتـــه باشـــه.»

«چرا داد می‌زنی؟»

«چیکــار کنــم؟»

«آروم حرف بزن.»

«من تحت فشــارم می‌فهمــی؟ تحت فشارم.»

«منم تحت فشارم.»

«اما اونی که هر چند وقت یک‌بار هوس می‌کنه کانالو بندازه دور منـــم. اونی که حتــا می‌خاد تو رو بندازه دور هم منــم.»

«هرچی بیشتر دادوبیداد کنی متن قابلیت انتشارشو بیشتر از دست می‌ده.»

«لعنت بهت تو چرا اینقدر آرومـــی؟»

«اونی که باعث می‌شه از دور انداختن کانالت منصرف بشی هم منم. مطمعن باش نمی‌خای چیزی جز آرامشمو ببینی.»

به یکدیگر خیره می‌مانند. پنج ثانیه. به عجز سر تکان می‌دهم: «چیکارت کنم؟»

بی هیچ حرفی خیره می‌ماند.

زمزمه می‌کنم: «چیکارت کنم؟»

بلند می‌شود. دور می‌شود. لب می‌فشارم: «این وسطه قهر می‌کنی واقعـــن؟»

از چپ به سمتم می‌چرخد. با تکان دادن دست فریاد می‌زند: «بچسب به زندگیِ کوفتیتو اینقدر ازم ایراد نگیــــر.»

به شمع‌های نامرئی‌‌ای که تا مرز خاموش شدن شعله تهی می‌کنند پلک‌ به یکدیگر می‌فشارم.

چشم‌بازنکرده‌هنوز می‌غرم: «دارم تمـــــام تلاشمو می‌کنم بــی سروصدا یه گوشه زندگی کنم تا باور کنم همون احمق سابق نیستـــی.»

آب دهان قورت می‌دهم و چشم نمی‌گشایم.

«فکر می‌کنی آسونه باور کنم اون عاطفه‌ی سابق نیستی و نیازی به مـن نیــست؟ که می‌تونم بخــندم و سیب‌زمینی بجوام؟ که می‌تونی از پسِ مراقبت از خودمون با چیزی جز سکوتِ کوفتیه من بر بیــــای؟ فکر می‌کنی چون تـــو می‌گی، شمعامو می‌ذارم کنار و به پنجره‌های شخمیِ تــو اعتماد می‌کنـــم؟ تویی که لبخند می‌زنی ولی هیچکسو بـــاور نداری؟ تو که فکر می‌کنی هستی اما واقعن عاشق هیچی نیستــــی؟»

نفس‌نفس زنان سکوت می‌کند. چشم باز و نگاهش می‌کنم. به تمسخر و تحقیر صورت درهم کشیده.

«تو به تظاهرت ادامه بده اوکی؟»

به دمی عمیق به آرامش سابقش بر می‌گردم: «من هروقت باور کردم دوست‌داشتنی و کافی هستی، توتوتو، دقیقن تـــو. هروقت با چشمام دیدم که از پس مراقبت که هیچ، گرفتن حقت و تنها خوشحال بودن و باکس‌ترین شخص در بی‌کسی بودن برمیای، میام برات خروار خروار از این‌که چطور می‌شه لبخند زد و چطور می‌شه عاشق بود می‌نویسم. تازه برای موضوعات تنهایی‌ام باهات مصاحبه می‌کنم، خـــوبه؟ اصلن از اینکه چطور من شدم مسئول قلمو قلم منو انتخاب کرد برای نوشتن، نه توی احمقو می‌نویسم. اوکی عزیــزم؟ حالا بشین سیب‌زمینی‌تو بجو و اینقدر به منی که تا الان همه‌کس و تنهاکس‌ت بودم ور نـــرو. مـــن، هرچقدر منفور و دوست‌نداشتنی و دورریختنی، اونی‌ام که نذاشتم به جای نوشتن به قرص رو بیاری. هربار هربار صورت درهم کشیدی گفتی «نه‌توروخدا من قرص اعصاب نمی‌خـــورم»، من قرص اعصابایی‌ام که نخوردی. پس برو پی کارت بچه سوسول که هرچقدر هم منفور و دوست‌نداشتنی و دورریختنـــی، همچنــان من امن‌ترین عاطفه‌ی موجودم. برو وقتی غالب شدی بیا حرف بزن. هروقت قلم افتاد دست خـــودت، اونوقت هر بُعدی که خاستی رو بنشون پشتش. الان اما دسته منـــه، و من قصد ندارم قدیسه‌امو به هیــچکس دیگه‌ای بسپرم. تمــام، شب شما بخیر.»

 

#از_نوشتن_بگو

#با_نوشتن_بگو

#گفت_ها

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *