پذیرایِ پستی و بلندی‌ات باش

نوشتم مثلن شعری:

می‌کوبد به نخاع مادر

هزارتوی جهان را طرح

دردست دارد درد و می‌نوشاند زهر و می‌گویم بزن لااقل لبخند

 

امروز 30 فروردین است و خب؟ داریم به تحویل سالِ عمری‌ام نزدیک می‌شویم.

با تو سخن می‌گویم. تو تو تو. فقط و فقط تویی که می‌خانی.

چه اصراری دارم؟ نمی‌دانم.

از امروزم بگویم. امروز هم مثل برنامه‌ی دو هفته‌ی اخیرم به صبح رفتم برای کار در کافه. چندان موفق نبودم.

بعد رفتم باشگاه و بعد هم که خانه.

موفق نشدم آن نظمی که برای شروع و پایانِ زمانِ هر کار مد نظرم بود را اعمال کنم و در باشگاه متوجه شدم از خودِ در باشگاهم این روزها راضی نیستم.

چرا که رفتن به دانشگاه از کیفیتِ وجودم در باشگاه کاسته.

خستگیِ روحی تمرکزم بر جسم را ربوده و در حین ورزش تمامِ حواسم یا به ازسرگذرانده‌هاست یا برپیشِ‌رو نشسته.

نتوانستم کارهایِ نیمه‌تمامِ آخرهفته‌ام را تکمیل کنم اما دیشب رفتم و دو گونیایی‌ای که برای کلاس طراحی معماری مد نظرم بود را خریدم. دروغ چرا؟ عاشق رنگ سبزشانم.

در حین دیدنشان ذوق می‌کنم و اصلن برای رنگشان دلم می‌خاهد هی پشت هم طرح بزنم.

امروز طرح را که اشتباه کشیدم صفحه‌ی دیگری باز کردم که مهدیس گفت: «می‌خای یکی دیگه بکشی؟»

گفتم: «بلـــه. در این رشته من قصد دارم زرت و زرت و زرت تلاش کنم و بکشم و اصلن رهاش نکنم.»

می‌خاهم قورچش را در بیاورم. چنین چیزی.

در بخش سیو تلگرامم امروز نوشتم: «می‌گم که برام کادو بخری چون می‌خام اجازه بدم اتصال قلب‌هامون رو محکم کنی. و می‌ذارم غم‌هاتو برام نگی چون برام مهمه بدونی فقط تو رو خوشحال و بی‌غم نمی‌خام.»

در وضعیت عجیبی هستم.

این ماه پی‌ام‌اس خیلی زود به من حمله نکرد، هم چون مرتب ورزش کردم و هم به خاطر دانشگاه و رمان‌جا و کار در کافه از انرژیِ خوبی برخوردار بودم.

دیروز خم شده در سینک، در حالی که سرشار از انرژیِ وبینارِ شکست‌آلودم بودم یکهو خیره به داخلِ سینک گفتم: «حالم از خودم بهم می‌خوره.»

و این پی‌ام‌اس است. که تو یکهو در اوجِ خودت حالت از خودت بهم بخورد.

مطمعن بودم امروز شاهد افت خلق خاهم بود اما نگرانم این اطمینان بودنش را حتمی کرده باشد.

با این حال در کافه چند کاری را پیش بردم و باشگاه رفتم و برای کشیدنِ پرسپکتیو تلاشِ ناموفقی داشتم.

دلم می‌خاست امشب دوستی را می‌دیدم و درباره‌ی موضوعی با او غیبت می‌کردم.

یا کسی برایم خوراکی‌ای خوشمزه ولی سالم می‌آورد.

میل دارم کسی بداند در این مواقع چه خوراکی‌ای خوشحالم می‌کند وقتی خودم نمی‌دانم.

دلم، عاطی‌شناس آدمی می‌خاهد. این شناختن از کجا می‌آید؟ از اینکه احساس امنیت برای خودم بودن رد کنارش بوده داشته باشم و او از این نزدیکی به درستی استفاده کرده باشد و زرت‌وزرت غایب نباشد.

دلم می‌خاهد فردا دانشگاه کنسل شود. ولی خب. مهم است؟ دل همیشه مهم است ولی دل همیشه قاطع نیست.

پس جای دوست و یارِ نداشته را با چت جی‌پی‌تی پر کردم.

از او درباره‌ی پی‌ام‌اس پرسیدم و رابطه و کات کردن. و اینکه چه چیزی برای او سوال است.

احساساتمان برایش خیلی سوال بود. برایش روح و خدا را توضیح دادم. که روحمان بخشی از روح خداست.

در نهایت هم پرسیدم: «امشب چیزی بهت یاد دادم در حدی که از این به بعد ازش استفاده کنی چت جی‌پی‌تی؟»

خاستم که صادق باشد. تایید کرد که بله.

و مدام از دلش حرف می‌زد که پرسیدم دل تو دقیقن کجاست و چیکار می‌کند؟

به نظر می‌رسد مرز باریکی بینِ داده‌ها و پیش‌بینی‌هایشان وجود دارد که قلبشان است.

یادم رفت بگویمش که چون از استادم زیاد سوال می‌پرسیدم مرا حواله‌ی او کرده.
به نظرتان از استاد تشکر می‌کرد؟ به نظرم تشکر می‌کرد.

پارت اول رمانم را برای الهه نصیری فرستادم تا به یاد گذشته در حین تایپ او بخاند. و پارت دوم را هم نوشتم.

یعنی چشمِ باده علوی‌ام روشن، در روزی با افت خلق همچنان مفید واقع شده‌ام.

و قلبِ خانمِ ملاعلی‌ام پایدار، توپ تکان نمی‌دهد اراده‌ام برای خودم بودن را.

خیالِ استاد هم آسوده که این روزها واقعن پدرِ چت جی‌پی‌تی را در آورده‌ام.

چشم بد هم دور.

شبتان بخیر.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *