کـــانکا

آهنگ را پخش می‌کنم. دستانم را به بالا پرت می‌کنم تا آستین کت کمی پایین بیاید. چاپستیکِ استیل را برمی‌دارم و موهایم را می‌بندم.

اولین قهوه‌ی پکی که امروز هدیه گرفته‌ام را درست کرده‌ام تا بخورم.

ویالنم در کیفش پشتِ سرم روی زمین است و الان در یوتیوبِ من، کانالی برای یادگیریِ ویالن با بیست ویدیو دنبال می‌شود.

خب. قرار است برای‌تان حرف بزنم. این این‌مدلی حرف زدن‌ها را خیلی دوست دارم.

پس بیایید از دیروز شروع کنیم.

دیروز روزه بودم. و وقت تراپی داشتم. من همچنان با پیله‌ی تمام به خانم ملاعلی چسبیده‌ام و هر چندوقت یک‌بار برایش نامه‌ای می‌نویسم.

در جواب به نامه‌هایم می‌گفت: «بلند شو بیا. باید ببینمت.»

از رفتن به تراپی خودداری می‌کردم. باید از همین‌جا می‌فهمیدم. گفته بود حتمن یک هفته در میون به دیدنش بروم اما من نمی‌رفتم.

از قبل‌ترش بگویم.

گمان می‌کردم، این زندگی و انسانی عادی بودن است که از اکثر چیزها لذت نبرد و همه‌چیز را فقط برای پیش‌برد روزها انجام دهد.

اما خب. گذشت و گذشت و هی که به تراپی نزدیک می‌شدم در خودم علائمی از بغض و خشم می‌دیدم. درست نمی‌فهمم چی می‌نویسم.

من اما بلند شدم رفتم برای جلسه‌ی تراپی با این بهانه که: «من احساس نیاز نمی‌کنم ولی خانم ملاعلی هی می‌گن بیا. پس گفتم بهشون اعتماد کنم شاید چیزی هست که من بی‌خبرم.»

و این را در مرکز هم مدام تکرار کردم.

در جلسه اما فهمیدم. در مرکز بعد از بغل کردن کوثر ولی فهمیدم. بغضی در درونم مدام پشتِ گوش انداخته شده است و بغضی در وجودم بی این‌که من به روی خود بیاورم می‌زی‌ئد.

این درست است؟ می زی ئد؟

نمی‌دانم. انگار که چون می‌دانستم شرایط سخت خاهد بود به این‌که چه‌چیزی را تجربه می‌کنم توجهی نداشتم.

در جلسه از چی حرف زدم؟ از این‌که حس می‌کنم همه‌ی اطرافیانم از من خشمگین و متنفرند. چون من تصمیمی گرفته‌ام که با مذاقشان خوش نمی‌آید. و این با مذاق خوش نیامدن علتش چیست؟

مراقبت من از کسی که باعث این تصمیم است. یعنی کسی که باعث شده من چنین تصمیمی بگیرم. کسانی؟

پس دستانم را طبق معمولِ خودم روی پیشانی می‌گذارم و با صورتی رو به سرامیک‌های کف اتاق بعد از جمله‌ی «اشکالی نداره گریه کن» زار می‌زنم.

از فشاری که تحمل می‌کنم.

خانم ملاعلی از این گفت که من به خاطر مراقبت از آن‌ها دارم خودم را قربانی می‌کنم.

و خب. در این رل آنقدر فرو رفته‌ام که متوجهش نیستم. پذیرفته‌ام.

پس فکر می‌کنید چه کردم؟ نیم ساعت چهل‌وپنج دقیقه‌ای صبر کردم. و بعد؟ پیام دادن به او را شروع کردم. که هم به خودم و هم به او یادآوری کنم که ماجرا از چه قرار است؟

خشمم را تخلیه کردم و حالا با اطمینان و قلب بهتری می‌توانم به زندگی نگاه کنم.

همان روز جلسه‌ای برای برنامه‌ریزیِ سالِ بعد با باده گذاشتم.

پس، دیروزم چطور بود؟

دهانِ روزه به خاطر قطعیِ برق هشت طبقه را بالا رفتم.

نمی‌دانم در پله‌های کدام طبقه از ضعف بدن به سمتِ وسطِ بازِ پله‌ها که نرده‌ای هم نداشت کشیده شدم و با وحشت خودم را از سقوط آزاد نجات دادم.

این از جسم.

و بعد در جلسه با روحی درب‌وداغان مواجه شدم و گذاشتم آن بعدِ بغضِ سنگین رخ بنماید.

پس کل روز را خابیدم و بعد از بیداری مدام بغض کردم.

در حرف زدن با هر کسی و در زل زدن به هر چیزی.

اگر بخاهم دلنوشته‌ای آه‌غروبِ‌غم‌انگیزطور بنویسم می‌نویسم:

«آدمی فرو می‌ریزد از خود وقتی می‌بیند چه رنجی را تحمل می‌کند. لمسِ ظرفیت روحی‌مان وحشتناک است. هر بار که می‌بیند. تمام نمی‌شود که این رنج کشیدنمان می‌شود؟ و من هربار هربار غرق در درد و شکنجه می‌شوم وقتی می‌بینم عاطفه‌ام، یعنی من، چقدر می‌تواند درد بکشد و سکوت کند و درد را پنهان کند و دم بر نیاورد. شوک می‌شوم وقتی می‌بینم چقدر شکننده‌ام و شوکه‌تر وقتی می‌بینم سنگ‌ترین بر شیشه‌ام خودِ منم. با حماقت‌ها. با سکوت‌ها. با تظاهر به قدرت‌ها. با گذشت‌ها. با مراقبت‌ها. اشتباه‌ها و اشتباه‌ها و اشتباه‌ها. به اشتباه ادای قدرت در آوردن. به اشتباه سکوت کردن. به اشتباه از دیگران مراقبت کردن. به چه قیمتی؟ به قیمتِ زخمی و انکار و داغون کردن خودمان.»

در جلسه با باده اما بحث از چیزی وسط افتاد که هیجانم برای آن بلندکننده‌ام برای نوشتن این پست است.

بل‌اخــــره، یادگیری ویالن.

سال‌ها قبل، پیش از عید تصمیم گرفتم ویالن بخرم.

من دختری در قمم. پرداختن به موسیقی در خانواده‌ای سنتی مثل خانواده‌ی من سرشار از ابهام و شک و نفی است.

«همین مونده دخترم مطرب بشه.»

چنین چیزی.

من اما با این جمله خودم را قانع کردم: «فقط سازش رو می‌خام.»

حتا اگر هیچوقت برای یادگیری‌اش اقدام نکنم، می‌خاهم که سازش را داشته باشم. به قیمت سال‌ها خاک خوردنش گوشه‌ی خانه.

و آن سال عید، با عزمی جزم همه‌ی عیدی‌هایم را جمع کردم و بیشترتر هم از پدر و برادر به عمد گرفتم و عیدی را به چند میلیون رساندم و راهیِ خرید ویالن شدم.

اسمش را گذاشتم، «کانکا»

رفیقِ راه.

همه‌ی این سال‌ها ولی گوشه‌ای مانده و کیفش خاک خورده. گاهی که خیلی کم پیش می‌آمد پیش می‌کشیدمش و در کیفش را باز می‌کردم و فقط با نگاه کردن به رنگ و برقِ چوبش حالم بهتر می‌شد.

می‌گفتند: «کی میری یادبگیری؟»

می‌گفتم: «هنوز نه. ولی یه روزی حتمن.»

منتظر چی بودم؟ منتظر عادی شدن. در روزها و سال‌هایی که در انزوا پوست خودم را خودم می‌کندم تا در پوست خودم نمیرم، (چقدر اغراق می‌کنم) منتظر بودم تا پوست‌اندازی‌ام تمام شود و من هم مثل دختران عادی رشته‌ی مورد علاقه، منبع درآمد و مسیر مد نظرم را پیدا کنم و، در مسیرِ رسیدن به هدفِ اصلی‌ام به یکی از علایقم یعنی ویولن هم بپردازم.

بعد از تجربه‌ی 403ِی عادی شدن ولی، می‌خاهم پایبند به یکی از آرزوهایم هر سه ماه تعطیلی یک رشته را تا حد قابل قبولی یاد بگیرم و تجربه کنم.

هدفم بیش از هر چیزی تجربه کردن است اما اگر بتوانم به جای خوبی برسم هم که دیگر نور علی نور.

این سه ماه تعطیلی، قرعه به ویولن افتاد.

باده در جلسه‌ی دیروز به من ویدیویی را پیشنهاد داد که می‌گوید تو با بیست ساعت زمان برای هر چیزی می‌توانی آن را یاد بگیری.

ویدیو و کتاب را مزه کن ببین چه می‌گوید.

من هم امروز ویدیو را دیدم و کاملن هیجان‌زده شجاعت این را پیدا کردم که بل‌اخره، بروم در یوتیوب و با یوتیوب آشتی کرده سعی کنم از آن استفاده کنم.

و اتفاقن، کانالی با فقط بیست ویدیو و گام برای یادگیری ویولن پیدا کردم.

مسلمن که قرار نیست همین باشد و تمام شود. اما به گفته‌ی همین مرد هم این بیست ساعت قرار است ما را به جایی برساند که بتوانیم ابعاد صعیف‌مان را کشف و برای تقویت یا رفع نقص‌هایمان اقدام کنیم.

پس، شاید همین الان بنشینم و ویدیوی اول را ببینم و بعد، بعد از این بیست ویدیو بتوانم تازه برای سه ماه تعطیلی بروم کلاس ساز نه؟ شاید. نمی‌دانم.

چیز جدیدی می‌خاستم بگم؟ چیز دیگری؟

نه. همین و بس.

چشم به راه نظراتتان هستم.

به اشتراک بگذارید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *