«تو آزادنویسیم چهارپنج خط پشت هم و تودرتو نوشتم باورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردی. و بعد از چهارپنج خط نوشتم اونم باور کرده بودی.»
بعد از یک سال و سه ماه، هر هفته درمان و تراپی داشتن امشب، ساعت از دو و نیمِ نیمهشب
دو هفتهی پیش میخواستم پستی دراینباره بنویسم. حتا نوشتم. ولی در نمیآمد. یعنی درنیامد. پس در پیشنویسها ذخیرهاش کردم و
باورهای دگرگون شدهی من؟ من دربرابر تغییر باور خیلی مقاومم. فکر نمیکنم بتوانم لیستی بلندبالا با تغییراتی چشمگیر بنویسم. اما
میتوانم با اطمینان بگویم در هیچکدام از خاطراتِ گذشتهام احساساتِ خوش و خوبِ برجستهای به یاد ندارم. هر چندوقت یکبار

مصاحبه با خانم «زهرا ملاعلی»، روان درمانگر بزرگسال سهشنبه 28 / آذر / 1402 سالنی کوچک با سرامیکهایِ سفید و

تیغ به گلویم کشید. برید. با مکثی یک ثانیهای خون از چشمانم جاری شد. نصف زمان مشاوره گذشته بود. بیش

دلم میخواست بپرسم: «من دیوانهام؟» یا بپرسم:«من از عقل کافی برای زندگیِ عادی برخوردار نیستم؟» یا اینکه بپرسم:«من آدم نرمالی
به مادرم با گله میگویم:«شما هیچ کمکی به من نمیکنید. هیچ باری از دوش من برنمیدارید. نمیخوام بار از دوشم
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی