از آخرینباری که دلنوشتهای با بارِ «در آن غروب غمانگیز که بین ابرها طلا متولد میشود و قلب عاشق از

داستان سوم در مجموعه داستانی که از چخوف میخوانم، داستان پنجم از داستانهایی که اینجا دربارهی آن صحبت میکنیم. «وروچکا»
ساعت یازده و نیم. طبقهی دومِ کافهرستوران «سیناپلاس». بالکن کافه نه، داخلِ کافه کنارِ پنجرهی سمتِ چپی، رو به دیوارِ

تنها قلدری که در زندگیام دیدهام و به یاد میآورم پسرعمویم است. او هم در کودکی، با کلامش. لحن و

امروز برای داستان خواندن جانم بالا آمد. مقدمه این است. کل روز قصد داشتم فیلم «آنا کارنینا» که دیشب شروع

تصویر کنید انسانها حق انتخابی برای مردن یا نمردن داشته باشند. انتخاب میکنید زنده بمانید؟ تا کی؟ اول مرغ بوده

19/دیماه/1402 من و اولین داستان و روز اول چالش. مجموعه داستان «دربارهی عشق» از چخوف را از استاد کلانتری گرفتم.
در دورهی پیاماس لعنتی بودم. آنقدرها هم لعنتی نه. لعنتی زندگی. از کسی که پیامهایش حسابی بهمم میریخت پیامهایی دریافت
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی