«همسایهیِ کناری غمگینم میکند»
امروز، دوم مهرماه هزار و چهارصد و دو. تا یک ساعت دیگر باید به جلسهیِ درمان برسم. در ذهنم است
امروز، دوم مهرماه هزار و چهارصد و دو. تا یک ساعت دیگر باید به جلسهیِ درمان برسم. در ذهنم است
یکدوسه. یکدوسه؟ چک میکنیم. این احتمالا تریبونی جدید است. این یادداشت خبر از این میدهد که من از این لحظه
چشمانم میسوزند. نه برایِ زیاد کردنِ پیازداغ یا توضیح و تفسیر یا آمیختنِ تخیل به متن؛ واقعا میسوزند. یا اعصابم
در ذهنم است از کسی که حسابی اهلِ خواندنِ رمان است بخواهم به من رمانی پیشنهاد بدهد؛ رمانی که حسابی
آمدم بگویم:« جانی برای فکر و نوشتن در من نمانده.» خواستم از تو بنویسم، روحم فرار کرد. خواستم از روابط
این بار از غم مینویسم. غم. بازهم از غم مینویسم. همیشه از غم مینویسم. اینبار از غم با جایگاه و

من؟ من آدمِ زودرنجی هستم. پر توقع. حس میکنم این پرتوقعی به این خاطر است که تمامِ تلاشم را میکنم

از جمله عوارض یا مزایایِ رفتن به جساتِ تراپی آگاهیِ بیشتر در زمانِ حال به اتفاقاتِ درونی است. یعنی شاید
در اینستاگرام پستی دیدم. میگفت در زندگی چهار چیز انسان را متحول میکند. عشق، موسیقی، نقاشی و از دست دادنِ

نوشتن؟ نویسنده شدن. واضحترین تصویری که از کلاسهایِ نویسندگی به یاد دارم دختری است که در کتابخانهای، پشتِ میزی سفید
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی