آزادانه

تولد به یاد ماندنی

ظهر بود که به سول می‌گفتم من در تصوراتم از خودِ ایده‌آلم در آینده، همچنان غمگینم. و مشاورم به من

» ادامه

ققنوس

صدای گنجشک‌ها در خانه پیچیده است. درِ ایوان و پنجره‌ی مطبخ که یکی این سرِ خانه است دیگری آن سرِ

» ادامه

چرا؟ که چی؟

_چرا قهوه می‌خوری؟ +چرا نخورم؟ _چون تلخه. +ولی من از خوردنش لذت می‌برم. _چرا از خوردن چیزی که تلخه و

» ادامه

جمله‌نویسی/فانتزی

Atefeh Ataei: از آسمانش آبنبات می‌بارید. چه اهمیتی دارد؟ کسی در آن شهر از آبنبات متنفر بود. نوشیدنیِ مورد علاقه

» ادامه

شکرگذاری

خدایا شکرت. درونم التماس می‌کنه بتونه فریاد بزنه. می‌خواد داد بزنه: خدایا شکرررررتتتتت. نمی‌دونم حتی لحظه‌ی بعد هم به خوشحالیه

» ادامه

غار

بعد از روزهایی که برایم یک عمرِ سوخته‌اند، امروز با آهنگی که به آن گوش می‌دهم می‌خوانم. دلم برای خواندنم

» ادامه

بی‌نام

از تو گفتم برایش. از تو گفتم و صورتش سرشار از شوق شد. شوکه شدم که این چه شوقی‌ست؟ وجودم

» ادامه

بمیرند. بمیرند؟

آدمهایی که درکشان سخت است بروند بمیرند. درک من برای اطرافیانم سخت است. آدمهایی که درکشان سخت است بروند بمیرند؟

» ادامه

تصویرسازی/ آینده / شغلم

وقتی در عنوان نوشتم شغلم احساس غرور کردم. حس کردم که پشتِ شانه‌هایم بالا کشیده شده‌اند. بگذریم. می‌خواهم تصویرسازی کنم.

» ادامه