لقمه ای که سنگ ریزه ای در خود دارد
«عاطی نظرت چیه راجعبه تجربیاتت از تراپی برامون بیشتر بنویسی؟» بیشتر بنویسیم؟ بیشتر مینویسم. برنامه؟ از این به بعد از
«عاطی نظرت چیه راجعبه تجربیاتت از تراپی برامون بیشتر بنویسی؟» بیشتر بنویسیم؟ بیشتر مینویسم. برنامه؟ از این به بعد از
در دایرکتِ ایسنتاگرامم تراپیستم خانوم مولاعلی ویدیویی که در حال آبپاشی گلهایی زرد رنگ هستند فرستاد و گفت:« چون صدات
در اینستاگرام امروز پستی را دیدم مرتبط به دیروز، که میگفت ماه در حالت ماهی و فلان است و این

اگر میتوانستم؟ اگر میتوانستم، گونیای کنفی میبافتم. جادویی. در جیبِ شلوارِ ارتشی و بزرگم میچپاندمش. آرام آرام به کوچهتان میآمدم.
تایمِ جلسه تمام شده است. طبقِ معمولِ همیشه رهایش نمیکنم:« خانوم مولا علی؟» و پشتِ سرش راه میافتم. سوال میپرسم.
امروز، دوم مهرماه هزار و چهارصد و دو. تا یک ساعت دیگر باید به جلسهیِ درمان برسم. در ذهنم است
«عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» دستِ راستش را رویِ میزِ
غم. اعتراف کن تو هم از دست من خستهای. اعتراف کن اگر میدانستی من چه بدپیلهای هستم و مدام
یکدوسه. یکدوسه؟ چک میکنیم. این احتمالا تریبونی جدید است. این یادداشت خبر از این میدهد که من از این لحظه
چشمانم میسوزند. نه برایِ زیاد کردنِ پیازداغ یا توضیح و تفسیر یا آمیختنِ تخیل به متن؛ واقعا میسوزند. یا اعصابم
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی