
پسری که در تابلو زندگی میکند
اولین واکنش من به هر علم و آگاهیای همیشه ترس است. این عادیست؟ فکر نکنم. در را باز کردم. خانمی

اولین واکنش من به هر علم و آگاهیای همیشه ترس است. این عادیست؟ فکر نکنم. در را باز کردم. خانمی

تنها قلدری که در زندگیام دیدهام و به یاد میآورم پسرعمویم است. او هم در کودکی، با کلامش. لحن و

امروز برای داستان خواندن جانم بالا آمد. مقدمه این است. کل روز قصد داشتم فیلم «آنا کارنینا» که دیشب شروع

تصویر کنید انسانها حق انتخابی برای مردن یا نمردن داشته باشند. انتخاب میکنید زنده بمانید؟ تا کی؟ اول مرغ بوده
19/دی/1402. فلکه مفید، برج مفید. سهشنبه است و طبق معمولِ این سه هفته به جای خانم بزم به خانهی روانپویشی

در ماشین نشستهایم. من عقب سمت راست او پشت فرمان. پاهایش را بالا آورده است و رویِ صندلیِ شاگرد انداخته.

19/دیماه/1402 من و اولین داستان و روز اول چالش. مجموعه داستان «دربارهی عشق» از چخوف را از استاد کلانتری گرفتم.
در دورهی پیاماس لعنتی بودم. آنقدرها هم لعنتی نه. لعنتی زندگی. از کسی که پیامهایش حسابی بهمم میریخت پیامهایی دریافت

من از پذیرش هر مسئولیتی گریزانم. این جمله باید به بخش «من»ها اضافه شود. حقیقتی منفی دربارهی من؟ در هر

در محلِ کارِ موقتیام برای خودم پیتزا سفارش میدهم. قصدِ ناهار سفارش دادن نداشتم. پولی یکهویی به دستم رسید. به
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی