«منم خوبم مرسی تو چطوری؟» «اونطوری که کانالمه؟(:» «مسلما متنی ک مینویسی مثل نقاشییه ک یکی میکشه گویای درونته»

متهعد بودن را شروع کردهام. نه نه، از اول. خودم را از دو طرف با دو حلقه به بند کشیدهام.
بیایید کمی باهم دربارهی شبهای روشن داستایوفسکی صحبت کنیم. نگاهی به داستانش بندازیم و نظرهایمان را دربارهی شخصیتهایش بنویسیم و
بعد از یک روزِ طولانیِ کاری با اصرار شرایط را فراهم کردم تا پیادهرویِ طولانیای هم به روزم اضافه کنم.
«تو آزادنویسیم چهارپنج خط پشت هم و تودرتو نوشتم باورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردی. و بعد از چهارپنج خط نوشتم اونم باور کرده بودی.»
مهمترین رابطه در زندگیمان، رابطه با خودمان است. درست است؟ گاهی درست وقتی روزهاست دلخوشی که رابطهات با خودت در
دوباره از کانالم به سایتم میگریزم. تا خودم را کم حس میکنم از کانال به سایت میگریزم. ای پنج نفری
بعد از یک سال و سه ماه، هر هفته درمان و تراپی داشتن امشب، ساعت از دو و نیمِ نیمهشب
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی