نام اثر: نترسیدن
به شرطِ نترسیدن؟ به شرطِ نترسیدن.
هنوز به آن صورت نمیتوانم به خودم سخت بگیرم که درستودرمان از معماری بنویسم. سلام.
امیدوارم در حین خاندن این نامه بدنتان بی هیچ انقباضی باشد و نفسهایتان آرام و بیگره.
امروز میخاهم برایتان از نترسیدن در هنر بگویم. شاید هم زندگی. هنر و زندگی از هم جدا میشوند؟
پس احتمالن نتوانم زیاد تخصصی دربارهی معماری حرف بزنم.
موضوع از این قرار است.
امروز صبح اولین کلاس در دانشگاه کلاس مصالح بود. و امروز یک جلسه مانده به آخرین جلسه، استاد الماسی به ضرب و زور خودش را به کلاس رسانده بود. مریضاحوال بود.
من ولی همیشه در این کلاس خابآلود میشوم. چرا؟ چون برای نمایش لامپها را خاموش میکنند و پرده میکشند و کلاس هفتونیم صبح است و این کلاس خنکترینِ کلاسهاست.
قبلن مابین کلاس آزادنویسی میکردم اما یکی دو جلسه که تصمیم گرفتم گوش کنم معدوداتفاقی که در زندگیام میافتد، یعنی از شدت خابآلودگی سر از روی دستم بسرد، اتفاق افتاد.
در نتیجه این جلسه باز آزادنویسی را پیش گرفتم. این مدلی که شروع میکنم به نوشتن افکارم و به محضِ توقف و هنگِ افکار حرفهای استاد را مینویسم.
اگر چه که گاهی صدای استاد از صدای ذهن پیشی میگیرد. این کار در کلاسهای استاد فروزانی کیف بیشتری دارد. بهتر میتوانم در جملهها و افکارم غرق شوم.
نترسیدن به تنهایی یک اثر است
دو هفتهی پیش استادِ بیانمان سه طرح از ساختمانهایی مختلف برایمان فرستاد که اینها را بکشید. طرحهایی با راپید. از دو هفتهی پیش هر بار که ذهنم درگیرش شد با احساسی معلق ثانیهای به اینکه این تکلیف هم هست فکر کردم و تمام. بی هیچ به خود گرفتنی. که باید بکشمشان. باید بکشمشان؟ ای بابا که.
هفتهی قبل که به کلاس رفتیم برایمان توضیح داد که چطور این طرحها را بکشیم. خیلی آسان کشید.
قبلن هم کلاس اسکیس رفتهام. برایم غریبه نبود این کارها. خطوط را رها کشیدن. کلیتی داشتن و بعد جزئیات ریختن.
اما همیشه در برابر پذیرش خوب بودنم در چیزی مقاومت میکردهام و میکنم.
با در نظر گرفتن اینکه این کار سخت است و من حداقلِ مهارت برای مواجه شدن با سختیاش را ندارم همیشه از کارها دوری کردهام. کلن طرفدار سختیهای نزدیک به خود دادن نیستم. در عوض همیشه رنجِ سختیهایِ کمرنگ ولی دائمیای که با کمی رنجِ نو و غلیظ از بین میبرند را زیر زبانم مزه میکنم.
امروز ولی یکهو با خابآلودگیای که باعث منگی و بیخیالیام است وسط کلاس شروع به کشیدن از روی عکسها با ماژیکهای رنگیام کردم.
نتیجه را خیلی دوست داشتم. خیلی بیشتر از طرحهایی که امشب در سکون و موسیقی شروع به زدن کردم.
و به نگرم رسید که، نترسیدن میتواند کارهای زیادی انجام بدهد و من همیشه ترسیدهام.
از بد بودن خودم. از بد بودنِ دیگرانم. من همیشه از خارج شدن از چهارچوب ترسیدهام.
من کل زندگی خودم را دختری با ضعفِ نیرو خاندهام. «روحم حساسه». «جسمم ضعیفه». «طاقت ندارم». در لحظه آسودگیای برایم میآورد اما، درد روانیاش طاقتفرساست.
در حالی که اصلن اینطور نیست و من اتفاقن از نظر پوستی میتوانم به کروکدیلها رهبری کنم.
«نه اینطوری نخز پوست کلفتت از بین میره.» «اوه پوستت ور اومده؟ من بلدم صبر کن. اینطوری آروم میشه». «هع شیشه رفته تو پوستت؟ عیبی نداره پوستت میتونه هضمش کنه فقط تصمیم بگیر، درد بیرون کشیدنش یا پوست قورتش بده؟»
اندکی اغراق دارد. من همیشه اندکی اغراق دارم.
سرعت، بهترین برای ترس است
پرسید تو چطور نمیترسی؟
جواب داد که میترسم، اما انجامش میدهم.
خب چطور؟
میترسی، اما زمان زیادی درنگ نمیکنی.
درنگ، پناهگاهِ ترس است.
در اسکیس مهمترین اصل اصلِ سرعت است. خطت را آرام نکش. توقف نکن. به خطایت زیاد نگاه نکن.
بکش بکش بکش و برو و برو و برو.
وقتی در اسکیس سرعت بالا باشد و درنگ کم، کار تمیز در میاید. فرصتِ اندازه و ایرادگیری را که از خودآگاه بگیری و کار را به ناخودآگاه بسپاری چشم و ناخودآگاه تندوتند کارشان را پیش میبرند.
اوایل ممکن است خیلی عادت به همکاری نداشته باشند. با این حال به کاپلشان اعتماد کنید. بعد از مدتی چانهشان گرم میشود و بیخطا شروع به برقراری ارتباط با کاغذ میکنند.
پس؟ دارم سعی میکنم تصور اینکه اقدامهای اولیهمان در زندگی هم نوعی اسکیسند را عقب برانم.
اما، نیستند؟ تصمیمها و اقدامات اولیهی ما اسکیسند و باید قضا و قدر و طبیعت و جامعه بر آنها بنشینند تا طرحی کامل شوند. نیستند؟
خلاصه اینکه، امروز فهمیدم که نترسیدن نه تنها اصلی مهم در زندگی است که مِنبعد باید بیشتر تکرارش کنم، بلکه کیفیتِ اسکیس با سرعت رابطهی مستقیم دارد.
وقتی تندوتند خطهای ساختمان و زندگی را بکشی کمتر میترسی و ما، بدونِ ترس، خلاقتر و روحتریم.
همین و تمام. روحتر؟
خیلی وایب نامه نمیدهد این پستها نه؟
نمیدانم.
از سریهای بعد بیشترتر تلاش خاهم کرد. قول
مراقب خودتان باشید.
شبتان بخیر
