کـــانکا

آهنگ را پخش می‌کنم. دستانم را به بالا پرت می‌کنم تا آستین کت کمی پایین بیاید. چاپستیکِ استیل را برمی‌دارم و موهایم را می‌بندم.

اولین قهوه‌ی پکی که امروز هدیه گرفته‌ام را درست کرده‌ام تا بخورم.

ویالنم در کیفش پشتِ سرم روی زمین است و الان در یوتیوبِ من، کانالی برای یادگیریِ ویالن با بیست ویدیو دنبال می‌شود.

خب. قرار است برای‌تان حرف بزنم. این این‌مدلی حرف زدن‌ها را خیلی دوست دارم.

پس بیایید از دیروز شروع کنیم.

دیروز روزه بودم. و وقت تراپی داشتم. من همچنان با پیله‌ی تمام به خانم ملاعلی چسبیده‌ام و هر چندوقت یک‌بار برایش نامه‌ای می‌نویسم.

در جواب به نامه‌هایم می‌گفت: «بلند شو بیا. باید ببینمت.»

از رفتن به تراپی خودداری می‌کردم. باید از همین‌جا می‌فهمیدم. گفته بود حتمن یک هفته در میون به دیدنش بروم اما من نمی‌رفتم.

از قبل‌ترش بگویم.

گمان می‌کردم، این زندگی و انسانی عادی بودن است که از اکثر چیزها لذت نبرد و همه‌چیز را فقط برای پیش‌برد روزها انجام دهد.

اما خب. گذشت و گذشت و هی که به تراپی نزدیک می‌شدم در خودم علائمی از بغض و خشم می‌دیدم. درست نمی‌فهمم چی می‌نویسم.

من اما بلند شدم رفتم برای جلسه‌ی تراپی با این بهانه که: «من احساس نیاز نمی‌کنم ولی خانم ملاعلی هی می‌گن بیا. پس گفتم بهشون اعتماد کنم شاید چیزی هست که من بی‌خبرم.»

و این را در مرکز هم مدام تکرار کردم.

در جلسه اما فهمیدم. در مرکز بعد از بغل کردن کوثر ولی فهمیدم. بغضی در درونم مدام پشتِ گوش انداخته شده است و بغضی در وجودم بی این‌که من به روی خود بیاورم می‌زی‌ئد.

این درست است؟ می زی ئد؟

نمی‌دانم. انگار که چون می‌دانستم شرایط سخت خاهد بود به این‌که چه‌چیزی را تجربه می‌کنم توجهی نداشتم.

در جلسه از چی حرف زدم؟ از این‌که حس می‌کنم همه‌ی اطرافیانم از من خشمگین و متنفرند. چون من تصمیمی گرفته‌ام که با مذاقشان خوش نمی‌آید. و این با مذاق خوش نیامدن علتش چیست؟

مراقبت من از کسی که باعث این تصمیم است. یعنی کسی که باعث شده من چنین تصمیمی بگیرم. کسانی؟

پس دستانم را طبق معمولِ خودم روی پیشانی می‌گذارم و با صورتی رو به سرامیک‌های کف اتاق بعد از جمله‌ی «اشکالی نداره گریه کن» زار می‌زنم.

از فشاری که تحمل می‌کنم.

خانم ملاعلی از این گفت که من به خاطر مراقبت از آن‌ها دارم خودم را قربانی می‌کنم.

و خب. در این رل آنقدر فرو رفته‌ام که متوجهش نیستم. پذیرفته‌ام.

پس فکر می‌کنید چه کردم؟ نیم ساعت چهل‌وپنج دقیقه‌ای صبر کردم. و بعد؟ پیام دادن به او را شروع کردم. که هم به خودم و هم به او یادآوری کنم که ماجرا از چه قرار است؟

خشمم را تخلیه کردم و حالا با اطمینان و قلب بهتری می‌توانم به زندگی نگاه کنم.

همان روز جلسه‌ای برای برنامه‌ریزیِ سالِ بعد با باده گذاشتم.

پس، دیروزم چطور بود؟

دهانِ روزه به خاطر قطعیِ برق هشت طبقه را بالا رفتم.

نمی‌دانم در پله‌های کدام طبقه از ضعف بدن به سمتِ وسطِ بازِ پله‌ها که نرده‌ای هم نداشت کشیده شدم و با وحشت خودم را از سقوط آزاد نجات دادم.

این از جسم.

و بعد در جلسه با روحی درب‌وداغان مواجه شدم و گذاشتم آن بعدِ بغضِ سنگین رخ بنماید.

پس کل روز را خابیدم و بعد از بیداری مدام بغض کردم.

در حرف زدن با هر کسی و در زل زدن به هر چیزی.

اگر بخاهم دلنوشته‌ای آه‌غروبِ‌غم‌انگیزطور بنویسم می‌نویسم:

«آدمی فرو می‌ریزد از خود وقتی می‌بیند چه رنجی را تحمل می‌کند. لمسِ ظرفیت روحی‌مان وحشتناک است. هر بار که می‌بیند. تمام نمی‌شود که این رنج کشیدنمان می‌شود؟ و من هربار هربار غرق در درد و شکنجه می‌شوم وقتی می‌بینم عاطفه‌ام، یعنی من، چقدر می‌تواند درد بکشد و سکوت کند و درد را پنهان کند و دم بر نیاورد. شوک می‌شوم وقتی می‌بینم چقدر شکننده‌ام و شوکه‌تر وقتی می‌بینم سنگ‌ترین بر شیشه‌ام خودِ منم. با حماقت‌ها. با سکوت‌ها. با تظاهر به قدرت‌ها. با گذشت‌ها. با مراقبت‌ها. اشتباه‌ها و اشتباه‌ها و اشتباه‌ها. به اشتباه ادای قدرت در آوردن. به اشتباه سکوت کردن. به اشتباه از دیگران مراقبت کردن. به چه قیمتی؟ به قیمتِ زخمی و انکار و داغون کردن خودمان.»

در جلسه با باده اما بحث از چیزی وسط افتاد که هیجانم برای آن بلندکننده‌ام برای نوشتن این پست است.

بل‌اخــــره، یادگیری ویالن.

سال‌ها قبل، پیش از عید تصمیم گرفتم ویالن بخرم.

من دختری در قمم. پرداختن به موسیقی در خانواده‌ای سنتی مثل خانواده‌ی من سرشار از ابهام و شک و نفی است.

«همین مونده دخترم مطرب بشه.»

چنین چیزی.

من اما با این جمله خودم را قانع کردم: «فقط سازش رو می‌خام.»

حتا اگر هیچوقت برای یادگیری‌اش اقدام نکنم، می‌خاهم که سازش را داشته باشم. به قیمت سال‌ها خاک خوردنش گوشه‌ی خانه.

و آن سال عید، با عزمی جزم همه‌ی عیدی‌هایم را جمع کردم و بیشترتر هم از پدر و برادر به عمد گرفتم و عیدی را به چند میلیون رساندم و راهیِ خرید ویالن شدم.

اسمش را گذاشتم، «کانکا»

رفیقِ راه.

همه‌ی این سال‌ها ولی گوشه‌ای مانده و کیفش خاک خورده. گاهی که خیلی کم پیش می‌آمد پیش می‌کشیدمش و در کیفش را باز می‌کردم و فقط با نگاه کردن به رنگ و برقِ چوبش حالم بهتر می‌شد.

می‌گفتند: «کی میری یادبگیری؟»

می‌گفتم: «هنوز نه. ولی یه روزی حتمن.»

منتظر چی بودم؟ منتظر عادی شدن. در روزها و سال‌هایی که در انزوا پوست خودم را خودم می‌کندم تا در پوست خودم نمیرم، (چقدر اغراق می‌کنم) منتظر بودم تا پوست‌اندازی‌ام تمام شود و من هم مثل دختران عادی رشته‌ی مورد علاقه، منبع درآمد و مسیر مد نظرم را پیدا کنم و، در مسیرِ رسیدن به هدفِ اصلی‌ام به یکی از علایقم یعنی ویولن هم بپردازم.

بعد از تجربه‌ی 403ِی عادی شدن ولی، می‌خاهم پایبند به یکی از آرزوهایم هر سه ماه تعطیلی یک رشته را تا حد قابل قبولی یاد بگیرم و تجربه کنم.

هدفم بیش از هر چیزی تجربه کردن است اما اگر بتوانم به جای خوبی برسم هم که دیگر نور علی نور.

این سه ماه تعطیلی، قرعه به ویولن افتاد.

باده در جلسه‌ی دیروز به من ویدیویی را پیشنهاد داد که می‌گوید تو با بیست ساعت زمان برای هر چیزی می‌توانی آن را یاد بگیری.

ویدیو و کتاب را مزه کن ببین چه می‌گوید.

من هم امروز ویدیو را دیدم و کاملن هیجان‌زده شجاعت این را پیدا کردم که بل‌اخره، بروم در یوتیوب و با یوتیوب آشتی کرده سعی کنم از آن استفاده کنم.

و اتفاقن، کانالی با فقط بیست ویدیو و گام برای یادگیری ویولن پیدا کردم.

مسلمن که قرار نیست همین باشد و تمام شود. اما به گفته‌ی همین مرد هم این بیست ساعت قرار است ما را به جایی برساند که بتوانیم ابعاد صعیف‌مان را کشف و برای تقویت یا رفع نقص‌هایمان اقدام کنیم.

پس، شاید همین الان بنشینم و ویدیوی اول را ببینم و بعد، بعد از این بیست ویدیو بتوانم تازه برای سه ماه تعطیلی بروم کلاس ساز نه؟ شاید. نمی‌دانم.

چیز جدیدی می‌خاستم بگم؟ چیز دیگری؟

نه. همین و بس.

چشم به راه نظراتتان هستم.

ادامه بده و کم نیار

الهه نصیری امروز درباره‌ی پست قبل حرف زد و گفت که چرا پست دیگری نبوده. این پست‌ها را دوست دارد و بهتر است که ادامه دهم.

من هم برای سال بعد تصمیم گرفتم حداقل فصل اول سال مرتب این پست‌ها را ادامه دهم.

ساعت23:51. بطریِ دو لیتریِ آبِ روزانه‌ام سمت چپم است و نیم لیتری از یک‌ونیم لیترِ امروزم مانده.

افطارها این بطری را پر می‌کنم و قرار براین است که تا سحر تمام شود که به خاطر روزه گرفتن کم آب نشویم.

از امروز چه خبر؟

 

اتاق‌تکانی

 

امروز اتاق را تکاندم. وسایل‌ها را جابه‌جا کردم و زیرشان را جاروبرقی کشیدم و هرجایی که راه می‌داد را دستمال کشیدم و از اول چیدم.

فاطمه دخترخاله‌ام هم همراهی‌ام کرد.

امروز در حین اتاق‌تکانی برای هزارمین بارِ حیاتِ بیست‌وچندساله‌ام به این فکر کردم که بعضی از دور خوبند. شخصیت‌شان خوب است و می‌توانی به عنوان انسانی خوب رویشان حساب باز کنی ولی، دوستان خوبی نمی‌شوند. انگار دوست بودن و رفاقت نیاز به رفتاری عجیب دارد.

مثلن یک دوست خوب انسان خوبی در جمع نیست وقتی پای رفیقش وسط است، نه؟ منطق و این چیزها به وقت رفاقت با توجه به رفیق تعیین می‌شوند.

 

بررسیِ سالی که گذشت

 

نشستم به بررسیِ سالی که رو به اتمام است و سه‌چهار روز بیشتر از آن نمانده.

دنیا چه زود می‌گذرد نه؟

از این بخش این جمله من به شما که:

«آدم وقتی خودِ موردعلاقه‌اش را زندگی نمی‌کند، در واقع زندگی نمی‌کند.»

در بررسیِ 403 متوجه شدم که تا قبل از امسال موجود عادی‌ای نبوده‌ام. منزوی بوده‌ام و در درون خودم زیسته‌ام. زندگی و جهانِ واقعی را از دور و محو شناخته و شنیده‌ام.

آدم با شنیدن می‌تواند به شناخت درستی از چیزی برسد؟

چهارصدوسه ولی شد پلی از منِ نازنده‌ام به منِ زنده‌ام.

دختری در آمده از کمایی 25 ساله.

جنازه‌ای که به شوکی زنده می‌شود.

رنگ گرفتنِ تصویری نامرئی تا روزی با زیرورویی قابل لمس برسد.

باید به تصویر بکشمش؟

از عاطفه‌ای که نودونه درصد روز و هفته و ماه و سال را در خانه بود و می‌نوشت و با خودش حرف می‌زد تا ریسمانش به زندگی کلن پاره نشود و نمیرد، تبدیل شدم به عاطفه‌ای که در را باز کرد و در کوچه پا گذاشت و سعی کرد در دنیا قدم بردارد.

به هر در و آینه و شیشه‌ای خودم را متفاوت دیدم و به هر انسانی جهان را متفاوت.

پس چهارصدوسه به من ثابت کرد که می‌توانم عادی باشم.

برخلافِ نامگذاری‌ام در شروع 403 که داستان کوتاه بود من در این سال عادی بودن را تجربه کردم.

بماندبه‌یادگارطور، نه؟

امسال اولین کار حضوری‌ام را تجربه کردم. چالش‌های کار حضوری و کارفرما داشتن.

امسال با چالش مالی و مدیریت روبه‌رو شدم.

امسال بیش از همه‌ی سال‌ها کتاب خاندم و بیش از همیشه نوشتم. امسال بیش از همیشه با عشقی بی‌حدواندازه به خودم زیاد خودم را بیرون مهمان کردم و از هیچ خرج کردنی دریغ نکردم.
امسال توانستم بعدی را که به زن خانه‌دار می‌ماند لمس کنم. قرمه‌سبزی‌ها پختم و در کارها به خودم زور شدم.

امسال بل‌اخره نظم داشتن را تجربه کردم و مزه‌اش رفت زیر دندان و حالا شیفته‌اش شده‌ام. با نظم و برنامه روزها و هفته‌ها و ماه‌ها را پیش بردن.

امسال متوجه شدم که در هیچ رابطه‌ای ما آنقدر خاص نیستیم که کفاف کل زندگی و همه‌ی ابعاد را بدهد.

در نهایت هر رابطه‌ای محدوده‌ای دارد و مسلمن که به ابعاد زیادی دستش نمی‌رسد و جا می‌ماند.

 

فالمان برای سال پیش رو

 

برای 404 که عاشق عددش هستم چه می‌خاهم؟

می‌خاهم که در پایان سال داستانی منتشر شده داشته باشم. یا چاپی یا الکترونیکی.

می‌خاهم کل 404 را مستمر ورزش کرده باشم.

مستمر مطالعه کرده باشم.

نوشته باشم.

یاد گرفته باشم.

هفتک زده باشم.

پول پس‌انداز کرده باشم.

یادگیری و پس‌انداز اهداف اصلی هستند.

برنامه‌ام تا این لحظه برای 404 حرفه‌ای شدن است.

پس بعدی از «عادی شدن» سال گذشته، که هنوز نگذشته، می‌خاهم این سال در ابعادی که در آن‌ها تبدیل به انسانی عادی شدم، «حرفه‌ای» شوم.

پس هدف سال بعد «حرفه‌ای شدن» است.

این حرفه‌ای زیرِ بالِ خود استمرار و نظم و ثبات دارد.

می‌خاهم ابعاد مهمی که سال گذشته شناسایی و مزه‌شان کردم را در حداقلی حتمن و حتمن هرروز پیش ببرم.

باید که یک سری کارهایم در سال پیش رو حتمن هرروز حداقل یک ربع انجام شوند.

پس بعد از سالی نرمال که توانستم نیاز و اهدافم را شناسایی کنم، این سال سالی مهم و کلیدی برای درست گام برداشتن به سمتِ آن اهداف با پیش‌نیازهای مورد نیاز است.

 

خبر دیگر؟

 

امروز یک ایده‌ی جالب برای مطالعه یا آزادنویسی به ذهنم رسید. به کنجه‌ی خالیِ اتاق که سمت راست روبه‌رویم است نگاه می‌کنم و می‌پرسم: «نظرتان است کتاب‌هایی که در طول هر سال مطالعه می‌کنم را در این کنجه بچینم روی هم تا ببینم به کجای قدم می‌رسند؟»

استاد کلانتری امروز می‌گفتند به نظرشان هر انسان سالانه به اندازه‌ی قد خودش باید کتاب بخاند.

اینطوری می‌توانم به پایان هر سال کنار ارتفاع‌شان خطی بکشم و سال را بنویسم و هرسال هرسال رشد و گذشت عمرم را نگاه کنم.

این ایده پایان این متن است؟

 

نامه‌ای به 403 عزیزم

 

ممنون از همه‌ی شیرینی‌ها و تلخی‌هایی که برای رشد به دهانم ریختی. ممنون بابت همه‌ی چاله‌ها که نردبانی نامرئی در آن‌ها کار گذاشته بودی و این نردبان به محضِ تمام شدنِ گریه‌ام و بیدار شدنِ امیدم مرئی می‌شد.

ممنون که در زندگی‌ام هستی.

تو را شاید روزی از یاد ببرم؟ نمی‌دانم.

سمینارها، تراپی‌ها، مراجعین و آدم‌هایت را ولی هرگز.

خیره به پیشانی‌ات، دست می‌کشم به پیشانی‌ام، از لمس تو محرومم

کش ساتنِ صورتی را از موهایم جدا می‌کنم. بلند می‌شوم. چراغ مطالعه را روشن می‌کنم و لامپ اتاق را خاموش. هنوز تا سحر دو ساعت راه داریم. باید بیدار بمانم. پرنده‌ها، یعنی مونی و چیکو ولی باید بخابند.

شدیدن میل به آزادنویسی داشتم که تصمیم گرفتم در سایت بنویسم. میل دارم حداقل مدتی را در این سایت روزانه‌نویسی کنم. میل پشتِ میل.

شاید بتوانم هر شب قبل از خاب پای لپ‌تاپ بنشینم و گزارش و برداشتی از روز را بنویسم.

امروز، خیلی زیاد از ربنا سپاسگزارم. پروردگار را می‌گویم. امروز حرف‌های نیش‌دار و ناراحت‌کننده در پوستم فرو نمی‌روند.

صبح میل شدیدی به خاب داشتم. نمی‌دانم چرا  روانم خسته و افسرده بود. به سختی ساعت دوازده‌ونیم از خاب بیدار شدم و شروع به جمع کردن آشپزخانه کردم تا وقتی رفتم بنشینم پای جلسه با باده، مامان زرت‌وزرت زنگ نزند که غر بزند که چرا خانه را اینطور ول کرده‌ای و رفته‌ای سراغ کارهایت.

حقیقت است یا نه؟ اینکه مادرم معتقد است من نمی‌توانم نرمال و عادی چیزی را پیش ببرم.

در جلسه با باده به این نتیجه رسیدم که من برای نشنیدن اعتراض دیگران و اطرافیانم به رشته‌ی موردعلاقه‌ام یعنی معماری، موقتن تصمیم گرفته بودم خودم و دیگران را گول بزنم و بروم روانشناسی.

سحر اما شب از این عصبی بود که چرا باده می‌تواند اینقدر در من تاثیرگذار باشد. آن‌جا بود که به دفاع از باده به این مفهوم رسیدم که، ما در همه‌ی دوره‌های زندگی‌مان افرادی را می‌خاهیم که تاثیرپذیرشان باشیم. یعنی به افرادی در هر مرحله نیاز داریم که بگذاریم روی‌مان تاثیر بگذارند.

از آن‌جایی که موجوداتی اجتماعی هستیم ارواح ننه‌هایمان، نیازمند افرادی هستیم که ما را به جامعه وصل کنند. زرت‌وزرت‌وزرت از هر کس و ناکس تاثیر گرفتن هم که خب…. چندان به مذاق آدم خوش نمی‌آید. بیدرقاصه‌ای هستی به هر بادی، یا شخصیت مستقل هم آرزوست؟

در نتیجه ما در مراحل مختلف به انسان‌هایی نیاز داریم که به عنوان برگزیده‌ای از جامعه‌ی هزاررنگ، مهر تاییدی حواله‌مان کنند. که اغلب هم افرادی را انتخاب می‌کنیم که می‌توانند، در راستای اهداف پنهان درونی‌مان تاییدمان کنند. چه اهدافِ درونی‌ای؟ شاید حتا تله‌های روانی. شاید. نه؟

بعد از انتخاب معماری اما به سرم زد ترم بعد که می‌شود برج شیش ثبت‌نام کنم. چرا؟

چون می‌خاهم تا برج شیش را متمرکز بر نویسندگی باشم.

به سرم زد در دوره‌ی خصوصیِ استاد کلانتری شرکت کنم و به کمک ایشان؟ به کمک استاد برنامه‌ای درازمدت برای خودم طراحی کنم.

می‌خاهم مدتی را متمرکز و جدی به مطالعه‌ی عمیق در اصولِ مورد نیازِ نویسندگی و تمرین در این زمینه‌ها بپردازم. و بعد؟ بعد که خیالم راحت شد حداقلی تلاش و زور را برای یادگیری‌ای موقتن غلیظ در نویسندگی زده‌ام، می‌روم سراغ معماری و سعی می‌کنم در آن غرق شوم.

امروز مطالعه‌ی کتاب «افسون‌نامه» از آرمان آرین را شروع کردم و کلی به خاطر اوستا مطلا خندیدم. نمی‌دانم انسان‌ها چطور می‌توانند گاهی اینطور باشند. البته، نمی‌دانم درست نیست. باید بدانم و حدس بزنم که هر پختگی‌ای از خامی‌ای می‌آید. و هر موجود خامی روزی نطفه‌ای یا هسته‌ای کوچک و احمق بوده که هیچ‌چیز بلد نبوده و خوردخورد شکل گرفته.

امروز بعد از یک هفته سوزِ دل برای خوردن پپرونی، بل‌اخره با سحرطلا راهیِ پیتزافروشی شدیم. به کافه یا رستورانی جدید رفتیم و خب…. من که از پپرونی‌شان خوشم نیامد.

در نتیجه؟ هوس به فجیع‌ترین شکل ممکن دق‌مرگ شد.

مگر نه‌این‌که پپرونی چون کالباس دارد و در مغزمان کرده‌اند که کالباس گوشتِ گربه‌ی مرده است زیادش نمی‌چسبد؟

یعنی تو می‌توانی چشم‌سفید باشی و گوشتِ گربه بخوری، اما نه چندلایه چندلایه در پیتزا. اوجش یک لایه. که هم مزه‌اش کنی و هم گربه‌خور نباشی.

مزاح می‌فرمایم البته.

از زیباییِ این بیرون رفتنِ چهارنفره با آقایونِ محترم اما سر زدن به دفتر شعر «مثل جوهر در آب» عباس صفاری بود.

آن موقع که خردیمش چندان از شعرهایش لذت نمی‌بردم و امشب در حین برداشتنش هم گمان نمی‌بردم که از خاندنش من یکی حداقل لذت ببرم. چون سحر شعر می‌خاست و ایرانی می‌خاست و من اصرار داشتم حتمن کتابی ببریم ولی، عباس صفاری همراه‌مان شد.

نتیجه اینکه هم سحر به شعر خوبی چنگ زد، هم من چیز جالبی را فهمیدم.

بعدِ رهاکرده‌ام. شعر.

چندماه پیش به راهنمایی دانیال مرادی این کتاب و دفتر شعر چارلز بوکوفسکی را گرفتم. «عشق».

همان موقع‌ها به نصیحت دانیال بعد از هر شعر سعی می‌کردم شعری در همان صفحه‌ی کتاب بنویسم.

کتاب را باز کردم و در انتظارِ پپرونیِ پت‌وپهنی که از خوردنش پشیمان شدم، شروع کردم به خاندن نوشته‌های خودم که قصد کرده‌ام در روزهای پیشِ رو در کانال تلگرامم منتشرشان کنم.

شوکه شدم. دوستشان داشتم.

بخش جذاب نویسندگی برای من، همیشه این است که، شاید با اعتمادی کاذب اما من از خاندن متن‌های خودم بیش از خاندن نوشته‌های هرکسی لذت می‌برم.

من که نمی‌دانم چه دیدند و چی شد که چنین چیزی نوشتند. اما وقتی می‌دانم چی شد و من چطور آن را اینطور نوشتم شگفت‌زده می‌شوم.

قربان دست‌وپای بلورینم شوم مادر، نه؟
پس من همیشه از دیدن چیزهایی که می‌نویسم شگفت‌زده می‌شوم. و به رسم استاد که می‌گوید اگر روزی انرژی‌ام بعد از کلاس کمتر از قبل از کلاس باشد تدریس را رها می‌کنم، من هم اگر روزی برسد که از متن‌های خودم بیش از خاندن متن اطرافیان لذت نبرم، نوشتن را رها می‌کنم. چرا باید بنویسم در حالی که برای خودم کیفی ندارد؟

انگار که شگفتیِ زبان را نه به وقت شنیدن و خاندن، که البته این روزها این مدلش را هم کم تجربه نمی‌کنم اما، بیش از هر مدل و بعدی من شگفتیِ زبان و نوشتن را به وقت گفتن و نوشتن تجربه می‌کنم. و اصلن علت نوشتنم همین است.

چرا؟

برایم جالب است که چطور انسانی می‌تواند دیده شنیده فکریده خانده‌هایش را اینطور بیان کند.

شعری که امروز با کمی اصلاح در کانالم منتشر کردم را برایتان بنویسم؟

در صفحه‌ی 9 کتاب آن بالا نوشته‌ام:

«نگاهم خیره به پیشانیِ توست

دست می‌کشم از پیشانی تا شقیقه‌ام

از لمسِ تو محرومم»

برای کانال دستکاری‌اش کرده‌ام و نوشته‌ام:

«خیره به پیشانی‌ات

دست می‌کشم به پیشانی‌ام

از لمسِ تو محرومم»

نظرتان چیست؟

کدام بهتر است؟

نظرتان را برایم بنویسید حتمن.

از نیمه‌شب گذشته‌ی بیست‌ویکم و؛

02:13

1403/12/22

لحظه‌نگاری

ابر کل آسمان را پوشانده.

سفیدی در همه‌جا پهن‌ست.

باران نمی‌بارد.

به تخت تکیه داده، به پشتی پا چسبانده، ماهیتابه‌ی پر سبزی روی پا، چاقو در دست راست.

بعد از تمام کردن ریحان‌ها می‌رسیم به پیازچه‌ها و بعد تمام.

با آهنگ سر به چپ‌وراست تکان می‌دهم و با نجواهای تهیونگ صدایم را می‌کشم.

می‌آید و لب تخت می‌نشیند.

«انگار حرفام مفید واقع شده.»

توجهی نمی‌کنم و آهنگ را برای بار دوم پخش می‌کنم.

هرگز به یک بار گوش کردن این آهنگ اکتفا نکرده‌ام.

دست‌هایش را کنار ران‌ها لبه‌ی تخت می‌گذارد و کمی به جلو خم می‌شود. از پنجره‌ی بزرگ پیش رویمان به آسمان نگاه می‌کند: «کاش امروزم بارون بباره. تو از بارون خیلی خوشت میاد.»

من همچنان زمزمه می‌کنم. او ادامه می‌دهد.

«ما از هم جدا نیستیم می‌دونی؟»

«توام مقصری می‌دونی؟»

«می‌شه دعوای جدید راه نندازی؟»

رویه‌ی گندیده‌ی پیازچه را جدا می‌کنم: «با سکوت زیاد بهمون آسیب زدی. همینو بدونی کافیه.»

«چیزی جز این به عقلمون می‌رسید؟»

«اینقدر حق‌به‌جانب نباشی کافیه.»

«تو کجای من حق به جانبی دیدی؟»

پیازچه‌ها تمام می‌شوند. آهنگ برای بار چهارم پخش می‌شود.

سر صاف می‌کنم و با چشمان بسته نفس عمیق می‌کشم.

«جای قشنگیه ولی.»

«آره.»

«به مکافاتش می‌ارزه دنیا.»

«آره بابا.»

«آخرشم که قراره بمیریم، حرص چیو می‌خوریم این‌همه؟»

«حرص نمی‌خوریم، نگران دردیم.»

«درد.»

«درد.»

همچنان ریز سر تکان می‌دهم. صدایش را دوست دارم.

«یادته چه روزایی رو با این آهنگ گذروندیم؟»

«ما اونقدرام ساکت نبودیم بودیم؟»

«بذار از سفیدی لذت ببریم.»

«کاش قهوه داشتیما.»

«دیشب با بارون داشتیم دیگه.»

«الانم می‌چسبید.»

نگاهش می‌کنم و لب‌هایم به لبخند منقبض می‌شوند: «ولی…»

«هوم؟»

«به نظرت بشه فهمید دقیقن کدوممون عاشق قهوه‌اس؟»

یهویی دستانش را از هم باز می‌کند و با صورتی خندان داد می‌زند: «همــــــه‌امون.»

 

#با_نوشتن_بگو

دیوانه‌وارانه

 

متکایی بزرگ و پهن. کمر از بالای گودی رهاشده روی آن.

سر از تاج چسبیده به زمین. از بالای چشم خیره به دو تخته عکس. عمو و بابا. آینه. خانه‌ای برعکس.

این خان هم رد شد. دندان هم پر شد. تراپی هم با خنده رد شد. خان آخر ولی خود رستم است.

تو رستم نیستی، سهرابی. خان آخرِ تو رستم است.

تو شاهنامه خانده‌ای؟ رستم و سهراب شنیده‌ای؟ خیر. تو هیچ نخانده هیچ هم نشنیده‌ای.

ولی خب.

بی شاهنامه سهراب.

ادای قربانی‌ها را در نیاور لطفن.

نه‌بابــا.

اتفاقن ادای قلدرها را می‌روم. یا می‌آیم؟ می‌آیم.

اتفاقن… بی نامه زیستن فاجعه است.

از کجا رسیدی به نامه؟ از مغز و کله‌ی وارانه. وارانه؟ و فدای قافیه شد رفت. اخمخ.

میل به نامه دارم. میل به نامه زده‌ به فرقِ چانه. چانه هم‌قافیه شد با قافیه؟ قافیه؟

چانه‌ها همه فرق دارند؟ فرق ندارند چال دارند. همه دارند؟ تو یه‌نمه چوله داری.

عقل ولی نداریم داریم؟ منطق نمی‌گیرد تو می‌گیری؟ چانه؟ نه، پاچه.

چی می‌نویسی؟ چیزی برای کانال. اسمش را چی بذاریم؟ چیزی برای کانال؟

دیالوگ از سرورویمان می‌ریزد، از تنهایی‌ست؟ چندان تنها نمی‌زنی جانم.

نمی‌زنیم جانم. ولی، هنوز می‌لرزیم؟

امروز نمی‌لرزیم جانم.

پس این وضع چیست؟ این متن. جمله‌های احمقانه.

می‌بینی؟ چه‌را؟ نوک دماغ را. خب؟ زده بیرون از یخ.

می‌خندد. می‌خندی؟ رد دادی جانِ‌دل‌دار.

اخمخ. منجمد امروز اندکی بیدار است.

با سری وارونه. زل زده به تخته‌عکس‌ها. عموتقی و بابا.

پهلو باز و براق رو به خنجر رستمه. رستم؟ رستمه. ههِ‌ی عه؟ هه‌ی فریده.

زل‌زده به ریزکورسویِ امیدها. امیدِ آقاها؟‌امیدِ موها. بافت‌ها. خداها.

کلن رد دادی تمام شدی عاطی.

کلن رد دادی تمام شدی عاطی.

جمله‌ی مرا تکرار نکن.

جمله‌ی این‌را تکرار نکن.

اخمخِ شل‌مغز.

از یخ دماغ‌آویزان.

نمی‌فهمم‌ت.

فهمیدنت را نمی‌پذیرد.

چرند به هم نباف‌.

واقعیت را نکوب‌.

کی گفته واقعیت باید کوبیده شود؟ حتمن؟

کی گفته سیلی به نفع باشد باید تحمل شود؟ گورِ بابایِ نفعت.

سیلی حتا به دردش چَک است.

بینِ چَک و سیلی فرق است؟

فرقِ سر یا چانه؟

فرق تفاوت، دیوانه.

برو قهوه‌ات را بخور.

بگو باز هم دیوانه.

دیوانه.

دیوانه.

دیوانه؟

دیوانه.

وارونه شدی شدی دیوانه.

دیوانه شدی شدی وارونه.

وارونه دیوانه

دیوانه وارانه

 

#لحظه_نگاری

#با_نوشتن_بگو

 

۰۶

۱۲

۰۳