من و ماکت‌سازی

روز از نو، روزی از نو.

صفحه سفید، ذهن حریص.

خودم را در صفحه‌های سفید پرت می‌کنم. بی هیچ موضوع و برنامه‌ی قبلی‌ای.

لپ‌تاپم بدون شارژر کار نمی‌کند و اطراف میز پریز برقی نیست. پس روی تخت نشسته‌ام و لپ‌تاپ را روی متکا گذاشته‌ام و به برق زده‌ام.

سمت راستم پنجره‌ای سات که به پشت‌بام مغازه‌مان باز می‌شود. من در اتاق روی پشت‌بام می‌زی‌ام.

روی این بام معمولن سایه است. خیلی کم آفتاب رویش می‌نشیند. یاکریمی (یا کبوتری) آن‌جا نشسته و صبورانه، با فاصله‌های منظم می‌خواند.

صدای یاکریم برای من یعنی، خلسه. یعنی سکوت کن، چشمانت را ببند، گوش کن و اجازه بده با جسم کرخت، مغزت جسورانه به خود نظر کند.

صدای تردد ماشین‌ها هم برایم این حس را دارد. صدای ماشین‌ها در اتوبان از دور. و خیلی صداهای دیگر.

 

شاید در کرختی ماندن رویای من است

به نظر می‌رسد یک دانشجوی معماری هر ترم باید ماکت درست کند. درست است؟

من چه بدانم؟ ترم قبل در هم‌گروهی با هم‌کلاسی‌ام من تقریبن هیچکار نکردم. یاکریم دوباره شروع به خواندن کرد.

این ترم اما خودم ماندم و ماکت. با نقشه‌ی خانه‌ی ویلایی‌ای که خودِ لامصبم کشیده بودم.

درد چیست؟ نمی‌دانم. عملگرا نبودن یا اهمال‌کار بودن یا جدی نگرفتن یا از شدت جدی گرفتن فلج شدن؟

تا دقیقه‌ی آخر هیچ کاری انجام ندادم. کاری که هیچ تجربه و مهارتی در آن ندارم را تا دقیقه‌ی نود انجام ندادم.

در حالی که قرار بود فردا ساعت دو ماکت را آلبومی که سه طرحش مانده بود تحویل بدهم دست به دامن دخترخاله و دختردایی‌ام شدم.

التماس‌کنان و حتا دستوردهان که: «شما رو ابلفضل پاشید بیاید اینو کامل کنیم.»

البته که بخش جالب این است که بلافاصله بعد از اینکه خیالم راحت شد که تنها نیستم و دخترخاله‌ام به یاری‌ام می‌شتابد، سرعت دستم رفت روی هزار و نصف کار را خودم پیش بردم.

اما اگر این دو دخترخاله و دختردایی نبودند، من مسلمن این درس را افتاده بودم. از همین تریبون از آن‌ها بسیار بسیار تشکر می‌کنم.

 

درباره‌ی ماکت‌سازی

معماری برای من رشته‌ای متفاوت از رشته‌های قبلی است. نه چون معماری است. چون من قصد کرده‌ام به این رشته، این بار متفاوت نگاه و برخورد کنم.

با خودم عهد کرده‌ام در این رشته دیگر حواسم به کیفیت و پیش‌برد کار باشد. اما، بازهم، خیلی موفق نیستم.

خلاصه. در ماکت‌سازی مهم است که؟

اول بگذارید ببینیم ماکت‌سازی از نگاه من چیست.

ماکت‌سازی ساخت و تبدیل نقشه‌ای که کشیده‌اید در سایز کوچک است.

یعنی شما به طرح همه‌ی دیوارها و کف‌ها و سقف‌ها و پنجره‌ها نیاز دارید.

باید از روی این دیوار و کف‌ها فوم‌ها را برش بزنید. نکته‌ی مهم در اینجا در نظر گرفتن محل اتصال برای برش‌هاست.

وقتی دو دیوار را به یکدیگر می‌چسبانید یکی باید به اندازه‌ی پهنای فوم کوچک‌تر باشد.

مکشل من اما با ماکت‌سازی این است که نیاز به صبوری دارد. دقت؟ سرعت خب دقت را پایین می‌برد و من؟

صبر می‌کنم تا دیر شود و بعد وقتی دیر شده است با سرعت هزار شروع به انجام کار می‌کنم.

در ماکت‌سازی محل اتصال‌ها و ریزه‌کاری‌ها مهم است.

خلاصه که… این روزها، منم و ماکت‌سازی.

در راستای این نیاز که باید صبورانه چیزها را ریز و تمیز برش بزنم و با دقت به هم متصل کنم، این روزها دسعی می‌کنم آرام‌تر باشم. شمرده‌تر حرف بزنم و کندتر قدم بردارم.

شاید که آرام قدم برداشتن در راستای بهتر ماکت ساختن هم کمکم کند.

مغلوب من

از شما می‌پرسم: «از کجا می‌توان گفتگویی خوب را شروع کرد؟»

البته اگر بتوان این پست را گفتگو نامید.

به جای شما جواب می‌دهم: «بهترین شروع زمان و مکان است.»

باز برگشته‌ام به «خانه‌ی روانپویشی»ِ قدیم که این روزها «مرهم» نامگذاری شده است.

امروز دوشنبه است. روزی که قرار بود فردایش یعنی سه‌شنبه ماکت را تحویل بدهم.

من ترم دوی معماری را همین دیروز با آخرین امتحان کتبی و قرار بود فردا با تحویل ماکت تمام کنم.

دانشگاه ازاد درس می‌خانم. در قم. قم. بله قم.

این روزها موضوع جدید در زندگی‌ام پاره‌وقت کار کردن است.

یکی از علایقم بعد از دیدن سریال‌های کره‌ای پاره وقت کار کردن است.

در سر دارم پستی مرتبط با انتخاب رشته‌ی معماری بنویسم اما چون امروز فقط می‌توانم از خودم حرف بزنم، بیخیال آن می‌شوم.

خلاصه.

 

این روزها چه می‌کنم؟

بیخیال ورزش کردن شده‌ام. در هفته سه روز سه چهار ساعت به مرکز می‌آیم. شدیدن در روحیه و پیشرفت کارهایم تاثیر دارد.

امتحان‌های آنلاین را با غلظت تقلب می‌کنم. اتاقم را برای افزایش انگیزه و پذیرش با علایقم تزئین می‌کنم.

سریال و فیلم می‌بینم. و به نظم فکر نمی‌کنم.

خوره زیاد است.

چیزهای زیادی در درونم میل به بلعیدنم دارند. این روزها پررنگ‌ترین چیز در من خودشرزنشگری است.

چرا تلاش نمی‌کنی؟ چرا دست از تلاش می‌کشی؟ مگر به هدف رسیده‌ای؟ مگر اصلن تو به جایی رسیده‌ای؟ این اعتماد به نفس از کجاست؟ بیکار نمان ارواح جدت. تو هیچوقت موفق نمی‌شوی. تلاش‌هایت هیچوقت کافی نیست. بی‌فایده است به تو نباید امید داشت.

دمی عمیق می‌کشم. برای خودم چای ریخته‌ام. این روزها عادت کنترل مقدار آب را کنار گذاشته‌ام.

کمی سردرد دارم. بوی عود در مرکز پیچیده. آهنگی که پخش می‌شود مرا از خودم دلگیرتر می‌کند.

روزهای زیادی را با خودم گذرانده‌ام. عاطفه روزهای زیادی را از سرگذرانده است. اما گویی برای پذیرش خودمان یک عمر کافی نیست.

شاید باید مثل افسانه‌ی تناسخ بارها و بارها و بارها متولد شد تا بل‌اخره آنی شد که باید. خود را پذیرفت.

بارها و بارها خود را در آغوش کشیدن. بارها و بارها بحث‌ها را به صلح کشاندن. بارها و بارها بر شونه‌ی خود گریستن. کفایت نمی‌کند انگار هیچ تعدادی‌اش.

برای پذیرش خود باید تا کجا و چطور پیش رفت که بل‌اخره جواب دهد؟

 

شاید هم نباید به خود زد.

سوال این است که پس باید به کی زد؟ اگر این منم که با من می‌زی‌ام و این شخص است که مانع منِ ایده‌آل است پس باید از چه کسی خورده گرفت؟

بحث دارد از کنترلم خارج می‌شود. یک بار دیگر جمع‌بندی می‌کنیم پس.

موضوع چیست؟ من. باز برگردم به عادت سراغ اینکه چرا باید مرا بخانید؟ جواب: «شاید بخش‌هایی از خودتان را بیابید.»

این روزها بزرگ‌ترین چالش برای من منظم بودن است. دلم می‌خاهد نظمی تقریبی در هر چیز برقرار باشد. قبلن هرگز اینطور نبوده‌ام. من در تمام طول عمرم کاملن از بی‌نظمی‌ام راضی بوده‌ام. بی‌نظمی به من احساس رهایی می‌داد و برعکس، نظم احساس خفقان.

بعد از یک سال فکر کردن با نگاهی متفاوت اما این روزها نظم را تنها راه رهایی‌ام از تشنج افکار و احساس می‌دانم.

کمی هم این تفکر به من وایب دیوانگی می‌دهد. مثلن نگرانم از آن وسواسی‌های عجیب شوم. بگذریم.

 

موفق اما نیستم

 

موفق اما نیستم. هیچ نظمی حتا یک هفته هم در من ثبات ندارد. تنها نظم ثابت در زندگی‌ام گریز و پرش از نظم و اراده به بی‌نظمی و زمینگیر شدن است.

این شده است فرسایشی‌ترین جریان.

و فرسایشی‌اش برمی‌گردد به کجا؟

به همان جمله‌های قبل. سردرد به من غالب می‌شود.

مغلوب شده می‌خاهم متن را وسطش رها کنم.

از من بپرسید سختی‌اش در چیست که نمی‌توانم؟

در اینکه آسان‌ترین کار برایم نتوانستن است چون از من همین توقع را دارند.

مغلوب شده من. به سردرد و سرزنش‌ها.

حتا خودم هم از خودم توقع شکست دارم. چه توقعاتی.

منفورترین فکتِ لازمِ جهان، خاکستری

لبم را تا عمق سه متری کنده‌ام. از عمقی به ارتفاع یک کف تا سقف. باور نمی‌کنی؟ جلو بیا و نگاه کن.

استخان‌های پای رساتم درد می‌کند. در حین جاروبرقی کشیدن جارو برقی افتاد روی ساق پایم.

امروز هم در کانالم متنی منتشر کردم و هم در اینجا برایت نامه می‌نویسم.

بگذار از مکان دیگری شروع کنم. بله. این روزها، هنوز هخم، از معماری لذت می‌برم.

این ترم درس‌های خیلی سنگینی دارم و از سنگین بودنشان ناراحت نیستم. اتفاقن، ترجیحم این است زیرِ چالش‌هایشان بمیرم و تمام شوم.

اغراق شد.

نمی‌نویسم این روزها. می‌دانی؟ ننوشتن آدم را آرام آرام می‌پوساند.

برای نپوسیدن مجبورم. در دفترچه‌ای کوچک که حتا اگر روزها در آن چیزی ننویسم باز هم همراهم دارمش، جمله‌هایی می‌نویسم.

وقتی می‌نویسم حالم بهتر است.

این روزها عاطفه‌ی غریبی شده‌ام. خودم را نمی‌شناسم. به نظرت ببینی‌ام، بشناسی‌ام؟

نمی‌دانم. به بدبخت نبودن عادت ندارم. خوشبختی هم از نظرم معنا ندارد. جمله‌هایم بهم ریخته‌اند.

از چه می‌هاستم بگویم؟ از خامستری.
حالم از خاکستری بهم می‌خورد این روزها می‌دانی؟ خاکستری بودن. خاکستری دیدن.

آدم در حقیقت، دوستِ عزیز، باید بتواند بدبختِ بدبخت یا خوشبختِ خوشبخت باشد.

خوشبخت بودن در عین بدبختی روح را از پا در می‌آورد. باورم کن. گناهکار بودن وقتی ایمان در قلب می‌چرخد قلب را پاره پوره می‌کند.

نمی‌توانی قاتل شوی در چنین دنیایی. نمی‌توانی آنکه به تو خیانت کرده را بکشی چون می‌دانی غیرمستقیم تقصیری ندارد.

دنیایی که خشمت برای قاتل شدن کافی‌ست اما نمی‌توانی قاتل شوی فایده‌ای ندارد می‌دانی؟

حرف‌هایم وحشتناکند. مرا به وحشت می‌اندزاند.

اما بگذرا برایت بازش کنم.

می‌دانی از چی حرف می‌زنم دوست عزیز؟

خودم هم نمی‌دانم. دقیقن از همین حرف می‌زنم. این روزها تصمیم می‌گیرم به تنبلی و فاصلخه غلبه کنم و چیزی بنویسم. اما تا شروع به نوشتن می‌کنم تک به تک همه چیز شروع میکند به رنگ باختن.

این روزهنا همه چیز برایم آفتاب‌پرستی می‌کند.

ساعاتی به رنگی و ساعاتی بعد به رنگ دیگری.

و من، ماکتِ مورد نیاز برای فردا را نساخته. باید که صبح زود بلند شوم و به باشگاه بروم.

می‌دانی که دوستت دارم؟ شاید نه چون تو دوست داشتنی هستی، که تداخلی ندراد احتمالن هستی. چون من بدونِ دوست داشتنِ کسی ارزش و معنایی ندارم. هوم؟ چرا معنای من باید دوست داشتن یا نداشتن کسی باشد؟ شب بخیر.

بلند شو

آشفتگی پررنگ‌ترین بودنم در اینروزهاست.

نه آشفته به معنای تشویش. آشفته به معنای سردرگم بودن و آگاه بودن از این سردرگم بودن.

آتش بس اول جنگ. امروز چندم است؟ شانزدهم انگاری.

روزهاست که نوشتن را کنار گذاشته‌ام. مطالعه را هم.

روزهاست که گمان می‌کنم نوشتن، انتخابی اشتباه بوده و زمان اشتباهم سر رسیده.

نمی‌دانم کجای کار هستم یا چه می‌کنم. نمی‌دانم به سمت چه باید بروم و چه چیزی را فرا بخانم.

تنها چیزی که می‌دانم این است که باید از چیزی نترسم و از خودم بودن دست نکشم. از تلاش برای بهبود و اصلاح خودم خسته نشوم و اگر خسته شدم هم باز خودم را بازیابی کنم.

تنها چیزی که در این روزها تشخیص می‌دادم گیر افتادن در چرخه و فضایی بود که بوی آشنایی می‌داد.
سال‌های زیادی را در این وضع بوده‌ام. سال‌هایی که مدام از آن‌ها یاد می‌کنم و به آن‌ها اشاره می‌کنم.

سال‌هایی که زندگی‌ام به ذهن محدود شده بود. جسمی که چون خوناشامی خنجر خور ده و خابیده در تابوت حبس رخت‌خاب و خانه‌ای بود اما روحی که در خیال به سمت زندگی پرواز می‌کرد.

حالا ولی سال‌ها گذشته است و من باز، به لطف جنگ، افتاده‌ام. جسبیده به ذرات خاک در خانه که حتا نسیم هم به سختی به داخل راه پیدا می‌کند تا مرا جابه‌جا کند.

سری که روی بالش است و مغزی که از فعالیت و زندگی به سریال‌ها می‌گریزد.

امروز باز رفتم روی صندلی درمان نشستم و گفتم: «نمی‌دانم من نمی‌خاهم زندگی کنم.»

و او ئپرسید: «پس اینجا چیکار می‌کنی؟»

و من جواب دادم: «این حداقل کاریه که انجام می‌دم.»

امروز خانم ملاعلی به من گفت جنگجو. خب جنگجو… تعریف به حساب میاید اگر چه امروز ترجیح می‌دادم جنگجو نباشم و گفتم کاش به جای جنگجو بی هیچ تمایلی به درگیری باشم.
نمی‌دانم. حتا نمی‌توانم بنویسم. انسجام از افکار و ذهنم پریده است.

و من فقط می‌دانم که باید بنویسم.

از چی؟

از اینکه خب… همه‌ی جنگ‌ها و شکست‌ها و افتادن‌ها یک‌جور نیستند.

دردی که مرا می ‌آزرد این بود که گمان می‌کردم این افتادن، افتادن قبلی است. آن در خود فرو رفتن و در نیامدنی که در آن سال‌ها تجربه کردم.

خانم ملاعلی امروز گفت: «اتفاقات زیادی باعث رخوت و افتادن می‌شن. جنگ. از دست دادن عزیز. خیانت. ولی این، اون نیست. اینقدر ازش نترس.»

و خب. اناگار همین کافی بود تا بدانم من قرار نیست دوباره آنقدر زمان و جان خرج این زمین کنم تا بتوانم از آن جدا شوم.

گوشت و خونم با خاک نیامیخته. این، فقط دراز کشدنی است که همه درگیرش هستیم.

درست نمی‌فهمم چه می‌گویم.

شب بخیر.

روزهای جنگ

 

در این روزهای عجیب و غریب که معلوم نیست چیکاره‌ایم و قرار است چیکاره باشیم چه کنیم؟

نوشتن را شروع کنیم.

 

نوشتن چیست و چرا باید به زندگی‌مان اضافه شود؟ نوشتن یعنی برداشتن قلمی و طرح زدن افکاری بر کاغذ. منظورم از نوشتن در این پست آن زور زدن برای حرف قلمبه نیست. دارم از برداشتن سالنامه‌ای و نوشتن افکارمان بر کاغذ حرف می‌زنم.

این نوشتن با عینیت دادن افکارتان بر روی کاغذ به شما کمک می‌کند که بهتر به خودتان آگاه شوید تا بهتر بتوانید با افکارتان رفتار کنید.

پس؟ پس توصیه می‌کنم در این روزها قلم و دفتری را انتخاب کنید و با این تیتر شروعش کنید:

«در روزهای جنگ»

و در روزهای جنگ چه شد؟ با خودم شروع می‌کنم. این جنگ وقتی شروع شد که سریال کره‌ای جدیدی را برای دیدن انتخاب و شروع کرده بودم. «شکارچیان شگفت انگیز»

روز اول ناباورانه به سریال دیدنم ادامه دادم. چرا که با خوش‌باوری فکر می‌کردم: «هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. مگر احمق است که ایران را بزند؟ ایران قوی‌تر از این حرف‌هاست.»

باور سطحی‌ای که با خوشبینی برای آسوده‌خاطر کردن خودمان اکثرمان به خودمان تلقین می‌کردیم.

از روز دوم ولی آرام‌آرام ترس به جانم ریخت. خیلی نرم و مهربان شروع کردم به ترسیدن. اول دیدم که فرماندهانمان را کشته‌اند. بعد دیدم که تشویش در مردم ریخته. بعد دیدم که کشورمان، مورد حمله‌ی اسرائیل قرار گرفته و کشورهای آسیب‌دیده از اسرائیل پیش ذهنم نقش بست. سوریه. عراق. لبنان. فلسطین.

و مرحله‌ی بعدی باور واقعی‌ام به ارتش و کشورم بیرون زد. احساس ضعف. ضعفی که به خورد ناخودآگاه‌مان داده بودند. شروع کردم به جمع کردن کوله. در آن لباس و خوراکی و ضدآفتاب و دارو ریختم. بدترین شرایط را تصور می‌کردم. بدترینِ بدترین. و این بدترین فلجم می‌کرد.

همه‌ی کار و بارم را ول کرده بودم. تک‌تک عادت‌ها. نوشتن. خاندن. خندیدن حتا. کار کردن. برنامه ریزی کردن.

شده بودم اخبارخاندن و خابیدن و سریال‌دیدن. هنوز هم زیاد می‌خابم البته. واکنش غیرارادی‌ام به ناخوشی خاب است. به ترس و هر چیزی که ناخوش‌کننده باشد.

یا در سریال خودم را نشئه می‌کردم که ترس به سراغم نیاید یا در اخبار خودم را خفه می‌کردم بلکه امنیتی از اخبار بتراوشد. یا که در خاب از دنیا و آدم‌بودنم دور می‌شدم.

تا این‌که اخبار تلگرام را رها کردم و به ایتا رفتم. برای متعادل بودن هر دو را دنبال کردم. کانال‌های زیادی را دنبال کردم. فقط پیام‌هایی که زیاد تکرار می‌شدند را باور کردم. موضوعاتی که همه تایید می‌کردند.

در تلگرام اوضاع ایران خراب بود در ایتا اوضاع اسرائیل. از جایی به بعد هم همه‌ی کانال‌ها یک صدا شدند. هم از پهپادهای فعال در شهرها می‌گفتند و هم از تعداد موشک‌های ارسال شده و هم از موفقیت‌های ایران و هم از شهدا.

همزمان با باورم به سپاهی و ارتشی‌های کشورم، آرامش به قلبم برگشت. آرام‌آرام باور کردم که این جنگ باخت ندارد. نه به آن معنا که نشود که اسرائیل و امریکا پیروز شوند، به این معنا که مهم نیست چه کسی پیروز شود.

با امید به اینکه ما پیروز می‌شویم، به این نتیجه رسیدم پیروزی وابسته به اینکه در نهایت کی غالب می‌شود نیست. وابسته به این است که در کدام سمت ایستاده‌ای.

پس هنوز هم سعی می‌کنم احتمال مغلوب شدن را در ذهن حفظ کنم که احمق یا خوشبین نباشم.

با اینکه به مردان کشورم اعتماد یافته‌ام. کوله‌ام هنوز هم آماده روی پله است. اما وسایلش کم‌کم برای زندگی عادی به داخل خانه کشیده می‌شوند. مثل ایرپاد و ضدآفتاب.

و این‌ها را می‌گویم که از مسیری که در این روزها طی کردم بگویم که یادم نرود چه شد و چرا به اینجا رسیدم.

چرا می‌گویم بنویسید و چرا نیاز دارم بفهمم چه شده و در چه وضعی‌ام؟

چون علم به اینکه در چه وضعی هستی و چطور در این وضعی و چی شد که به اینجا رسیدی در آدم احساس تسلط و امینتی حداقلی ایجاد می‌کند.

پس چطور است شما هم شروع به نوشتن کنید؟

شاید اکثرمان یا مجبور به دورکاری شده‌ایم یا این روزها تقریبن فعالیت جدی و کاری‌ای نداریم.

در این روزها به عنوان کسی که شدیدن مضطرب شد و هنگ کرد، و الان حال و روزش بهتر است توصیه می‌کنم بنویسید. از حالتان و ترس‌هایتان بنویسید. حتا با جزئیات به بدبین‌ترین حالت شرح دهید که می‌ترسید چه اتفاقی برای خودتان و کشورتان و اطرافیانتان بیفتد؟

و بعد دانه‌دانه منطقی و حتا خوشبینانه ردشان کنید. حتا اگر خیلی خوشبینانه ردشان کنید هم بعد از دیدن بدبینانه‌ترین حالت و خوشبینانه‌ترین حالت بعد از چندی به تعادل می‌رسید.

پس؟

بنویسید.

قلم و کاغذ بردارید و بنویسید تا بهتر احساسات و افکارتان را مدیریت کنید.