آزادانه

کاکتوس. کاکتوس؟

« حس می‌کنم وقتی من رو از دور می‌بینن از من خوششون میاد. وای چه دخترِ زیبایی. چه جالب و

» ادامه

خسته

دلم نمی‌خواهم بنویسم. کلِ روز را از نوشتن گریخته‌ام. کلِ روز را؟ کلِ دیروز و امروز را. برایِ از پا

» ادامه

راه به کجاست؟

خسته‌ام. روحی. جسمی. نگرانی‌ای روحی به جسم رخنه کرده است. شاید کسی نداند ولی من می‌دانم که جسم بهانه می‌گیرد.

» ادامه

از چی بنویسم؟

دراز کشیده‌ام. در همان اتاقِ دلگیرِ حسینیه در مشهد. پنکه‌اش خاموش است. نمی‌دانم در مورد چه موضوعی انتشار کنم که

» ادامه

من و تهران

هیچوقت احساس نیاز یا علاقه به مهاجرت نداشتم. به هیچ شهری. گاهی که دلتنگ باران می‌شدم با خودم می‌گفتم:« شاید

» ادامه

امروز چه اتفاقی افتاد؟

می‌گوید یادداشت روزانه بنویسید. می‌خواهم یادداشت نویسی را جدی بگیرم. امروز چه اتفاقی افتاده است؟ نمی‌دانم در روزهایِ گذشته دقیقا

» ادامه

من و بغل

محکم بغلش کرده‌ام. به عادت؟ خیر. به آگاهی. من بغل را چیزِ کمی نمی‌دانم، یا چیزی عادی. اینکه انسان‌ها به

» ادامه