آزادانه

خونه

_بازم از غم می‌خوای بنویسی؟ _آره. _بازم؟ _گوش کن. _هوم؟ _رفته بودم سمینار استادم تهران. _خب؟ _یه بار دیگه می‌گم.

» ادامه

حالت چطوره؟

به یاد می‌آورم آن روزها را. و حس می‌کنم این روزها هم شبیه آن روزهاست. دلم می‌خواهد دستِ همه‌یِ انسان‌ها

» ادامه

از تو

می‌خواهم از تو بنویسم؛ با علم به اینکه به درستی تو را ندیده‌ام. به اندازه‌یِ کافی به تو نزدیک نشده‌ام.

» ادامه

1402/05/04

لپ تاپ را باز می‌کنم و می‌نشینم. گوشی‌ام شارژ ندارد پس تا جایی که بتوانم واردِ سایت شوم به اینترنتش

» ادامه

در گرما سردش است

لعنتی خواب پنجه‌اش را پسِ سرم گذاشته است و می‌خواهد سرم را به بالش بکوبد. کولرگازی را خاموش کرده‌ام. تابستان

» ادامه

ویارِ سلولی

زن‌ها وقتی حامله می‌شوند، و انسان‌هایی که بخشِ زیادی از زندگیِ خود را باردارند بدونِ اینکه فرزندی در بدنِ خود

» ادامه

پادشاه

با سرعتِ زیادی رانندگی می‌کند. با برف پاک‌کن می‌رود در باکِ بنزینِ ماشین‌ها. به این حجم از تند رفتن عادت

» ادامه

من چقدر تنها هستم؟

من این‌همه تنها هستم؟ من چقدر تنها هستم؟ حرف مشاورم در گوشم می‌پیچد که می‌گوید:« هیچوقت هیچکس پیدا نمی‌شه که

» ادامه