عاشق بودن یا نبودن؟
«عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» دستِ راستش را رویِ میزِ
«عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» «عاشق بودن یا نبودن؟» «بودن» دستِ راستش را رویِ میزِ
غم. اعتراف کن تو هم از دست من خستهای. اعتراف کن اگر میدانستی من چه بدپیلهای هستم و مدام
یکدوسه. یکدوسه؟ چک میکنیم. این احتمالا تریبونی جدید است. این یادداشت خبر از این میدهد که من از این لحظه
چشمانم میسوزند. نه برایِ زیاد کردنِ پیازداغ یا توضیح و تفسیر یا آمیختنِ تخیل به متن؛ واقعا میسوزند. یا اعصابم
در ذهنم است از کسی که حسابی اهلِ خواندنِ رمان است بخواهم به من رمانی پیشنهاد بدهد؛ رمانی که حسابی
آمدم بگویم:« جانی برای فکر و نوشتن در من نمانده.» خواستم از تو بنویسم، روحم فرار کرد. خواستم از روابط
این بار از غم مینویسم. غم. بازهم از غم مینویسم. همیشه از غم مینویسم. اینبار از غم با جایگاه و
درست این است که تا قبل از نه شب منتشر کنم، ولی « منتشر نکرده نخواب» هم کم چیزی نیست.

من؟ من آدمِ زودرنجی هستم. پر توقع. حس میکنم این پرتوقعی به این خاطر است که تمامِ تلاشم را میکنم

از جمله عوارض یا مزایایِ رفتن به جساتِ تراپی آگاهیِ بیشتر در زمانِ حال به اتفاقاتِ درونی است. یعنی شاید
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی