وبلاگ

خجالت

به نیتِ دیدنِ طلافروشی می‌رویم. ولی همه بسته‌اند. پاساژ شهرِ بلوار امین. طبقه‌ی اول. من جلو می‌روم سحر پشتِ سرم.

» ادامه

تولد افکار

همه چیز از سریال‌های کره‌ای شروع شد. وگرنه منِ آفتاب‌مهتاب ندیده را چه به خریدن قهوه با فلاسک از کافه؟

» ادامه

اتاق او

خارج از چهارچوب در می‌ایستد. شانه‌ی چپش را به چهارچوب تکیه می‌دهد. او به اتاق نگاه می‌کند. من به او

» ادامه

با خشم خود چه کنیم؟

دو هفته‌ی پیش می‌خواستم پستی دراین‌باره بنویسم. حتا نوشتم. ولی در نمی‌آمد. یعنی درنیامد. پس در پیش‌نویس‌ها ذخیره‌اش کردم و

» ادامه

جان دلم

جان دلم تو هیچ ایده‌ای نداری که چقدر برایم مهم و عزیزی. ایده‌ی من هم از اینی که دیدم فرسنگ‌ها

» ادامه

شب قدر

این روزها موضوعات زیادی برای پست‌های سایت به ذهنم می‌رسد ولی سعی می‌کنم طبق اصولی پیش بروم. چیزی را که

» ادامه

من و مد

مد و من. من و مد. عجق. عجب؟ عجب؟ ماجرای من و مد به فرارم از نوشتن برمی‌گردد. مادر من

» ادامه