تو نمیتونی چیزی جز چیزی که هستی باشی
«منم خوبم مرسی تو چطوری؟» «اونطوری که کانالمه؟(:» «مسلما متنی ک مینویسی مثل نقاشییه ک یکی میکشه گویای درونته»
«منم خوبم مرسی تو چطوری؟» «اونطوری که کانالمه؟(:» «مسلما متنی ک مینویسی مثل نقاشییه ک یکی میکشه گویای درونته»
متکایی بزرگ و پهن. کمر از بالای گودی رهاشده روی آن. سر از تاج چسبیده به زمین. از بالای
تصور کن. سرما به استخانهاش دویده. پهلوهاش از سرما ریزلرز میروند. دندان به نکوبیدن قفل کرده. روح. روحلرزهای کل

این نامه خطاب به کسی نیست. بگذار اینطور فرض کنند. فرض کن. من خیلی عادی در گوگل بودم که تصمیم

متهعد بودن را شروع کردهام. نه نه، از اول. خودم را از دو طرف با دو حلقه به بند کشیدهام.
به مفید. به فلکهاش. به برج تجاریاش. به آسانسورهای طلاییاش. به طبقهی هشت، با دو تابلویی طلایی. به خانهی روانپویشی.
امروز برای اولین جلسهی این ماه رفتم باشگاه، چشمت روز بد نبیند قربانت شوم. قصد دارم از این به بعد
بیایید کمی باهم دربارهی شبهای روشن داستایوفسکی صحبت کنیم. نگاهی به داستانش بندازیم و نظرهایمان را دربارهی شخصیتهایش بنویسیم و
بعد از یک روزِ طولانیِ کاری با اصرار شرایط را فراهم کردم تا پیادهرویِ طولانیای هم به روزم اضافه کنم.
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی