زندگی شکوه عجیبی دارد؟
دوباره از کانالم به سایتم میگریزم. تا خودم را کم حس میکنم از کانال به سایت میگریزم. ای پنج نفری
دوباره از کانالم به سایتم میگریزم. تا خودم را کم حس میکنم از کانال به سایت میگریزم. ای پنج نفری
دختری زیبا و بااستعداد که دربهدر دنبال مردی از دنیای قصهها در دنیای واقعی است. اولین سوالی که به ذهن
گفت این جویدن کتاب است نفهمید این جویدن توست تو را مزه میکنم مدام تکههای دوست داشتنت را از راستدندانها
مردی با بدنی چِغِر که همهچیز را در زندگی در لحظه میبیند و هیچ هوسی را نادرست نمیداند و این
صفحهی اول کتاب مادام بوآری با ترجمهی مهستی بحرینی. دور این جمله را با خودکار خط میکشم و دو نقطه

«با مژههایم زخمهای تو را جمع کردم و در آغوش کشیدم مردم به گریه افتادند از آتشی که مرا گرفته
همه چیز از سریالهای کرهای شروع شد. وگرنه منِ آفتابمهتاب ندیده را چه به خریدن قهوه با فلاسک از کافه؟
دو هفتهی پیش میخواستم پستی دراینباره بنویسم. حتا نوشتم. ولی در نمیآمد. یعنی درنیامد. پس در پیشنویسها ذخیرهاش کردم و
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی