
الهه نصیری امروز دربارهی پست قبل حرف زد و گفت که چرا پست دیگری نبوده. این پستها را دوست دارد

کش ساتنِ صورتی را از موهایم جدا میکنم. بلند میشوم. چراغ مطالعه را روشن میکنم و لامپ اتاق را خاموش.

ابر کل آسمان را پوشانده. سفیدی در همهجا پهنست. باران نمیبارد. به تخت تکیه داده، به پشتی پا چسبانده، ماهیتابهی
متکایی بزرگ و پهن. کمر از بالای گودی رهاشده روی آن. سر از تاج چسبیده به زمین. از بالای
تصور کن. سرما به استخانهاش دویده. پهلوهاش از سرما ریزلرز میروند. دندان به نکوبیدن قفل کرده. روح. روحلرزهای کل
به مفید. به فلکهاش. به برج تجاریاش. به آسانسورهای طلاییاش. به طبقهی هشت، با دو تابلویی طلایی. به خانهی روانپویشی.
امروز برای اولین جلسهی این ماه رفتم باشگاه، چشمت روز بد نبیند قربانت شوم. قصد دارم از این به بعد
«تو آزادنویسیم چهارپنج خط پشت هم و تودرتو نوشتم باورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردیباورشکردی. و بعد از چهارپنج خط نوشتم اونم باور کرده بودی.»
مهمترین رابطه در زندگیمان، رابطه با خودمان است. درست است؟ گاهی درست وقتی روزهاست دلخوشی که رابطهات با خودت در
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی