به قربانِ رگهایِ سفیدیِ چشمت شوم یا بیمزهبازیست؟ از رگهایِ متورم چشمت خواندم که دلتنگم شدهای. رو کن خودت را،

بود و نبودهای قرار: قرار نبود بر روی زمین رهایم کنی. قرار نبود نخم را تا این فاصله از خودت

_دیگه بغلش نمیکنم. +کیو؟ _نوزادِ دخترخالهامو. +چرا چی شده؟ _وقتی بغلش میکنم تراکم سلولهای قفسهی سینهام میره بالا. میخندد:« یعنی

خوابش نمیبرد. قلبش شکسته بود. دوستش به دوستی دیگر گفته بود:« نمیدونم چه مرگشه دو روزه قیافه میگیره.» پتو را

کادوی تولد چه میخواهی؟ برنامهی آیندهات چیست؟ برای عید لباس چه میخری؟ هدف و ایدهآل شغلیات چیست؟ گرفتن. به دست

در کامپیوتر نوشتم: خودم و خدا بدانیم که چقدر خوب دارم از پس انسان بودن برمیام. این جمله حسی عجیب
احساس تعلق احساس غریبیست. من حس میکنم به نوشتن تعلق دارم. و این حس مرا به اینجا کشانده. همین…
این سایت برای عاطفه عطایی است. ۲۰۲۵-۲۰۲۳ Ⓒ
طراحی و پشتیبانی: دانیال مرادی، سعید قائدی