آزادانه

گفتگو

گفت: تو این یه ساعت لحظاتی بود که خودت رو ببینی؟ گفتم: چجوری خودمو ببینم؟ گفت: هیجانات و علاقه ات

» ادامه

جمله‌نویسی

به قربانِ رگ‌هایِ سفیدیِ چشمت شوم یا بی‌مزه‌بازیست؟ از رگ‌هایِ متورم چشمت خواندم که دلتنگم شده‌ای. رو کن خودت را،

» ادامه

لعنت

لعنت. لعنت به روزی که دیدمت. لعنت به روحت که روحم را شیفته کرد. لعنت به قلبم که بدونِ اطلاعِ

» ادامه

نمانی

گفتم لمسم کن. گفتی دستت را بگیرم کافی‌ست؟ گفتم کنارم باش. گفتی به وقت خواب عالی‌ست. گفتم نیازت دارم. گفتی

» ادامه

تراکم سلولی

_دیگه بغلش نمی‌کنم. +کیو؟ _نوزادِ دخترخاله‌امو. +چرا چی شده؟ _وقتی بغلش می‌کنم تراکم سلول‌های قفسه‌ی سینه‌ام می‌ره بالا. می‌خندد:« یعنی

» ادامه

تَرَکِ تازه

خوابش نمی‌برد. قلبش شکسته بود. دوستش به دوستی دیگر گفته بود:« نمی‌دونم چه مرگشه دو روزه قیافه می‌گیره.» پتو را

» ادامه

چون عشق…

آدم خاصی بود. هر وقت نگاهش می‌کردی غمی در چشمانش بود. ناخوش‌احوالی برایش عادت بود یا بازی نمیدانم. اکثر مواقع

» ادامه

چرخ و ستون

کادوی تولد چه می‌خواهی؟ برنامه‌ی آینده‌ات چیست؟ برای عید لباس چه می‌خری؟ هدف و ایده‌آل شغلی‌ات چیست؟ گرفتن. به دست

» ادامه

پلاک: گذر موقت

در کامپیوتر نوشتم: خودم و خدا بدانیم که چقدر خوب دارم از پس انسان بودن برمیام. این جمله حسی عجیب

» ادامه