وبلاگ

از دنیا نترس؟

هرگز نتوانستم نگاهِ غم‌زده و غمگینِ خودم را به درستی ببینم ولی؛ تواستم غم و ترس را در نگاهِ کسی

» ادامه

حالت چطوره؟

به یاد می‌آورم آن روزها را. و حس می‌کنم این روزها هم شبیه آن روزهاست. دلم می‌خواهد دستِ همه‌یِ انسان‌ها

» ادامه

گرمم شده است. نگاهی به اطراف می‌اندازم. هوای کافه خوب به نظر می‌رسد. همه نشسته‌اند. در آسایش و آرامش سفارششان

» ادامه

از تو

می‌خواهم از تو بنویسم؛ با علم به اینکه به درستی تو را ندیده‌ام. به اندازه‌یِ کافی به تو نزدیک نشده‌ام.

» ادامه

1402/05/04

لپ تاپ را باز می‌کنم و می‌نشینم. گوشی‌ام شارژ ندارد پس تا جایی که بتوانم واردِ سایت شوم به اینترنتش

» ادامه

در گرما سردش است

لعنتی خواب پنجه‌اش را پسِ سرم گذاشته است و می‌خواهد سرم را به بالش بکوبد. کولرگازی را خاموش کرده‌ام. تابستان

» ادامه

نامه

به نام خدا اولین نامه‌ای‌ست که در وبلاگم منتشر می‌شود. اصلا حرکتِ امنی نیست. کنترلِ کلام و افکار و احساساتم

» ادامه

قمار

ناخنم را در فویلِ قرص فرو می‌کنم. با صدایِ تقی پاره می‌شود. ناخنم را که بیرون می‌کشم فویلش هم بالا

» ادامه

میرانامیرا

دمی سنگین می‌کشم. دوباره جملاتش را تکرار می‌کند. «بهترین زمان برایِ دریافتِ دعایِ نامیرایی بیست تا سی سالگیه. باید یه

» ادامه