داستان

می‌شود

لباسی بلند و صورتی رنگ به همراهِ روسری‌ای صورتی سر می‌کند. آرایشی حداقلی ولی زیبا انجام می‌دهد و حاضر و

» ادامه

ماه

دراز کشیده بودم روی تشک. آرام کنارم دراز کشید. سرم را به طرفش چرخاندم ببینم چه میکند، به کدام سمت

» ادامه

جهانی دیگر

جهانی وجود دارد. نه در زمین. نه در آسمان. میانِ زمین و سِمان. ترک موتور نشسته بودم و می‌رفتیم. دیدنِ

» ادامه

دوستِ سوسکی

می‌شود گفت، روز سختی بود. یا نه. حتی می‌شود گفت روز سختی نبود، آسان بود. مهم نیست. مهم این است

» ادامه

شگفتا

دستانش را از پاهایش فاصله داد تا راحت‌تر عروسکی که در آغوش دارد را تکان دهد. بالا پایین. بالا پایین.

» ادامه

دسته گلِ سواری

غروب در حال تمام شدن بود و این خیابان، مثل همیشه اش در این ساعت رو به انفجار بود. صدای

» ادامه

تراکم سلولی

_دیگه بغلش نمی‌کنم. +کیو؟ _نوزادِ دخترخاله‌امو. +چرا چی شده؟ _وقتی بغلش می‌کنم تراکم سلول‌های قفسه‌ی سینه‌ام می‌ره بالا. می‌خندد:« یعنی

» ادامه

تَرَکِ تازه

خوابش نمی‌برد. قلبش شکسته بود. دوستش به دوستی دیگر گفته بود:« نمی‌دونم چه مرگشه دو روزه قیافه می‌گیره.» پتو را

» ادامه

چون عشق…

آدم خاصی بود. هر وقت نگاهش می‌کردی غمی در چشمانش بود. ناخوش‌احوالی برایش عادت بود یا بازی نمیدانم. اکثر مواقع

» ادامه

پیچیده در کاپشن

خیابان زنبیل آباد، از چهارراهِ ورزشگاه حیدریان تا فلکه ی زنبیل‌آباد، وقتی بیکار بیکار شهر را می‌چرخیدیم. دختری چادری ترکِ

» ادامه