آخرین مطالب

دبیر ریاضی‌ای که دنیای مرا عوض کرد

همیشه کتونی می‌پوشید. مانتو شلوارهایی رنگی و پارچه‌ای. مقنعه‌ای با نوکِ تیز در فرق سر، اتو شده و مرتب. دبیر عجیبی بود. خیلی جدی گرفته نمی‌شد ولی من عاشق

«در آن غروب غم‌انگیز»

از آخرین‌باری که دلنوشته‌ای با بارِ «در آن غروب غم‌انگیز که بین ابرها طلا متولد می‌شود و قلب عاشق از کوره در می‌رود…» نوشته‌ام چند وقت می‌گذرد؟ حمامی مفصل

با غم‌ها چه کنیم؟

در جلسه‌ی آخر دوره‌ی سایت نویسنده استاد کلانتری گفتند که پستی درباره‌ی موضوعی بنویسیم که هر چند وقت یک‌بار مثلن دوماه یا شش ماه یک‌بار دوباره درباره‌ی همان موضوع

چرا داستان «گاوخونی» را بخوانیم؟

نخوانید. یعنی می‌توانید هم نخوانید. ولی من خواندم. نه چیزی از نویسنده‌اش می‌دانستم و می‌دانم، نه چیزی از داستانش شنیده بودم. ولی خواندم. خواندم چون تعریفش را شنیده بودم،

«شالوده‌ی خوشبختی بر تعادل است.» | وروچکا

داستان سوم در مجموعه داستانی که از چخوف می‌خوانم، داستان پنجم از داستان‌هایی که اینجا درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم. «وروچکا» داستان موردعلاقه‌ام از این مجموعه داستان که درباره‌ی آن