آخرین مطالب

سبحان | «بنویس»

ساعت یازده و نیم. طبقه‌ی دومِ کافه‌رستوران «سیناپلاس». بالکن کافه نه، داخلِ کافه کنارِ پنجره‌ی سمتِ چپی، رو به دیوارِ شیشه‌ای که به کل خیابان دید دارد. پشت میزی

پسری که در تابلو زندگی می‌کند

اولین واکنش من به هر علم و آگاهی‌ای همیشه ترس است. این عادی‌ست؟ فکر نکنم. در را باز کردم. خانمی با پسرش آمدند داخل. روی صندلی نشسته بودند و

«حادثه‌ای در زندگی یک پزشک»

امروز برای داستان خواندن جانم بالا آمد. مقدمه این است. کل روز قصد داشتم فیلم «آنا کارنینا» که دیشب شروع کرده بودم را تمام کنم و درباره‌ی آن بنویسم

غم را هضم کنیم تا سوءِهاضمه نگیریم

19/دی/1402. فلکه مفید، برج مفید. سه‌شنبه است و طبق معمولِ این سه هفته به جای خانم بزم به خانه‌ی روانپویشی آمده‌ام. پشت میز نشسته‌ام تا پست تکلیف سایت نویسنده