آخرین مطالب

منشی / پذیرش / پشتیبان

«شاکی بود ازت.» ابرو بالا می‌برم: «چرا؟» «می‌گفت مثل ناظما باهاش حرف زدی. برای هزینه هم بدجور گفتی.» ابروهایم بالاتر می‌زوند. مطمعنم پیشانی‌ام چروک شده است. به مکالمه‌ی تلفنی‌مان

جان دلم

جان دلم تو هیچ ایده‌ای نداری که چقدر برایم مهم و عزیزی. ایده‌ی من هم از اینی که دیدم فرسنگ‌ها دور بود.   جان دلم من فکر نمی‌کردم بتوانم

از کلمات متنفرم. متنفرم؟ از کلمات؟

دلش می‌خواهد او را بزند. بکشد. خورد کند. ولی نمی‌تواند. کسی که حرف‌هایش مثل پونس‌های کوچک به مغز او فرو می‌رود. از بینی‌اش وارد می‌شوند. از درون بینی زخم

شب قدر

این روزها موضوعات زیادی برای پست‌های سایت به ذهنم می‌رسد ولی سعی می‌کنم طبق اصولی پیش بروم. چیزی را که به نسبت بقیه اصلی‌تر است منتشر کنم در حالی

من و مد

مد و من. من و مد. عجق. عجب؟ عجب؟ ماجرای من و مد به فرارم از نوشتن برمی‌گردد. مادر من هیچوقت از نوشتن و نویسنده بودن خوشش نمی‌آید. طبق

قد کشیدن درد دارد

معده‌ام کمی درد می‌کند. نفس‌هایم تنگ و باریک و کشیده‌اند. مطمعنن بلافاصله بعد از اینکه احساس خوشحالی کنی تخریبگری وارد خوشحالی‌ات می‌شود. امروز در مسیر برگشت از مرکز به